سه‌شنبه

بعد از چندماه دوباره رفتم کتابخانه. از دیشب با ذوق وسایل و کتاب‌هایی را که توی کتابخانه لازم داشتم پیدا کردم و گذاشتم روی میز. ساعت نه و نیم توی کتابخانه بودم. جز من یکی دونفر پشت میزهای دیگر نشسته بودند و کارکنان هم در رفت‌وآمد بودند. پشت آن میزی نشستم که جلوی پنجره‌های بزرگ و قدی کتابخانه است. آنجا دیواری وجود ندارد و همه شیشه است. صندلی‌ام رو به حیاط بود، پنجره باز بود و موهایم چون خیس بود یخ کردم. کتابخانه میز و صندلی‌های خوش‌ساخت و خوبی دارد. با اینکه قدیمی‌اند راحتند. حتمن فرح شخصن سفارش ساختشان را داده. پرینت‌هایی که یک ماه توی کیفم منتظر خوانده شدن بودند را گذاشتم جلویم و تایشان را باز کردم. جز من کسی پشت میزی که وسایلم را رویش پهن کرده بودم ننشسته بود. خواندم و نوشتم و آهنگ گوش کردم. یادم باشد فردا کتاب‌های کمتری بیاورم که این‌قدر گه‌گیجه نگیرم. انتخاب‌هایم را باید محدود کنم وگرنه مجبور می‌شوم به هرچیزی تک بزنم. نیم‌ساعت پیاده‌روی کردم و دونات خوردم و ویترین مغازه‌ها را نگاه کردم. دارم به خودم فرصت می‌دهم برای گرم شدن.

همین‌جا هستیم


روزنامه را دوباره بستند. آدم‌های کمتری نسبت به قبل سراغم را گرفتند و جمله‌ای برای همدردی فرستادند. توقیف دیگر تازگی‌اش را از دست داده، روتین و عادی شده. پنج سال پیش که روزنامه‌ای که تویش کار می‌کردم توقیف شد چشم خیلی‌ها اشک‌آلود بود، ماجرا برایشان تکان‌دهنده بود اما حالا جزئی از زندگی روزنامه‌نگار در ایران است. گذاشته‌ایمش یک جایی که همیشه جلوی چشم باشد و فراموشمان نشود و دل خوش نکنیم. مثل چندسال پیش به چه کنم چه کنم نمی‌افتیم. حالا اگر کسی شغل دومی نداشته باشد به او می‌گوییم بی‌فکر. اگر نک و نال کند می‌گوییم ای بابا مگه چیز تازه‌ایه؟‌ ادا درنیار. توی جنگ مردن عادی است،‌ کشته که زیاد ببینی اشباع می‌شوی، فاجعه هم عادی می‌شود، دیگر بی‌هوا بر سرت فرود نمی‌آید، خرامان و بی‌عجله راهش را به همه‌ی زندگی‌ات باز می‌کند.

دیگر کسی حال به جا آوردن آن رسم منسوخ را ندارد: اگر روزنامه‌ای توقیف می‌شد، بچه‌های روزنامه‌های دیگر برای همدردی می‌آمدند. به قول خورشید این بار ماجرا در سطح دیپلماتیک برگزار شد. مدیرمسئول‌ها آمدند و چندجمله‌ای گفتند و رفتند. روز بعد از توقیف مثل روزهای دیگر آمدیم پشت کامپیوترهایمان نشستیم و صفحه‌ها را بالا و پایین کردیم، ناهار خوردیم، کشوها را از وسیله و کتاب خالی کردیم و زدیم بیرون. حوصله‌ی خداحافظی طولانی چندنفر که ماجرا هنوز برایشان جدی بود را نداشتم. حوصله‌ی امیددادن‌ها و غصه‌خوردن‌ها و جملات و پندهای حکیمانه‌ را هم. دیگر حتا برای آنها که بهش افتخار می‌کردند، کار کردن در ده بیست روزنامه‌ی توقیف شده افتخاری ندارد. الان توی صورت کسی که مفتخرانه با انگشتانش می‌شمرد تا به حال شاهد چند توقیف بوده می‌خندیم و با انگشت نشانش می‌دهیم. از من می‌شنوید هرجا پای شمردن چیزی با انگشتان دست‌ها به میان آمد فوری سخنران را خفه کنید. افتخار کردن به عادت مبتذل است. شوکه شدن از عادت مضحک و غیرواقعی است. مرثیه‌سرایی برای عادت، آدم را خل‌وضع می‌کند.

سرشار از اسب و اندوه

گوشه‌ی پیاده‌رو را گرفته بودم و می‌آمدم بالا. روبرویم زنی داشت خیلی تند می‌دوید و نزدیک می‌شد. دویدن برای رسیدن به اتوبوس و دویدن برای زود رسیدن به جایی از تعداد قدم‌ها مشخص است، ترس از زمین خوردن داری و حواست به چاله‌چوله‌ها و جوب هست، حواست هست به کسی نخوری، توی قدم‌هایت پیش‌بینی به موقع نرسیدن را می‌کنی. اما دویدن او برای فرار کردن بود، انگار کسی دنبالش بود. آمد و از من گذشت، خودم را کشیده بودم طرف دیوار که مانعش نباشم. وقتی داشت نزدیک می‌شد به مچ دستش نگاه کردم،‌ علامتی نداشت. سرعتش زیاد بود. مردم برگشته بودند نگاهش می‌کردند. فرار، مرگ روزمرگی است و همه دوست داشتیم بدانیم چه شده بود که یکی داشت کاری سوای روزمرگی می‌کرد. منظورم آن دویدن استعاری نیست. منظورم خود فعل دویدن است. احتمالا در مسیرش متلک‌باران هم شده بود. طبع مردم این‌جور مواقع گل می‌کند. یکی می‌گوید خبری نیست بابا بی‌خود می‌دوئی، یکی می‌گوید چرا تاکسی نمی‌گیری زودتر برسی؟ یکی می‌گوید فرار یک گراز از گله‌ی گرازها. تکه‌های جنسی که زن‌ها اینجور وقت‌ها می‌شنوند زیاد است.

پیارسال من همین‌جا یعنی تقاطع کریم‌خان و حافظ را زیاد دویده بودم. دویده بودم آمده بودم روی پله‌های این ساختمان که به گمانم ساختمان شهرداری است و از دیوار آن‌طرفش پریده‌ بودم پایین و پایم پیچ خورده بود و بلند شده بودم و به دویدن ادامه داده بودم و چشمم دنبال دوستانم گشته بود که ببینم هنوز می‌دوند یا نه. برای فرار کردن دویده بودم، برای جان سالم به در بردن. اولین‌ دویدن‌های زنده‌ماندن در تمام عمرم بود. اولین دویدن‌ها برای چیزی غیراز روزمرگی. بقیه هم می‌دویدند، به هم می‌خورند، می‌افتادند و باز بلند می‌شدند. برای چندماه شرطی شده بودیم. اگر کسی می‌دوید فکر می‌کردیم ما هم باید بدویم. جماعت بزرگی بودیم که سراسیمه این‌طرف آن‌طرف می‌رفتیم ولی خسته نمی‌شدیم. بعد همه چیز یکدفعه تمام شد. برگشتیم به دنیای خودمان. من گوشه‌ی پیاده‌رو را گرفتم و مثل هرروز هن‌وهن‌کنان بالارفتم تا برسم به چهارراه. پشت چراغ قرمز بایستم منتظر چراغ سبز، و با همان قدم‌های ثابت چهارراه را رد کنم و برای رسیدن به اتوبوسی که هرآن ممکن است ایستگاه را ترک کند چندقدم بدوم.

رویا بود آن همه؟ رویایی بودیم همه‌ی ما؟


یکشنبه

اون روزا ما دلی داشتیم

اینا که برن کلی کار می‌ریزه سر همه. فیلمایی که دوست داریم باید دوباره ساخته شن. بیضایی باید مسافران رو دوباره بسازه، اصغر باید یه بار دیگه جدایی نادر از سیمین رو ببره جلو دوربین. نادر بتونه ترمه رو بغل کنه. موهای قرمز سیمین تو خونه زیر روسری نباشه. ببینیم که چه جوری موقع بستن موهاش، کلافه‌س. استیصال بعضی وقتا موقع بستن مو خوب خودشو نشون می‌ده. باید رو پرده تماشا کنی که آدم حوصله‌ی موهای خودشم نداره. فقط می خواد یه جوری جمعشون کنه جلوی چشم نباشن، سنگین نشن رو شونه. ترمه رو ببینیم که بابابزرگشو بغل می‌کنه، حجت خواهرش رو از آشپزخونه می‌فرسته بیرون، راضیه رو می‌گیره بین بازوهاش و هی می‌بوسه ، چادر و روسری راضیه سر می‌خوره می‌افته پایین. حجت دست به موهای زنش می‌کشه ولی باز راضیه راضی نمی‌شه که نمی‌شه. همه‌ی اون سکانسایی که توشون زنا با روسری و لباس آستین بلند آشپزی کردن، با چادر و علم و کتل رفتن تو رختخواب باید دوباره فیلمبرداری بشن. تمام اون سکانس‌هایی که زنه دستش رو برده طرف مرده و صحنه کات خورده به یه جای دیگه، باید دوباره ساخته شن. حتا اگه آدمای فیلما آدمای بیست سال پیش نباشن،‌ پیر شده باشن، ما قبولشون می‌کنیم نه؟‌ ترمه اون‌موقع شاید یه زن سی ساله باشه اما ما به عنوان دختر 11ساله می‌پذیریمش. همه‌ی خونه‌های تقلبی تو فیلما و تئاترا و عکسا باید فرو بریزن، همه‌ی رابطه‌هایی که چیزی ازشون کم شده و دریغ شده. جمله‌ها و پاراگراف‌ها و صفحه‌های حذف شده، باید به کتابا برگردن. همه‌چی همون‌جوری که بود بشه. همین‌جوری که هست.

روضه‌ی نجف

نشسته‌ام مستطاب نجف ورق می‌زنم. آشپزخانه خالی و سوت و کور است. هیچ قابلمه‌ای روی گاز نیست. به راحله می‌گویم اصلن بلد نیستیم سس‌های خفن درست کنیم. اینجا کلی سس یاد داده. طرز تهیه‌ی سس قارچ را بلند برایش می‌خوانم. منتظرم بگوید این که خفن نیست.

با کتاب فال می‌گیرم. می‌رسم به دلمه. یاد مامان می‌افتم. با قاشق توی بادمجان را می‌تراشد و من تکه‌های تراشیده شده را برمی‌دارم و می‌خورم. می‌پرسد تلخ است؟ نچ می‌کنم. منتظر می‌مانم مایه‌ی دلمه را توی بادمجان‌ها و فلفل دلمه‌ای‌ها بریزد تا کمی از مایه زیاد بیاید و دخلش را بیاورم. حالم گرفته می‌شود. شاید 10 سال می‌شود که این صحنه را پیش رویم ندیده‌ام. توی این ده سال هر وقت رسیده‌ام غذا آماده بوده، مامان برایمان سنگ تمام گذاشته چون فقط یک شب در هفته پیشش بوده‌ایم، مدام برایمان خورش و مرغ، غذاهایی را که برای مهمان می‌پزد، پخته، مثل مهمان ازمان پذیرایی کرده، مثلن روی برنج را با برنج زعفرانی تزئین کرده، برایمان شربت درست کرده، ظرف قشنگ‌ها را از توی کمد درآورده و جلویمان گذاشته.

بعضی غذاها را دیگر هیچ‌وقت توی آن خانه نخوردیم، الان اگر بپرسی مادرت کتلت را خوشمزه درست می‌کند یا نه نمی‌دانم. شاید اصلن دیگر هیچ‌وقت کتلت درست نکرده باشد، همان‌جور که دیگر هیچ‌وقت کباب‌دیزی و رشته‌پلو درست نکرد و با بعضی غذاها دشمن شد. بابا که می‌گفت سرگنجشکی درست کن می‌گفت بلد نیستم. از یک وقتی به بعد هم دلش خواست چیزهای عجیب و غریبی قاطی غذا کند و هرچقدر گفتیم توی قرمه‌سبزی پیازچه نریز گوش نکرد.

منی که همیشه دم دست مامان داشتم آشپزی کردنش را نگاه می‌کردم و هی وقت سبزی خرد کردن مدام هشدار می‌دادم که اینجوری دستتو می‌بری یا وقتی غذا را تندتند هم می‌زد می‌گفتم انقد هم‌نزن وا می‌ره،‌ نه می‌دانم دستش در این سال‌ها چقدر بریده نه می‌دانم بالاخره توانست کوفته را بدون وا رفتن درست کند یا نه. شاید کوفته هم از آن غذاهایی باشد که باهاش دشمن شد.

راحله می‌گوید این که خفن نیست. می‌گویم چی؟ سس قارچ؟ می‌گوید دلمه، خودم بلدم درست کنم. طرز تهیه‌ی دلمه را دارم بلندبلند می‌خوانم،‌ مثل داستان سوزناکی که اشک به چشم می‌آورد.