وقتی
بیضایی از دنیا رفت، ویدیویی از صحبتهایش دست به دست میشد که در آن میگفت: «من
از این بیماری خود را به گفتههای مردم مسموم کردن، فرار کردم.» و ادامه داد که
«نخواستم تیرباران نظرات و عقاید یلخی کسانی بشم که وقتی سودشان در میانه، آدم
خوبیام و وقتی سودشان در میان نیست از سگ هم کمترم. من میدانم کی هستم و محدودیتها
و آرزوها و موانعم چیه...»
من «خود را به گفتههای مردم مسموم نکردن» را ویژگی ارزشمندی
میدانم و در آدمها جستوجویش میکنم. کسان زیادی را میشناسم (خودم هم تا حد خوبی
یکی از آنها بودهام) که مسموم فضای پیرامون شدهاند، مسموم فضای توجه، تایید و
همراهی، فضای بیتوجهی، بیتاییدی و تنهایی، فضای قدرت یا بیقدرتی. میخواهم
بگویم مسموم شدن فقط به وقت سرخوشی و عیش و به اصطلاح باد موافق حادث نمیشود،
خطرش به وقت طرد و نفی هم هست. اما کسانی هستند که از خود دربرابر آن مقاومت میکنند
و روشهای خودساختهای هم برای مقاومت دارند که با چشم غیرمسلح نمیشود
دید. وقتی این جملهی بیضایی را شنیدم یکی از کسانی که بیهوا به یادش افتادم،
نازلی کاموری بود.