چهارشنبه

هنر سیر و سفر


وسایل و اشیای خونه باهام دشمنی می کنن. هنوز یک هفته از گردگیری نگذشته می بینم یه لایه خاک رو همه چی نشسته. بشقابا و قاشقایی که با چه دقت شسته بودمشون می بینم لک چربی بهشونه. زیر گازو روشن می کنم، میرم توالت و برمی گردم می بینم کتری آب بالا آورده، حسن یوسفا که پریروز بهشون آب داده بودم و سرحال بودن کاملن پلاسیده ن، تو حموم هرچی زور می زنم شیر آب سرد باز نمی شه، نونی که دیروز خریده بودم کپک زده و غیرقابل خوردن شده، ظرفی که بهش کاری ندارم از بالای کانتر بیخود میفته می شکنه، بوی بد میاد از آشپزخونه ولی هرچی می گردم منشأش رو پیدا نمی کنم، آبگرمکن بیخود خاموش می شه. فقط کامواها باهام خوبن. هر رجی که می بافم کلی به طول بافتنی اضافه می شه، هرجا نشسته باشم بدون اینکه نگاه کنم دست می کشم و میل رو پیدا می کنم.

غصه ی این همه آبغوره ای که مامانم داده و دارن کپک می زننو دارم ولی نمی دونم چی کارشون کنم. مثل بابامم. وقتی مامانم یخچال بیست ساله مونو رد کرد رفت، بابام تا چند روز بغ کرده بود، طرف یخچال جدیده نمی رفت. وسایل خونه حکم موجود زنده و حیوون خونگی رو دارن براش. ولی نمی ذارن اینا.

سه‌شنبه

تو سایه ی سبز میراث یک باغ


ساعت نزدیک چاهار بود و هنوز ناهار نخورده بودم. دوست داشتم یک جای جدید، غذای خوب و ارزان بخورم، چه انتظار سخت و تقریبن محالی. بهم پیشنهاد رستوران شاندرمن و ساندویچ فرد بلوار را دادند. به بلوار نزدیک بودم. خیابان فلسطین را رفتم پایین و رسیدم بهش. ساندویچی را دیدم ولی نفهمیدم این همان فرد بلوار است. ازش قبلن بندری خریده بودم و کیف کرده بودم. صبح ها از کنارش رد می شوم و آدم هایی را می بینم که ساعت هشت با جدیت ساندویچ می خورند. گفتم پیاده بروم و سری هم به شاندرمن بزنم.

از پیاده روی وسط بلوار رفتم. بلوار کشاورز تنها خیابان در تهران است که وسطش پیاده رو دارد؟ اگر جای دیگری هم هست نشانم بدهید بروم آنجا را هم متر کنم. هوا ابر بود. برگ ها زرد و قرمز و سبز به هم پیچیده بودند. انگار پیاده رو را آب و جارو کرده بودند که برق می زد. روی نیمکت ها تک و توک آدم نشسته بود. چند نفر را دیدم که روی چمن خیس نشسته اند و توی ظرف های یک بار مصرف غذا می خورند. گربه ای هم کنارشان نشسته بود و ظرف یکبار مصرفی جلویش بود. انگار زودتر از بقیه شان دست از خوردن کشیده بود. نشستم روی نیمکت روبرویشان. بلند شدند ظرف ها را برداشتند و راه افتادند و گربه هم کنارشان راه افتاد. کارگرها داشتند جوب بزرگ بلوار را تمیز می کردند. یاد بهمن افتادم که بهم گفته بود وقتی دارم توی پاییز تهران قدم می زنم یادش بیفتم. نمی دانستم همین که یادش افتاده ام بس است یا نه. آیا باید برگی چیزی هم جمع کنم بدهم به مسافر ببرد برایش؟ چطور است عکس بگیرم برایش بفرستم؟ دوربین همراهم نبود. تازه عکس این همه را حیف و میل می کند.

بلند بلند ابی خواندم: تا تو جلوه کردی ای سایه ی خوب، مهربون با یه بغل سبز و آآآآآب. کاش شایعه اش پخش می شد که ابی این را در وصف بلوار کشاورز خوانده است. شکمم خالی ولی حال خوبی بود، ببین اگر سیر بودم چه عیشی می شد. توی این خیابان برای عابر پیاده چه ارج و قربی قائل شده اند، انگار عابر پیاده بودن شغل انبیاست. راه افتادم و رسیدم به هتل بلوار که رستورانی هم به همین اسم پایینش دارد. رفتم طرفش و از پشت شیشه تو را نگاه کردم. خیلی شیک و پیک بود. شاندرمن همین است؟ بعدن فهمیدم نه شاندرمن آن طرف خیابان است. چند نفر این طرف و آن طرفش پشت میزها داشتند غذا می خوردند. سعی کردم با یک نگاه بفهمم چه می خورند اما نشد. همان موقع دوتا گارسن خیلی شیک و کراوات زده آمدند طرفم. دست یکی شان دیس سیب زمینی سرخ کرده بود. این یکی دیس را از آن یکی گرفت و گذاشت روی میزی که کنار پنجره بود و به مشتری ها که دوتا دختر جوان چادری بودند لبخند گل گشادی زد. بی خیال بابا. رفتم تو منو را گرفتم و آمدم بیرون. چیزی نداشت که خیلی هوسش را داشته باشم جز همان سیب زمینی ها که توی منو نبود. راه رفته را برگشتم. رسیدم به ساندویچ فرد بلوار و رفتم تو و منویی که روی دیوار بود را نگاه کردم. در اوج کمال طلبی هیچ کدام را نپسندیدم. خرید کردم آمدم خانه و سوپ پختم.

شنبه

یک مرحله قبل از باور کردن یا نکردن


اردیبهشت ماه پدر دوستم را در نمایشگاه کتاب دیدم. غرفه خیلی شلوغ بود. او آن طرف پیش خوان ایستاده بود و من بین جمعیت. برای اینکه صدایمان به هم برسد باید داد می زدیم. حرف های معمول زدیم، احوالپرسی و تعارف کردیم. ازم پرسید که دیگر مشکلی برایم پیش نیامده؟ گفتم فعلن نه. گفت ما هم اون چیزایی رو که گفتن باور نکردیم. منظورش فیلمی بود که از پرس تی وی و بیست و سی پخش شده بود. گفتم چیو باور نکردید؟ شاید سوالم را نشنید یا شاید نخواست جواب دهد، حرف عوض شد. خداحافظی کردم و از غرفه آمدم بیرون. ناراحت شده بودم. به خیالش بهم لطف کرده بود که باور نکرده بود، حالا داشت سرم منت می گذاشت وگرنه دلیلی برای گفتنش وجود نداشت.

چندبار دیگر هم مشابهش را از آدم های دیگر شنیدم. یکی گفت ما به شما افتخار می کنیم، اصلن نگران آن چیزهایی که پخش شد نباش. در یک جمعی بهمان اطمینان می دادند که می دانند همه ی آن حرف ها زیر فشار زده شده و یک کلمه اش را هم باور نمی کنند. چند هفته پیش دوستم بهم گفت که اصلن نمی خواهد آن فیلم ها را ببیند؛ فیلم ها ناراحتش می کنند.

خیلی ها یک بار برای همیشه در مورد فیلم هایی که در زمان بازداشت از متهمان گرفته شده و با عنوان اعتراف از تلویزیون پخش شده تصمیمشان را گرفته اند: فیلم ها تحت فشار گرفته شده و گفته های متهمان هیچ ارزشی ندارد. کاش کسانی که گفتند نگران نباشم چون می دانند که این ها سناریوهای از قبل نوشته شده است دوباره فیلم ها را می دیدند. ما در آن فیلم ها به چه اعتراف می کردیم؟ فیلم ها را مونتاژ و سرهم بندی کرده بودند. در مورد من  جوری حرف ها را کنار هم چیده بودند انگار دارم درباره ی زمان حال حرف می زنم در حالی که حرف ها مربوط به شش سال پیش است. اما گیرم حرف ها مال همین حالا باشد و ملاک همان فیلم های سرهم بندی شده.  توی همان هم من داشتم  درباره حرفه ام حرف می زدم و به سوال هایی که مربوط به حرفه ام یعنی روزنامه نگاری بود جواب می دادم؛ درباره ی روند کار با یک رسانه. آیا در نظر شما هم که نگاه حکومتی ندارید روزنامه نگاری و  کار با یک رسانه کار اشتباهی است که آن را باور نمی کنید؟ آیا اظهار نظر درباره ی فعالیت یک رسانه جرم محسوب می شود که می گویید این سناریو از پیش نوشته شده و تحت فشار اجرا شده؟

ناراحتم از اینکه بعضی مثل ربات در این باره فکر می کنند، جایی برای دفاع و تحلیل باقی نمی گذارند. تا می آیی حرفی بزنی یا توضیحی بدهی صدای هیس هیس کردنشان بلند می شود. پیچ و مهره را خیلی راحت با هم چفت کرده اند و تکلیفشان روشن است. توی ذهنشان ماجرا را ساده کرده اند و به خیال خود به فرمول درست و اخلاقی و بی نقص رسیده اند.  راضی اند و زیر بغل تو هم هندوانه می گذارند که چیزی نگو، ما همه چیز را می دانیم و تو قهرمانی، تو که چریک نبودی تاب بیاوری. اگر بگویی نه این اعتراف نبود، مصاحبه ای بود که زیر فشار هم گرفته نشد بهشان برمی خورد، پیششان بی اعتبار می شوی، به خیالشان ترسیده ای و داری از قدرت نامشروع دفاع می کنی. برای سازندگان هم چه چیز از این بهتر؟ یک بار محتوایی درست کرده اند که مردم را ترسانده و حالا هرچه دلشان بخواهد توی همان قالب اولیه می ریزند و واکنش قابل پیش بینی و دلخواهشان را که علاوه بر خیلی چیزهای دیگر، ترس مردم و بی اعتبار شدن آدمهایی است که جلوی دوربین رفته اند، می گیرند. کاری کرده اند که دیگر گوش ها نمی شنود و چشم ها نمی بیند. کاش اینجوری نباشیم. اینجوری مغزمان کپک می زند. 

(بدیهی است که ماجرا را به موارد مشابه دیگر تعمیم نمی دهم. دارم از تجربه ی خودم حرف می زنم.)

رفت لب حوض ماهیا


پونصد تومنی داره تو زندگیم نقش معناداری بازی می‌کنه، فرقی هم نمی‌کنه تورم چقد باشه. امروز رفتم از داروخونه‌ی نزدیک خونه‌مون کرم ضدآفتاب بخرم. داروخونه‌داره بعد اینکه از زندان اومدم منو شناخته بود، یواشکی بهم گفته بود شما همونی؟ گفته بودم بله همونم. از اون به بعد هربار می‌رم باهام چاق‌سلامتی گرمی می‌کنه. کرمی که دفعه‌ی پیش خریدم بیست و پنج‌هزار تومن شده سی و نه هزار تومن. گفتم وای چقد گرون شده. خندید گفت الان لابد پیش خودت می‌گی همونجا می‌موندم به‌صرفه‌تر بود. گفتم آره اونجا همه‌چی مجانیه. یه مشتری که تازه رسیده بود گفت البته از اونجا بیای بیرون باهات حساب می‌کنن. گفتم اینم درسته. جل‌الخالق که "اونجا" برای همه یه معنی داره. کرمو خریدم و داشتم از در می‌یومدم بیرون که داروخونه‌دار صدام کرد. گفت ما به مشتریای ویژه‌مون یه کم تخفیف می‌دیم. یه پونصدی گرفت جلوم. چی‌ می‌گفتم؟ گرفتم و تشکر کردم.

بار دوم از محل کارم اومده بودم بیرون. هوا مثل امروز بارونی بود. یه خانم خیلی مسن تو پیاده‌رو جلوی قنادی فرانسه زمین خورده بود و از دماغش خون اومده بود و چادرش خونی شده بود. سرش گیج می‌رفت. بلندش کردم و رفتیم با هم درمانگاه و سرم زد. فکر کنم زمان طولانی در حدود سه چار ساعت با هم بودیم، چراشو یادم نمی‌یاد. از درمانگاه اومدیم بیرون و داروهاشو از داروخونه گرفتیم و رسوندمش دم خونه‌شون که همون نزدیکی بود. وقتی داشت از در خونه می‌رفت تو کیف پولشو از زیر چادرش آورد بیرون، زیپشو کشید و یه پونصدی درآورد و گرفت جلوم. تا اومدم چیزی بگم دیدم چشماش پر اشک شده و می‌گه مدیونی قبول نکنی. گرفتم و گذاشتم جیبم.

بار اول از دانشگاه می‌رفتم خونه. از دم دانشکده اقتصاد علامه داشتم رد می‌شدم برم سمت ایستگاه اتوبوس که یه پسره جلومو گرفت و گفت معلم ریاضی‌شون گفته باید مادرشو ببره مدرسه وگرنه سر کلاس راهش نمی‌ده. گفت به معلممون گفتم مامانم مریضه و خواهرمو می‌یارم. تو بیا جای خواهرم برو پیشش. مدرسه‌هه تو کوچه‌ی پشت دانشکده اقتصاد بود و هنوزم هست. رفتیم با هم دم دفتر پیش معلم ریاضی. معلمه شروع کرد بد و بیراه گفتن به پسره. منم دم به دمش دادم که شک نکنه. گفتم آقا تو خونه هم همینجوریه، مامانم خیلی شاکیه از دستش. پسره بر و بر منو نگاه می‌کرد. بعد طبق معمول این جلسات گفتم شما حالا این‌دفعه رو ببخشید. گفت باشه. داشتم از در دبیرستان می‌یومدم بیرون که پسره یه پونصدی گرفت جلوم. گفتم برو بچه پررو.

تحریم یه اسم شیک واسه جنگه


واردات داروهای بیماری‌های خاص به خاطر تحریم‌ها قطع یا کم شده. مواد اولیه‌ی خیلی از داروها هم دیگر نمی‌رسد. دارویی که قبلا می‌شد راحت و ارزان (البته به نسبت شرایط حالا) تهیه کرد، حالا با قیمت خیلی بالا و با سختی گیر می‌‌آید یا اصلا گیر نمی‌آید. کسی را می‌شناسم که چندروز یک‌بار باید برای خرید آمپول چهارمیلیون تومان پول بدهد و با وجود این ممکن است یک هفته بگذرد و آمپول به دستش نرسد. با وجود تحریم‌ها، بیمارها خیلی زود به خط فقر می‌رسند، خیلی دیرتر درمان می‌شوند، خیلی زودتر می‌میرند.

تحریم احتمالن برای ما در گران شدن جنس‌ها خلاصه می‌شود، ولی دارد جان آدم‌های زیادی را می‌گیرد. در جنگ و حمله‌ی مسلحانه اگر یک‌نفر بمیرد، مردنش مهم است، تبدیل به خبر می‌شود، درباره‌‌اش موضع‌گیری می‌کنند، اما الان معلوم نیست چقدر آدم بر اثر تحریم‌ها مرده‌اند، جان سپرده‌اند، کشته شده‌اند. جنگ کشتار پرسر و صداست و تحریم کشتار بی‌صدا. انگار برای جنگی که دارد اتفاق می‌افتد صداخفه‌کن گذاشته باشند. برای ما که هنوز گرفتار بیماری‌های خاص نشده‌ایم نه، اما برای آنها که گرفتارند شاید تحریم بی‌رحمانه‌تر از جنگ باشد چون با مشکلشان تنها مانده‌اند، چون مشکلشان شخصی است، چون نشانی ازشان توی خبرها و تحلیل‌ها و بیانیه‌های حقوق بشری نیست.

می‌خواهند اختلافات را مسالمت‌آمیز حل کنند. مسالمت‌آمیز یعنی آدم‌ها بمیرند و صدایش درنیاید. دردآور است که جماعتی با تحریم موافقند. چون در ظاهر قرار است به حکومت فشار بیاورد، سکوت کرده‌اند و فکر می‌کنند اگر علیه کارهای آمریکا و غرب موضع بگیرند، دارند به جمهوری اسلامی حال می‌دهند. وقایع را برای خودشان ساده کرده‌اند: "دشمن دشمنم، دوستم است"، نه به دلیل فکر می‌کنند و نه به نتیجه.

شاید بشود به‌جای بهت‌زده نگاه کردن، کاری کرد. مثلن در خارج از ایران آدم‌ها را جمع کرد جلوی دفتر سازمان ملل، سازمان‌های حقوق بشری و اعتراض کرد، از وضعیت بیمارهایی که تحریم دارد جانشان را می‌گیرد به خبرگزاری‌های بزرگ گزارش داد، آدم‌های اسم و رسم‌دار را با خود همراه کرد، کمپین یک میلیون امضا، ده میلیون امضا برای پایان دادن به تحریم دارو راه انداخت. (واردات دارو را تحریم نکرده‌اند اما با تحریم بانک‌ها و ناممکن شدن نقل و انتقال پول خرید دارو هم سخت یا غیرممکن شده.)

سه‌شنبه

یک لبیک تا استیک


رفتم ببینم می‌تونم گوشت استیکی بخرم و به جای رستوران رفتن و سی تومن پیاده شدن این حشر رو این بار تو خونه بخوابونم یا نه. رفتم اون مغازه‌ گنده‌هه تو ملاصدرا. گوشتا رو تو سس‌های مختلف خوابونده بود. بالا سر هر تشت اتیکت گذاشته بود: کباب بلغاری، کباب یونانی، کباب مکزیکی، ایتالیایی، بنگالی. ابتکاری‌تر بود بالا سر هر کدوم پرچم کشور مربوط رو می‌ذاشت. چند رقم هم شنیسل داشت. گوشتای استیکی هم برا خودشون یه گوشه تلنبار شده بودن و هر کیلو دور و بر سی‌تومن بود. اقتصادی بود خریدنشون. هر کیلو احتمالن سه چار تا استیک می‌شد و می‌تونستم چندین بار حشرم رو بخوابونم اما من بنده‌ی دمم. اگه قرار باشه بالاخره این سی‌تومن از جیبم بره ترجیح می‌دم سریع خودم رو برسونم به زرچ و معطلش نکنم. می‌شد بگم یه دونه از اون تیکه‌ها رو بکش من ببرم اما روم نشد، یعنی نه که روم نشه، خودم باهاش راحت نبودم. تصویر خودم رو که یه دونه استیک انداخته تو پلاستیک و بدو بدو داره می‌ره خونه که بندازدش تو ماهی‌تابه دوست نداشتم،‌ تصویر گربه‌ای رو پیش چشمم می‌آورد که گوشت به دندون گرفته و داره از همه فرار می‌کنه تا یه گوشه‌ی دنج برا خوردنش پیدا کنه. اگه همون موقع مهمون می‌رسید چی؟ وایسادم به گوشتا زل زدم و از این تشت به اون تشت رفتم و دست خالی اومدم بیرون.

قانون این نیست که وقتی وسعت به استیک نمی‌رسه بری همبرگر بخوری چون از یک جنسند، به نظرم این، شیوه‌ی خیلی بنجلیه برا ارضا شدن، خیانت به آرمان‌هاست. می‌شه به جاش تخم ریحون خرید و تو گلدون خونه ریحون کاشت. همین‌کارو کردم.

واسه سبک شدن


امروز جلو دادسرای اوین و اطراف زندان پر نیروهای ضد شورش بود. احتمالا برای مهدی هاشمی آماده‌باش بودند. نمی‌گذاشتند مراجعین توی سایه بنشینند. باید دم در توی آفتاب می‌ایستادیم که سرباز در را باز کند، بپرسد کارتان چیست و در را ببندد. من با زرنگی خود را توی اتاقک جلو در جا کردم. خنک است و آفتاب توی سر آدم نمی‌خورد. امروز هم جوابی نگرفتم. سرباز با بالا تماس گرفت برای پی‌گیری نامه‌ای که چندروز پیش داده بودم، جوابشان این بود که بروم، مثل همیشه، بی‌هیچ توضیح دیگری. چندمین بار است که می‌آیم جلو اوین؟ نمی‌دانم. اسفندماه با وثیقه سیصد میلیون تومانی از زندان آزاد شدم. هنوز دادگاه برگزار نشده و معلوم نیست کی برگزار شود. سه‌ماه پیش آمدم که وثیقه را جا‌به‌جا کنم، وثیقه‌گذارم سندش را لازم داشت. بعد از دو هفته آمدن و رفتن، دادیار پرونده راضی شد سند‌ جدیدی جایگزین سند قبلی شود. بعد نمی‌دانم چه‌ شد که یک‌هو کسی که می‌خواست برایم سند بگذارد منصرف شد. سند دیگری که داشتم 100 میلیون تومان بود. وکیل گفت نمی‌تواند کاری کند،‌ باید خودم پیگیری کنم. نامه نوشتم و درخواست کردم که در وثیقه تخفیف بدهند و همین سند صدمیلیونی را قبول کنند، چون سند سیصد میلیون‌ تومانی ندارم. موافقت نکردند. گفتند نامه‌ی بازگشت به زندان بنویس و سندت را آزاد کن. نوشتم. گفتند فعلن برو. رفتم و روز بعد آمدم و باز گفتند برو. هی نامه نوشتم و هی جواب ندادند و گفتند برو. به هرکسی گفتم گفتند چیز عجیبی نیست، می‌روی نامه‌ی بازگشت به زندان می‌نویسی،‌ برمی‌گردی زندان و سند هم آزاد می‌شود. همه مطمئنند چون روال قانونی این است پس حتما انجام می‌شود و چیز پیچیده‌ای نیست اما این اتفاق دارد نمی‌افتد، هیچ‌کس خودش را موظف نمی‌بیند جوابم را بدهد. رفتم دادستانی،‌ معاون دادستان را دیدم،‌ از دادستانی نامه گرفتم بردم دادسرا،‌ رفتم و آمدم، نامه نوشتم،‌ از جاهای دیگر کانال زدم،‌ فایده‌ای نداشت. وثیقه‌گذارم سه‌ماه است بهم گفته سندش را لازم دارد، توی منگنه‌ام، هفته‌ای دو‌سه بار می‌ روم دادسرا، می‌خواهم برگردم زندان که سند آزاد شود، محلم نمی‌گذارند. به چشم کسی نمی‌آیم.