یکشنبه

نازلی

 وقتی بیضایی از دنیا رفت، ویدیویی از صحبت‌هایش دست به دست می‌شد که در آن می‌گفت: «من از این بیماری خود را به گفته‌های مردم مسموم کردن، فرار کردم.» و ادامه داد که «نخواستم تیرباران نظرات و عقاید یلخی کسانی بشم که وقتی سودشان در میانه، آدم خوبی‌ام و وقتی سودشان در میان نیست از سگ هم کمترم. من می‌دانم کی هستم و محدودیت‌ها و آرزوها و موانعم چیه...»

 من «خود را به گفته‌های مردم مسموم نکردن» را ویژگی ارزشمندی می‌دانم و در آدم‌ها جست‌وجویش می‌کنم. کسان زیادی را می‌شناسم (خودم هم تا حد خوبی یکی از آنها بوده‌ام) که مسموم فضای پیرامون شده‌اند، مسموم فضای توجه، تایید و همراهی، فضای بی‌توجهی، بی‌تاییدی و تنهایی، فضای قدرت یا بی‌قدرتی. می‌خواهم بگویم مسموم شدن فقط به وقت سرخوشی و عیش و به اصطلاح باد موافق حادث نمی‌شود، خطرش به وقت طرد و نفی هم هست. اما کسانی هستند که از خود دربرابر آن مقاومت می‌کنند و  روش‌های خودساخته‌ای هم برای مقاومت دارند که با چشم غیرمسلح نمی‌شود دید. وقتی این جمله‌ی بیضایی را شنیدم یکی از کسانی که بی‌هوا به یادش افتادم، نازلی کاموری بود.

 


سه‌شنبه

عید

 داریم می‌رسیم به آخرین ساعت‌های سالی که پدرم توش زنده بود. داریم پا می‌ذاریم به سال‌، و سال‌هایی که پدرم تو هیچ‌کدومشون زنده نیست.


جمعه

علیرضا

 برادرم را از دست دادیم. لایق صاحب عزا بودن نیستم. حتی در این نقطه، لایق نوشتن ازش. برای همین گذاشتم مدت زیادی بگذرد و به دوروبری‌ها نگفتم. اما آزار می‌بینم اگر آدمها فکر کنند که از دست دادنش را پنهان کرده‌ام. هنوز نمی‌دانم چطور می‌شود از او گفت بدون الصاق خود به او. حد را برای خودم اینطور تعیین کردم که آدمها بدانند که کسی از ما رفته، بدون اینکه به رویم بیاورند. صاحب عزا اعتباری دارد که من نباید داشته باشم. اگر ببینم که دیگران می‌خواهند چنین اعتباری بدهند، حالم بیشتر از خودم به هم می‌خورد.

دوشنبه

مهر ۱۴۰۱

باید این روزها را نوشت.

من برداشتن شال و روسری در خیابان را از خیلی سال قبل تمرین می‌کردم. با ترس و لرز در خیابانی در مرکز شهر (زرتشت و فلسطین) شالم را می‌انداختم روی شانه‌ام و از عابران مختلفی که معلوم بود غرضی ندارند تذکر می‌شنیدم که شالم افتاده. آنقدر این تصویر پیش چشمشان و در نظر خودم غیر عادی بود که فکر می‌کردند چیزی اشتباه است و باید درستش کرد. فکر می‌کردند حتما حواسم نیست یا محال است این کار ارادی انجام شده باشد. بس که تصویر مهیبی بود. خودم اواخر دهه‌ی هشتاد وقتی در سعاد‌ت‌آباد زنی را دیدم که بدون حجاب از خیابان رد می‌شود خشکم زد. مسیری را با او رفتم تا ببینم سلامت عقل دارد؟ این ماجرا را برای هر کسی که دم دستم بود تعریف کرده بودم. خودم هم شروع کردم تمرین کردنش اما ترس همه‌ی وجودم را می‌گرفت و نگاه‌های خیره ولم نمی‌کرد. یک دوره‌ای هم این کار را کنار گذاشتم چون اثر روانی شدیدی روی من داشت. تاب آنهمه هول و تکان را نداشتم.

سپیده رشنو را که گرفتند، فکر کردم این دیگر وظیفه‌ است که در خیابان بی‌حجاب باشم. در این سالها تک و توک زنانی که در خیابان بی‌حجاب راه می‌رفتند زیاد شده بود. فیلم‌های گشت ارشاد هم مدام می‌آمد که چه رفتار وحشیانه‌ای دارند. ولی کمتر از تذکر مردم خبری بود. فقط یک بار در کلینیک پستان جهاد دانشگاهی از یک مراجعه‌کننده‌ی دیگر تذکر شنیدم که شالم را سرم کنم و محل ندادم. می‌دانم که کمی دورتر از مرکز این خبرها نیست. هنوز محلات زیادی بافت سنتی محکمی دارند و مزاحمت‌ها فراوان است.

بعد از کشته شدن مهسا امینی دیگر به کل شالم را برداشتم. بدون ترس. باز هم می‌گویم اینکه من در این روزها نترسیده‌ام، یک دلیلش آن تمرین‌ها بوده و شاید رفت‌وآمد در جاهایی که فرهنگ بازتری دارند. اما مهمترین دلیلش برای من اعتماد به خیابان است.

ترس‌های قبلی‌ام فروریخته‌اند. تا قبل از این روزها، از مردم بیشتر از برخورد حکومتی می‌ترسیدم. توده‌ی بی‌شکلی بودند که نمی‌توانستم پس ذهنشان را بخوانم. عابران به «لباس‌ شخصی‌»هایی می‌ماندند که ممکن بود آزار برسانند، اسید بپاشند و تهدیدم کنند. در این روزها بارها و بارها دیده‌ام که مردم در خیابان به کمک هم می‌آیند بدون اینکه نگران آسیب دیدن باشند.

ترس ما در خیابان شکسته و کار «کاسبان ترس» کساد شده. حس داشتن امنیت در خیابان، درحالیکه حجاب ندارم، برای من تجربه‌ای کاملا جدید است و اشک به چشمانم می‌آورد و لبخند رضایت بعضی‌ها از دیدن یک زن بی‌حجاب، قدم‌هایم را محکم‌تر می‌کند. می‌دانم که در خیابان آدم‌ها مواظبم هستند و مواظبشان هستم. کاش این مواظبت محدود به این روزها نباشد و با ما زندگی کند.

قصه‌ی مشترک ما، ترس‌هایمان را کوچک کرده. 


سه‌شنبه

۲۰ آبان

نازنین امروز لشکر غم بی‌خبر آمد سراغم و دوره‌ام‌ کرد. خیلی شدید. وقتی حواسم بهش نیست محکم‌تر می‌کوبد. بعد فهمیدم سالگردت است. صورتت را توی ذهنم مجسم کردم و پوست صاف و روشنت را، که اگر می‌ماندی مطمئنم تا پنجاه سال دیگر هم بهت می‌گفتند چه پوست خوبی داری. با نگاه کردن به عکس‌هایی که دیگران به مناسبت سالگردت گذاشته بودند گریه کردم اما این‌قدر همه‌چیز از همه‌طرف هجوم آورد که نفهمیدم برای توست که گریه می‌کنم یا برای خودم یا برای آدم‌هایی که در خاطرم زنده می‌شدند تا گریه‌ام را شدیدتر کنند. البته که آدم همیشه برای خودش گریه می‌کند. به نام دیگران برای ناکامی خودش.

دوشنبه

۲۱ مهر

آن سفری که با شجریان رفته بودیم بم، جلوی ارگ که زلزله خرابش کرده بود، با هم عکس گرفتیم. همه‌ی آدم‌های آن سفر یک عکس اینطوری با شجریان گرفتند. من  آن موقع در قید استاد نبودم، گرچه الان هم نیستم اما باهاش نرم‌تر شده‌ام. آن عکس که به گمانم سال ۸۳ گرفته شده بود، تا سال ۸۸ روی هارد کامپیوترم بود. فکر کنم سر جمع سه بار هم فولدر را باز نکردم که عکس را نگاه کنم. تا اینکه زمستان سال ۸۸ وقتی زینب را دستگیر کردند، کامپیوتر و تمام وسایل من را هم بردند و بعد از چندماه فرمت شده تحویل دادند. هیچ عکسی باقی نمانده بود، نه آن عکس و نه عکس‌هایی که در آن چندسال گرفته بودم. بعدها توی ایمیلم را گشتم شاید برای کسی فرستاده باشمش،که انگار نفرستاده بودم و پیدایش نکردم. عکس با دوربین دیجیتال گرفته شده بود و می‌دانم حالا هیچ حضور فیزیکی در این دنیا ندارد، مثل عکس‌های دیگری که فرمت شد و اکثرا مال سفرهای زیادی بود که رفته بودم. بیشتر سفرهای عمرم را از ۸۴ تا ۸۸ رفتم و بعضی‌وقت‌ها فکر می‌کنم این‌همه سفر رفتن شاید به این خاطر بوده که عکس‌های زیادی ازشان داشته باشم که بعدا فرمت شوند و حسرتشان به دلم بماند. وقتی عکسی ازشان ندارم انگار نرفتمشان. چون آنها بودند که بهشان حیات دائمی می‌دادند. سفرها در حافظه‌ام حضور نیم‌بند رو به زوالی دارند، عکس حافظه را مرمت می‌کرد که حالا آن هم وجود ندارد.


سه‌شنبه

۱۵ مهر

خواهرم داشت ماجرایی را که دیروز اتفاق افتاده بود تعریف می‌کرد. گفت یک دقیقه رفتم پایین آشغال‌ها را بیندازم توی سطل دم خانه و وقتی برگشتم در بسته شده بود. زنگ زدم و ارس آیفون را برداشت. صدایم را از پشت ماسک نشناخت و من هم وقتی دیدم صدایم را نشناخته بیشتر صدایم را عوض کردم و گفتم درو باز می‌کنی؟ گفت نه. گفتم چرا؟ گفت آخه شما مردمید. گفتم من مردم نیستم همسایه‌تونم. گفت مامانم گفته فقط روی مامان و بابا در رو باز کنم. چندبار هم اصرار کردم ولی باز نکرد. ارس هم نشسته بود به حکایت مادرش گوش می‌داد. بعد مادرش بهش گفت «بهت افتخار می‌کنم». او هم از خجالت صورتش را پشت مبل پنهان کرد.

فکر می‌کنم این واکنشی است که با من هم مانده و فقط شکل عوض کرده. وقتی خجالت می‌کشم که ازم تعریف می‌کنند به جای اینکه صورتم را پشت کسی یا چیزی قایم کنم شروع می‌کنم به بدگویی کردن از خودم. آنقدر از آن چیزی که به نظر کسی تعریف‌کردنی بوده ایراد می‌کشم بیرون که تهش لذت آن تعریف، هم برای طرف از بین می‌رود و هم برای خودم. این راه را ناخودآگاه انتخاب کرده‌ام تا شرم ناشی از ذوق‌زدگی‌ام را نه با مخفی کردن صورتم که اینطوری پنهان کنم. چرا خب؟ معصومیتی اگر در من باقی مانده باشد، هرچه کودکانه‌تر باشد اصیل‌تر و زیباتر است که.