جمعه

ما دلاوران


زرنگی رقت‌آورم وسط تقلای نامحسوسی که داشتم می‌کردم خورد توی صورتم. توی بازار وکیل شیراز داشتیم گشت می‌زدیم که چشمم به دوربین افتاد. دکه،‌ سمساری کوچکی بود که تقریبن همه‌جور وسیله‌ای درش پیدا می‌شد، اتوی زغالی، دوک نخ‌ریسی،‌ اشیای مستعملی که دوره‌شان سرآمده. ولی قبل از اینکه چیزهای دیگر را ببینم چشمم خورد به همین دوربین که جلوتر از همه نشسته بود. یک‌بار دوربین را دست خشایار دیده بودم و دانیال گفته بود دوربین خوبی است و نگاه به قیافه‌اش نکن، ارزان نیست. دستم را طرف دوربین بردم و از دکه‌دار پرسیدم چند؟ مرد مسنی بود با کلاه حاج‌آقایی و ریش سفید. گفت چهل و پنج تومان. به دانیال اسمس زدم و جواب داد مفته حتا اگه خراب باشه. دست دومش بالای دویست تومنه تازه اگه پیدا شه. دوربین را برانداز کردم. از دکه‌دار پرسیدم تخفیف می‌دهد؟ گفت نمی‌دهد. گفتم از کجا معلوم سالم باشد. گفت اگر سالم نبود پس ببرم. گفتم مسافرم از تهران آمده‌ام. گفت اگه خراب بود نمی‌گفتم سالمه. ولی نخریدمش. گفتم از کجا معلوم.

پس‌فردایش دوباره گذرم به بازار وکیل افتاد و اتفاقی دیدم جلو دکه‌ام. دوربین سرجایش بود. به صاحبش گفتم بیست تومان می‌فروشد؟ گفت محال است. پنج دقیقه بعد دوربین را به قیمت بیست هزار تومان خریدم. گفتم اگر خراب باشد هم مغبون نمی‌شوم. باهاش ور رفتم، به نظر سالم می‌‌رسید. فکر کردم همان‌جا توی شیراز راهش بیندازم. فیلم خریدم و انداختم توش و شروع کردم عکس گرفتن. در راه برگشت توی قطار مدام عکس می‌گرفتم تا وقتی رسیدم تهران، حلقه تمام شده باشد و زود ببرم عکاسی برای ظهور. رسیدیم تهران و حلقه را دادم عکاسی و یک‌ساعت بعد حلقه‌ی خالی را تحویل گرفتم. هیچ عکسی گرفته نشده بود. چطور؟ دوربین خراب بود؟ نشان دادم و گفتند بهع این که باتری نداره. ئه مگه با باتری کار می‌کنه؟‌ خوشحال شدم که خراب نیست و فقط باتری می‌خواهد. هرجا نشستم گفتم دوربینی که قیمت اصلی‌اش این است و شما محال است در بازار پیدا کنید را خریدم این‌قدر. برای خیلی‌ها باید اول از ارزش بالای دوربین می‌گفتم چون خبر نداشتند و بعد می‌رفتم سر قیمت. اما دست آخر برای این دسته افراد عکس‌گرفتن با دوربین آنالوگ عجیب‌تر از قیمتی بود که پای دوربین دادم. نه بابا! مگر هنوز فیلم برای دوربین آنالوگ پیدا می‌شود؟ چرا نمی‌روم با دیجیتال عکس بگیرم؟

پس مشکل فقط باتری بود. رفتم باتری خریدم انداختم تویش. فرقی نکرد. نه چراغ نورسنجش روشن شد و نه موقع شاتر زدن پرده‌های دیافراگم تکان خوردند. گفتند دوربینم خراب است وگرنه دوربین سالم بدون باتری هم باید شاترش بزند. دوربینم خراب بود. بیست هزار تومان داده بودم که اگر دوربین خراب بود دچار خسران نشوم اما ناراحتی از شنیدن خرابی دوربین شدیدتر از حدی بود که انتظار داشتم. دیگر نمی‌توانستم به زرنگی‌ام مفتخر باشم. از سکوی افتخار سقوط کرده بودم. اگر پول واقعی دوربین را بابت خریدنش داده بودم ماجرا کمتر رقت‌انگیز بود،‌ شبیه یک داد و ستد معمولی بود، پول داده‌ام جنسی را خریده‌ام که حالا فهمیده‌ام خراب است و بابتش خشمگینم و حس آدمی که سرش کلاه رفته را دارم. اما حالا جوری جلوی خودم شرمنده شده بودم که انگار توی مهمانی با لباس‌های خیلی شیکم بلند گوزیده باشم، یا وقتی توجه همه را به خودم جلب کردم که ببینید چقدر خوب بلدم روی بند راه بروم افتاده باشم تو جوب.

روز بعد دوربین را بردیم تعمیرگاه مرکزی،‌ ساختمان آلمینیوم در خیابان جمهوری. اسمش را خیلی شنیده بودم اما گذرم نیفتاده بود.  از دیدن آن تشکیلات چشم‌هام گشاد شد. لابراتوار بزرگی با میزهای فراوان که پشت هرمیز تعمیرکاری نشسته بود و دوربین‌های زیادی جلویش بود. به ما گفتند برویم میز دوم که کارش تعمیر دوربین آنالوگ است. آقای مسن کراوات‌زده‌ای دوربین را از دستم گرفت. روی میزش دل و روده‌ی دوربین‌ها بیرون ریخته بود. مشکل دوربین را گفتم. گفت سالهاست از این دوربین‌ها تعمیر نکرده. پرسید باتری دارد؟ گفتم دارد. درپوش باتری را برداشت و گفت باتریش لق می‌زنه. فلزی گذاشت ته محفظه‌ی باتری‌ها،‌ چفتشان کرد و شاتر را فشار داد و نورسنج دوربین روشن شد. در پشت دوربین را باز کرد. دوربین را گرفت سمت نور و شاتر زد. پرده‌ها سریع باز و بسته شدند. مشکل همین بود؟ فقط باتری‌ها لق می‌زد؟ چقدر باید بابت تعمیر بدهیم؟ هیچی.
بااینکه دوربین چیزیش نبود، دیگر بابت موفقیتم خوشحال نبودم. از اینکه طی این پروسه اینطوری دستم پیش خودم رو شده بود، احساس داغان بودن می‌کردم، سوراخ بودم. رفتار مضحکی که درآدم‌ها زیادی دیده بودم و یکهو دست کشیدم و توی خودم هم پیدا کردم. در حراج منگو می‌‌بینی طرف بابت خرید شلوار پول زیادی می‌دهد اما چون با بیست درصد تخفیف شلوار را می‌خرد خود را برنده می‌داند انگار مجانی بهش داده‌اند. یا کلی می‌گردد از این مغازه به آن مغازه می‌رود و دست آخر بابت اینکه جنسی را دوهزار تومان ارزان‌تر از قیمت معمول خریده احساس پیروزی می‌کند. منم همینم.

جای خوب ماجرا رفتن به تعمیرگاه مرکزی بود. دلم روشن شد که توی این مملکت قراضه هنوز جایی هست که آدم‌هایش توی یک چاردیواری محصور، بدون اینکه کسی از پشت ویترین نگاهشان کند، کارشان را درست و دقیق انجام می‌دهند. چقدر خوب است جایی باشد که آدم اینجوری بهش اعتماد کند. آقایی که دوربینمان را درست کرد چند دهه توی کار تعمیر دوربین آنالوگ است، متخصص و قانع. از این شاخه به آن شاخه نپریده و حرص نزده.

فعلن به سه‌جا دلخوشم: دیوان عدالت اداری، سازمان تعزیرات حکومتی و تعمیرگاه مرکزی دوربین. به دوتای اول با شک و تردید، به آخری خیلی محکم.  

شنبه

به رقصیدن باهاش فکر می‌کنم. با هم می‌رقصیم و تاب می‌خوریم و آرام می‌شوم. تمامن جسمی. 

جمعه

سرچشمه‌ی حقیقی شر


دارم کتاب "اخلاق؛ رساله‌ای در ادراک شر" را می‌خوانم. پنبه‌ی اخلاق را خیلی جمع‌وجور زده، خست هم به خرج داده،‌ برای همین بعضی‌جاها را از فرط فشرده بودن نمی‌شود فهمید؛ باید دوباره بخوانم،‌ توی ذهنم پهنش کنم و مصداق‌هایش را خودم پیدا کنم. خیلی کتاب به‌دردبخوری است بخصوص در این روزگار اخلاق‌زده‌ی افراطی. اخلاقی که سرش را بگیری و باهاش بروی، می‌بینی تهش به پوچی می‌رسد. خوش‌آب‌ورنگ و توخالی است، می‌خواهد نبود دین را جبران کند و احترام به تظاهر سرلوحه‌ی کارش است. شاید بعدن درباره‌ی مفهوم نفرت‌انگیز "احترام" چیزی نوشتم اما غرض از نوشتن همین چندخط، معرفی کتاب و آوردن چندسطر درخشان آن است.

"انسان در مقام جلاد، مایه‌ی ننگ جانوران است؛ باید جرئت کنیم و بگوییم که در مقام قربانی ارزشش بیشتر از این نیست. ماجراهایی که بازماندگان شکنجه‌ها بازگو کرده‌اند جای تردیدی باقی نمی‌گذارد: شکنجه‌گران و دیوان‌سالاران سیاهچال‌ها و اردوگاه‌ها به این دلیل قادرند با قربانیان‌شان (که شباهتی به این جنایتکاران فربه و پروار ندارند) مانند حیوانات روانه به مسلخ رفتار کنند که این قربانیان واقعاً حیوان شده‌اند. آن‌چه باید آن‌ها را به این روز بیندازد پیشاپیش صورت گرفته است. مکرراً دیده شده که برخی حتا تحت چنین شرایطی همچنان انسانیت خود را حفظ کرده‌اند، اما این‌کار فقط با کوششی عظیم که به دریافتی‌ خیره‌کننده در این شاهدان انجامیده ممکن بوده است؛ کوششی که ایشان، آن را مقاومت درک ناشندنی آن بخشی از وجود خویشتن شمرده‌اند که با هویت قربانی سازگاری ندارد. اگر می‌خواهیم انسان را درنظر آوریم باید او را در همین نکته بجوییم: در آنچه اثبات می‌کند که با حیوانی طرف‌ایم که ایستادگی‌اش- برخلاف ایستادگی اسب- نه در بدن شکننده‌ی او که در عزم راسخ او است مبنی بر این‌‌که همانی بماند که هست: یعنی دقیقاً اصرارش بر قربانی نبودن، محکوم به نیستی نبودن و فنا نبودن، و در یک کلام، موجودی فانی نبودن."

و

"حیوان رنجوری که بر صفحه‌ی تلویزیون نمایش داده می‌شود سهم قربانی [از این سوژه] است و برخورداری از وجدان و وظیفه‌ی مداخله، سهم خیرین. و چرا در این دوپارگی، همیشه همان نقش‌های قبلی نصیب طرفین ماجرا می‌شود؟ کیست که نتواند ببیند که این اخلاقی که بر سیه‌روزی جهان اتکا دارد، در پس "انسانی قربانی"، "انسان خوب و سفیدپوست" را پنهان کرده است؟ از آنجایی که بربریت نهفته در وضعیت را صرفاً از جنبه ی "حقوق بشر" درنظر گرفته‌اند- حال آن‌که ما همواره با موقعیتی سیاسی طرف‌ایم، موقعیتی که مملو از کنشگران واقعی است- این وحشیگری از ورای صلح و صفای مدنی ظاهری‌مان، مانند درخواست انسان نامتمدن از انسان متمدن برای پا به میدان نهادن و متمدن ساختن او جلوه می‌کند. لازمه‌ی هرگونه مداخله به نام تمدن، نخست حقیر شمردن کل وضعیت و قربانیان آن است."

اخلاق (رساله‌ای در ادراک شر)، الن بدیو، ترجمه باوند بهپور، نشر چشمه، چاپ دوم تابستان 1389

دوشنبه

چهل و دو


شمردن آرامش می‌دهد، آرامشش از همان جنس آرامشی است که عبادت می‌دهد؛ ذکر گفتن. مهم نیست چه چیز را بشماری،‌ با انگشت‌هایت صلوات بشماری، دانه‌های تسبیح بشماری، یا هرچیز پوچ دیگری را،‌ کار شمردن که به پایان می‌رسد می‌بینی آرام‌تر شده‌ای. چه اتفاقی در شمردن می‌افتد؟ انگار مغز از هرچیزی که درش انباشته شده و در حال قل زدن است تهی می‌شود. مادرم مدام در حال شمردن اسکناس‌هایش است. می‌دانم دلیلش نه پول‌پرستی، که آرامش بعدش است، شمردنی‌ترین شی‌ء دم دست و منطقی‌ترین، پول است، کار تسبیح را می‌کند. شمردن به تأخیر می‌اندازد.

هروقت مستاصل می‌‌شدم شروع می‌کردم به شمردن که زودتر بگذرد. معمولن روزی یک پرتقال می‌دادند. نگهش می‌داشتم برای وقت‌های بی‌چارگی تا باهاش جشن بگیرم و بهتر شوم. پرتقال را نصف می‌کردم و نصفش را نگه می‌داشتم برای وقت مبادا که در کمینم بود. پوستش را با وسواس ریز می‌کردم و می‌ریختم جلویم؛ تمام سعی‌ات را بکن همه‌ی تکه‌ها هم‌اندازه باشند. تکه‌های ریزشده را می‌‌شمردم و فال می‌گرفتم. اگر فرد بود، خبر خوشی می‌رسید، اگر زوج بود هیچ. (اینکه چرا فرد خوب بود و زوج بد، برای خودم هم تصمیم غیرمنتظره‌‌ای بود.) قطعات سنگ مرمر دیوارها را می‌‌شمردم، اگر تعداد سنگ‌های هر دیوار فرد بود خبر خوشی می‌رسید، اگر زوج بود هیچ. روپوشی را که اکثر اوقات تنم بود پهن می‌کردم، کش موهایم را باز می‌کردم و با انگشت شانه می‌زدم و موهای مرده از سرم جدا می‌‌شدند و می‌ریختند پایین. موهایم را می‌بافتم و شروع می‌کردم به شمردن. اگر تعداد موها فرد بود خبر خوشی می‌رسید، اگر زوج بود هیچ. غذا را به زور فرو می‌دادم، می‌گفتم باید پنج‌قاشق دیگر بخوری تا سرپا بمانی. می‌خوردم و غذای باقیمانده را قاشق قاشق می‌شمردم و از این‌طرف ظرف می‌ریختم آن‌طرفش. اگر تعداد قاشق‌ها فرد بود خبر خوشی می‌رسید، اگر زوج بود هیچ. توی هواخوری تعداد موزاییک‌ها را می‌شمردم. 9 موزاییک عرض، خبر خوشی می‌رسد، 14 موزاییک طول، هیچ.

خط کشیدن روی دیوار،‌ به ازای هر روز یک خط، مدام نگاه کردن بهشان، مثل کیلومترشمار ماشینی که باهاش آمده‌ای سفر، آرام شدن که ببین تا اینجا دوام آوردی،‌ بیشترش رفته، کمش مانده. شمردن خط‌ها با اینکه تعدادشان را حفظی.‌ فردند؟ خبر خوشی می‌رسد. زوجند؟ هیچ. چنگ‌زدن به عددها همه پوچ بود، می‌دانستم که پوچ است،‌ بدبختانه عددها قدرتی ندارند و چیزی را عوض نمی‌کنند اما پوچی آرامش می‌داد.

چه خوب که این‌همه چیز قابل شمارش در دنیا وجود دارد حتا در جای به آن کوچکی. اگر مذهبی وجود داشت که در آن عددها را می‌پرستیدند من مبلغش می‌شدم. 

شطرنج بازی نمی‌کرد

تابستان‌ها با بابام منچ بازی می‌کردیم. چهارنفری خم می‌شدیم روی کاغذ سی‌سانت در سی‌سانت و تاس می‌انداختیم. دلش نمی‌آمد مهره‌ی ما را بیندازد بیرون، مهره‌ی خودش را روی مهره‌ی ما سوار می‌کرد، قواعد بازی را رعایت نمی‌کرد. مدام می‌گفتیم نمی‌شه که اینجوری، باید همو بزنیم تا بازی پیش بره. می‌گفت شما بزنید من نمی‌زنم. وقتی می‌زدمش ناراحت می‌شد ولی به روی خودش نمی‌آورد. نمی‌گذاشت بازی، بازی بماند، جدی‌اش می‌کرد، طوری پیش می‌رفت که من تبدیل به دیوی می‌شدم که به پدر خودش هم رحم نمی‌کند. بازی که تمام می‌شد اگر برنده بود که هیچ، اگر بازنده بود دلخوری‌اش تا یکی دوساعت بعد هم  پابرجا بود تا اینکه می‌نشست جلو تلویزیون و کانال‌ها را عوض می‌کرد و کم‌کم یادش می‌رفت.

اینکه منچ است، ساده است، دروغ و دغل ندارد،‌ همه‌چیزش روست. اگر مافیا بازی می‌کردیم چه می‌شد؟ دوستم تعریف می‌کرد با مادر و پدر و فک و فامیل نشسته‌اند مافیا بازی کرده‌اند. برادرش مافیا بوده و مادرش شهروند. بقیه هی می‌گفته‌اند این مافیاست مادرش باور نمی‌کرده. قسمش داده که بگو مافیا نیستی. این هم قسم خورده که شهروند است. مادر خیالش راحت شده و ازش دفاع کرده و بقیه را قسم داده که پسرش را نزنند. بعد که کشته شده و برگه‌اش رو شده مادرش تا آخر بازی ماتش برده و چشم ازش برنداشته. انگار پرده‌ای از جلو چشمش کنار رفته، واقعیت را دیده و درهم‌شکسته. تا چند روز باهاش حرف نمی‌زده، شوکه و تلخ بوده، احتمالن داشته کل زندگی‌اش را مرور می‌کرده که ببیند دیگر کجاها بازی‌ خورده و الکی اعتماد کرده.

پای پدر مادرها هر روز بیشتر به اینترنت و فیس‌بوک باز می‌شود. روابط دنیای واقعی و جسمی را وارد فضای مجازی می‌کنند، مرزی قائل نیستند، مدام تعارف می‌کنند و کامنت قربان صدقه پای عکس‌ها می‌گذارند،‌ درباره‌ی رفتار بچه‌شان توی فیس‌بوک یا بی‌محلی به عمه خانم و لایک نزدن عکسش، در خفا از بچه‌شان گله می‌کنند،‌ برداشتی که از حریم خصوصی در اینترنت دارند به‌کل با برداشت بچه‌شان فرق دارد (طبعن قابل تعمیم به همه نیست).‌ یک عمر شماره‌ی دوستت را به مادرت نمی‌دادی، اما حالا مادرت به راحتی دوستت را در فیس‌بوکش اد می‌کند و رابطه شروع می‌شود. هی بچه نگران آبروریزی والدین و فامیل در فیس‌بوکند و والدین نگران آبروریزی بچه‌ها.

والدین به زندگی مخفی و زیرزمینی راه پیدا کرده‌اند. به نظرم دوران مهمی در روابط خانوادگی شروع شده، زندگی مجازی باعث شده رازهای زیادی از پرده بیرون بیفتد، قبلن چون دیده نمی‌شدند انگار وجود نداشتند، اما حالا فیس‌بوک دارد یکی‌یکی آشکارشان می‌کند و به‌رغم امکانات مختلف برای محدود کردن دسترسی، باز هم چیزهای قابل توجهی برای دید زدن وجود دارد. گذشته از اینکه گاهی والدین و فامیل و خواهر برادر چندنفری به تماشای فعالیت‌های شما در فیس‌بوک می‌نشینند و اگر راهی متفاوت با هریک در پیش گرفته باشید این تنظیمات به کار نمی‌آیند. البته همه‌چیز به عیان شدن مخفی‌کاری‌ها ختم نمی‌شود. خاصیت دیگرش مواجه شدن با آدمی دیگر است که شبیه آدم توی خانه نیست، لحنش،‌ رفتارش، مواجهه‌اش با دیگران متفاوت از توی خانه یا جمع فامیل است، هویت دیگری دارد. حالا مادرش وسط بحثی که دارد با دوستش پای عکسی یا نوشته‌ای پیش می‌برد در حال تماشایش است.

سنگرها یکی یکی فتح می‌شوند و آخرین مقاومت‌ها برای دور کردن والدین از اینترنت در هم می‌شکند. معصومیت والدین که عمری مثل بچه‌ها چیزهای زیادی را از دسترسشان دور نگه داشتیم، شکاف گنده‌ای که همیشه وجود داشته و حالا با کنار زدن فرش عیان شده، زیادی توی چشم می‌زند.  

شنبه

از زندگی


شام لذیذمان را خورده بودیم، فوتبالمان را دیده بودیم و همه‌چیز خوب و خوش داشت تمام می‌شد که یکی ازم پرسید تو روزنامه‌ای مشغول هستم یا نه. گفتم هرازگاهی برای شرق می‌نویسم. گفت بقیه‌ی جاها چی؟ گفتم بقیه جاها خواسته‌اند با اسم مستعار بنویسم و من قبول نکرده‌ام. گفت ضررش به کسی جز خودت نمی‌رسد. گفتم ضرری برایم ندارد، هنوز دادگاهی برگزار نشده که محکومم کند، تا بتوانم نمی‌گذارم بقیه پیش‌پیش این کار را بکنند. یکی دیگر گفت این حرف که دادگاه برگزار نشده چرند است چون اینجا ایران است و همه‌چیز در عین بی‌قانونی است، کسی نمی‌آید گوش کند ببیند تو چه می‌گویی. گفتم من حرفم را می‌زنم، روی حقم پافشاری می‌کنم حتا اگر کسی گوش ندهد. شعاری به نظر می‌رسد نه؟ برای فرار از شعارزدگی افتاده‌ایم یک گوشه و داریم می‌گندیم. توی جمع دیشب چندنفری هم مثل من فکر می‌کردند که باعث می‌شد کمتر دلچرکین شوم.

چند روز پیش حرف‌های امین بزرگیان را می‌خواندم که درباره "چه باید کرد" راهکار داده بود. خلاصه‌اش این بود که "دامنه‌های اندیشه و افق‌های فکری را به جاهایی که برای پرداختن به آن مجالی نبوده گسترش دهیم،‌ دسته‌جمعی اندیشه کنیم." من راهکار بهتر و عمل‌گرایانه‌تری از راهکار تقریبن منفعلانه‌ی او سراغ دارم. اینکه مدام حقوق انسانی و قانونی‌مان را یادآوری کنیم. حقی را که دارد از ما دریغ می‌‌شود خودمان مطالبه کنیم. دستمان را برای گرفتنش دراز کنیم چون اگر خودمان نخواهیمش کسی از آسمان برایمان نمی‌فرستد. منتظر معجزه نباشیم. هرجا احساس کردیم حقی از ما دریغ می‌شود، اگر می‌شود، اگر می‌بینیم خطری تهدیدمان نمی‌کند اعتراض کنیم(حساب آنها که با وجود تهدید و خطر اعتراض می‌کنند جدا). خواستن حق شخصی‌مان که دارد از ما گرفته می‌‌شود کار زیادی است؟ حقی که اگر خودمان نخواهیمش جوری از زندگی‌مان پاکش می‌کنند که انگار وجود ندارد و جایگزینش می‌‌شود ظلمی که تن دادن به آن انگار وظیفه‌ای است که به‌دوش ماست. شما اگر گرفتار گشت ارشاد می‌شوی کاش دنبال توجیه لباس‌هایی که پوشیده‌ای نباشی، کاش به جای خودت را توضیح دادن، از آنها بخواهی که توضیح دهند. اگر کرایه‌ی مسیر هرروزه را چهارصد تومان می‌دادی و راننده‌ امروز از تو هشتصد تومان می‌خواهد بپرسی چرا،‌ نگویی چهارصد تومان مگر به کجا برمی خورد. اگر بی‌دلیل دارند از محل کارت عذرت را می‌خواهند بایستی و سوال کنی،‌ نگویی این کار نشد یکی دیگه. اگر دارند به حریم خصوصی‌ات تجاوز می‌کنند، تبعیض قائل می‌شوند بایستی و توضیح بخواهی. اگر کسی گفت شرایط غیرعادی است جوری با تعجب نگاهش نکنی و نگویی مثل اینکه هیچ‌وقت در این کشور زندگی نکرده‌ای. شاید چیزی تغییر نکند، شاید خسته شویم و همیشه توان پیگیری حق خود را نداشته باشیم اما حداقلش باعث می‌شود قربانی بودن خود را به عنوان حقیقتی مطلق به رسمیت نشناسیم، قربانی هستیم اما نخواهیم که در این نقش استحاله شویم. نگذاریم ظلم کردن تبدیل به رفتاری عادی شود، همدیگر را دلسرد نکنیم که بی‌فایده است، خودت را خسته می کنی، حرفت شنونده ندارد، کسی محلت نمی‌گذارد. خودمان عامل بازدارنده،‌ عامل فشار نباشیم. اگر حمایت نمی‌کنیم شماتت نکنیم.

راه مبارزه، تن ندادن است،‌ تقلا کردن برای زندگی انسانی است،‌ اعتراض فعال است. توی این انفعال نیفتادن که: همین است که هست و با اعتراض ما چیزی تغییر نخواهد کرد. مبارزه همراهی نکردن با شرایط غیرعادی برای عادی جلوه دادنش است. مبارزه،‌ هر روزه است. 

خوشا خون جگر خوردن


به سربازی که سرش را از لای در بیرون آورده بود گفتم کسی که برایم وثیقه گذاشته سندش را لازم دارد و می‌خواهم سند دیگری جایگزین کنم و باید با بازپرس حرف بزنم. گفت درخواستم را روی برگه بنویسم. برگه را گرفت و رفتم توی سایه کنار بقیه نشستم. بعد پنج دقیقه وحشت‌زده صدایم کرد که بیا برگه‌ات را بگیر و برو و اینجا نایست. خب چرا؟ جواب نمی‌داد. فقط یک‌ریز می‌گفت بروم و آنجا نایستم. بازپرس تا اسم من را شنیده عصبانی شده و سر سرباز داد و بیداد کرده که بی‌خود برگه‌اش را گرفتی. بگو برود و اینجا پیدایش نشود. چرا؟ خواسته‌ای غیرقانونی دارم؟ به ما ربطی نداره،‌ بازپرس اینطوری گفته. خب کجا برم سندو عوض کنم؟ کار من باید همین‌جا انجام شه. اونش دیگه به ما مربوط نیست. اقلن بگید این نامه رو بخونه. نچ.

تا قبل امروز که بروم دادسرا فکر می‌کردم جایگزین کردن سند کار ساده‌ای است که فقط یک روز وقت می‌گیرد. حالا انگار باید به اندازه‌ی روزهایی که آن تو بودم بروم جلوی دادسرای اوین، کنار بقیه‌ی منتظران زیر سایه‌ی پل یادگار بنشینم و منتظر شوم صدایم کنند. منتظرانی که نسبت به من کارهای مهمتری دارند و گرفتاری‌هایشان بزرگ‌تر است. امروز آقای خدابخش را دیدم که برای دخترش که بازداشت شده آمده بود و خانم محمدی را.

استیصال و بی‌پناهی آدم‌ها جلوی بازداشتگاه اوین به اوجش می‌رسد. کسی به حرف ما گوش نمی‌کند. نمی‌گذارند کسی داخل شود. درخواستت را باید به سرباز بگویی و سرباز با شعبه‌ی مربوطه تماس بگیرد و شعبه‌ی مربوطه جواب را به سرباز بدهد و سرباز صدایت کند و جوابت را که بیشتر مواقع بی‌جوابی است بگذارد کف دستت. چیزی شبیه دربار شاهان. چاپارها مدام در رفت و آمدند، مسئولان شعبه‌ها از دیدن و حرف زدن با امثال ما اکراه دارند. با آوردن نامه از مافوق و رو انداختن به این و آن شاید موفق شوی از آن در طلسم‌شده بگذری برای اینکه حق اولیه‌ات را بگیری، تقاضای ملاقات بچه‌ات را کنی، بپرسی چرا بعد از 11 روز تماسی نگرفته، بخواهی وسایلی را که شب دستگیری از خانه‌ات برداشته‌اند بهت برگردانند، تقاضای جایگزینی وثیقه کنی... برای آدم‌هایی که کس و کارشان بازداشت شده‌اند این روند تا روز آزادی ادامه دارد.

عصبی شده بودم. هیچ نمی‌فهمیدم یعنی چه که بروم و آنجا نایستم. هزار دفعه از خودم و بقیه پرسیدم یعنی چی؟ آخه یعنی چی؟ کارم را چطور انجام دهم؟ به کجا شکایت کنم؟ از اینها به خودشان؟ چند روز بروم و بیایم تا یک کار ساده انجام شود؟ به خیالم جلوی بازداشتگاه و دادسراست که تکلیف آدم با زندگی‌اش معلوم می‌شود. آن‌که مردد است بین ماندن و رفتن آنجا می‌تواند راحت‌تر تصمیم بگیرد. در آن بیچارگی بعضی تصمیم می‌گیرند به‌محض خلاصی بروند و پشت سرشان را هم نگاه نکنند. در بعضی دیگر آتش ماندن و جنگیدن دوباره جان می‌گیرد. آنجا رفتن،‌ ساعت‌ها جلوی آفتاب داغ ایستادن و منتظر شدن و آه کشیدن از من یک انقلابی می‌سازد، چون آنجا مواجهه‌ی مستقیم و بی‌واسطه با ظلم است.