سه‌شنبه

۲۲ بهمن ۶۹، منزل زهرا- شوشتر



روزنامه ی اعتماد کار می کردم که تو خیابون خواجه عبدالله بود و هنوزم هست. یه عصری بود که احتمالن کارامونو کرده بودیم و قصد کرده بودیم عصرونه بخوریم. من داوطلب شده بودم که برم از سوپری ته کوچه هله هوله بخرم. تو راه برگشت دم سطل آشغال گنده ی نزدیک روزنامه، برخوردم به یه سری عکس که رو زمین پخش و پلا بود. همین جور که داشتم رد می شدم نگاه کردم ببینم چه جور عکسیه، که دیدم یه سری عکس خانوادگیه. ازشون گذشتم، از در روزنامه رفتم تو، پله ها رو رفتم بالا و دور زدم برگشتم پایین دم سطل آشغال و شروع کردم به جمع کردن. عکس ها رو تازه ریخته بودن اونجا، هنوز پا نخورده و تمیز بودن. کی این همه عکس رو عین زباله ریخته بود بیرون؟ این نمی تونه غیر عمد باشه، نمی تونه از دست کسی افتاده باشه یا از پنجره پرت شده باشه بیرون. نزدیک عید بود. اول حدس زدم عکسا در جریان خونه تکونی جزو وسایل اضافی تشخیص داده شده و به بیرون خونه هدایت شده. همونجور که داشتم عکسا رو جمع می کردم چشم می چرخوندم ببینم کسی از پنجره های اطراف داره نگاهم می کنه یا نه. نمی دونم چرا فکر می کردم شاید یکی از سوژه های دوربین مخفی ای چیزی باشم و الانه که یکی مچمو بگیره، ولی با این حال باز هم نتونستم از خیر جمع کردنشون بگذرم.
برام با بچه ای که سر راه گذاشته باشند یا حیوون خونگی که ول شده باشه تو خیابون و ندونه کجا بره، فرقی نداشتن. هر چیزی که حجمی داره و برای مدت طولانی در معرضش باشم همین حکم رو برام داره. به سختی چیزی می ندازم دور. از اون کهنه پرستایی ام که هیچ رقمه نمی تونم رو کیندل و آی پد و  اینجور چیزا کتاب بخونم مگه اینکه چاره ای نداشته باشم. چیزی که جسم داره و شخصیت داره و می شه لمسش کرد رو نمی ذارم برم سراغ فایل الکترونیک. کتاب و نامه و عکس کاغذی و کارت پستال مثل موجود زنده اند و از بین بردنشون ازم برنمی یاد. در این مورد به بابام رفتم. وقتی مامانم می خواست یخچال بیست سی ساله مون رو رد کنه و جاش یه یخچال تازه بگیره، بابام کون به زمین می کوبید و جوری دمغ بود که انگار تکه ای از خودش رو می بردند.

شصت و دو قطعه عکسه. پشت اکثرشون تاریخ و محل وقوع عکس با خودکار نوشته شده. از سال 1368 شروع می شه و به 1372 می رسه. شخصیت اصلی که در بیشتر عکس ها حضور داره، مردی لاغراندام با قیافه و تیپ کارمندیه. به علت اینکه موهای جلوی سرش ریخته، پیشنونیش به عقب پیشروی کرده و ریش و سیبیل کم پشتی داره. زنش رو هم تو عکس ها تشخیص دادم. فهمیدم مرد کارمند شرکت نفت بوده و وقتی می رفتن شمال از ویلاهای شرکت نفت در محمودآباد استفاده می کردن و یه بار هم در آذرماه سال 70 سفری با همکاران شرکت به هامبورگ داشته، عکس های هامبورگ نشون از ذوقش برای دیدن خارج داره. عکسا چند دسته ان: عکس های هامبورگ، عکس های عید نوروز در سال های مختلف، عکس های سفر به محمودآباد، عکس های خانه ی آقاجان و عکس های "خانه ی خودمان در منزل اهواز". پس اینا ساکن اهواز بودن و حالا بعد از چند دهه تصاویرشون از یکی از کوچه های خواجه عبدالله تو تهران سر درآورده. توی بیشتر عکس ها زن روسری سرش نکرده و بی حجابه، موهاش کوتاهه و بیشتر دامن تنشه، به عکس تکی علاقه داشته: تنها رو پله ها، تنها کنار دریا، تنها دم ویلا، تنها کنار سفره ی هفت سین. بچه ها تو عکس های دسته جمعی می لولند و نمی شه فهمید کدوم بچه مال ایناست و آیا بچه ای در کاره یا نه. همه تو عکس خوشحالند و احتمالن این خوشحالی بیشتر به خاطر حضور دوربینه که هنوز در اون زمان کم و مغتنم بود. تو یه عکسی که باحال تر از همه س، زن های فامیل بالاسر قابلمه تو آشپزخونه ان، همه بشقابا و دیس هایی که توشون غذائه رو سمت دوربین گرفتن و دارن محتویات ظرف رو نشون می دن و می خندن. محتوای ظرف یکی شون میگوی سوخاریه. 

بیشتر از بیست سال از عمر عکس ها می گذره. نمی دونم در طول این دو دهه چه اتفاقی برای خانواده افتاده و چی شده که عکس ها سر از سطل زباله درآورده. کدوم یک از آدمای عکس خواسته اینا رو از بین ببره. شاید عامل ماجرا مثل مامان من باشه که هیچ تعلق خاطری به هیچی نداره. شاید عامل ماجرا از یکی تو عکس نفرت داشته و خواسته با نابود کردن عکس ها، به صورت نمادین آدم مورد تنفر رو هم نابود کنه. خیلی با این مواجه شدم که مردم وقت بیزاری از کسی یا از گذشته ی خودشون، عکس از بین می برن. نابود کردن عکس دیجیتال برام پذیرفته شده س اما پاره کردن عکس کاغذی، سنگدلی می خواد. هرچی هم از یکی یا از گذشته ی خودم متنفر باشم این یه قلم ازم برنمی یاد. شایدم یه ماجرای ساده باشه. یکی اومده خونه ای اجاره کنه و دیده یه آلبوم عکس جا مونده، آلبومه رو برداشته برای خودش و عکسا رو ریخته دور. 

غیر گریه مگه کاری می شه کرد

بدترین مدل رستوران رفتن اینه که دستت رو بذاری رو اسم غذاها و فقط زل بزنی به قیمت. منم همیشه بدترین رو انتخاب می کنم چون چاره ی دیگه ندارم، مگه اینکه هوس یه غذای خاص داشته باشم یا مهمون باشم که اونجوری هم همواره به ضررم می شه. معمولن وقتی غذامو خوردم و منتظر صورت حسابم یکی که در اون لحظه قیافه ش خیلی شبیه مسیح شده، به ناگاه بلند می شه و از همه می خواد غلاف کنن: "همگی مهمون من" بعد خیلی شاهانه از جیبش کارتش رو درمیاره و می ده به گارسون. ولی دیگه چه فایده، چون من با نگاه به جیب خودم غذامو انتخاب کرده بودم.

 یه بار که غیر این شد، تجربه ی تلخی برام بود. طرف زنگ زد رسمی دعوتم کرد و گفت مهمون من. منم نه اینکه غذای خیلی گرون سفارش بدم ولی هر چیزیو که به نظرم باحال می رسید خواستم. بعد که صورت حساب رو آوردن، همونی که گفته بود مهمون من شروع کرد دنگ ها رو جمع کردن. از ترس لقوه گرفتم، یکی از لحظه های ناباورانه ی عمرم بود، دست تو هزار تا سوراخ سنبه م کردم تا پول جور شد. کاش صداش رو ضبط کرده بودم تا همونجا از رستوران دار می خواستم یه لحظه سیستم پخشش رو در اختیارم قرار بده. از اون به بعد انقدر چشمم ترسید که هر کی می گفت بیا بریم رستوران مهمون من بی اختیار شروع می کردم خلاف جهتش دوئیدن.


کم پیش اومده وقتی نیت خوردن غذای خاصی ندارم و صرف غذا خوردن می رم رستوران، پشیمون نشم. چند شب پیش رفتیم رستوران فرید تو خیابون آبان که نزدیک خونه مونه. یه رستوران قدیمی که اول وارد حیاط می شی، چند تا پله می ری بالا و به در ورودی می رسی و یکی درو برات باز می کنه. می ری تو و می بینی از صدر تا ذیل رستوران از چوبه، پنجره ها مشجره، محیط دلنشینه، میزها رومیزی تمیز داره و روی رومیزی ها پلاستیک نکشیدن، صندلی ها راحته، خلوته و همین خلوتی هم یه کمی می ترسونه. جز میز ما، دوتا میز دیگه هم پر بود. گارسون مسن رستوران که به نظر می یومد از بدو تاسیس تا الان از جاش تکون نخورده، اومد و ازمون سفارش گرفت. چاهار نفر بودیم. سفارش استیک با سس قارچ و چیکن استروگانف و دوتا شنیسل مرغ دادیم. یکی مون هم سالاد خواست. قیمت ها برای طبقه ی ما معقول بود. چیکن استروگانوفی که من سفارش داده بودم چارده تومن بود و سالاد فصلش دو و پونصد که یعنی خیلی ارزون.

مشغول چشم چرخوندن و تحسین فضای رستوران بودیم که یه دیس سالاد گذاشت جلومون. غذا رو هم چند دقیقه بعد آورد. یه نگاه به بشقابامون کردیم و یه نگاه به هم. رنگ رخساره خبر از سرّ درون می داد. چیکن استروگانفش بدون قارچ بود، طعم سیب زمینی ش بد بود، سس سفیدش گوله گوله بود، ولرم بود، همه چیز بی نمک و چرب بود و بقیه هم راضی نبودن. روی استیک، سلطان غذاهای اون رستوران رو با یه سس قهوه ای و چرب پوشونده بودند. همو دلداری دادیم که اینم یه تجربه س دیگه، آدم دفعه ی بعد نمی یاد، خوبیش اینه که قیمتا بالا نیست. من سر جمع پنج تا قاشق از غذام خوردم، سه چاهارمش موند. خواستیم صورت حساب رو برامون بیارن. قیمت سالاد همونجور که حدس می زدیم پنج برابر شده بود در حالی که مرد حسابی اگه ما همه مون سالاد می خواستیم خب می گفتیم چار تا سالاد. اما با دیدن حق سرویس و مالیات بر ارزش افزوده، قیمت سالاد رو رها کردیم و زدیم تو سرمون. با احتساب این دوتا، قیمت غذای هر کی نسبت به منو دوبرابر شده بود. کمرمون شکست و حس همدلی مون نسبت به یه رستوران قدیمی خوش منظره تو یه کوچه ی خلوت که سختی زندگی هنوز قامتش رو خم نکرده، تبدیل به نفرت شد. تو این شهر دیگه کجا مونده که آدم بره و از پشت خنجر نخوره؟ دیروز فهمیدم که ساندویچی فرد بلوار.   

چهارشنبه

پوست

تو خانواده ی ما رسمی وجود داره که پایه گذارش بابامه: فقط برای بیماری هایی که ممکنه منجر به مرگ بشن باید رفت دکتر. غیر از اون نالازم و سوسول بازیه. یعنی بابام وقتی می بینه ناخوشی تعارف دکتر رفتن بهت می زنه، ولی لحنش مثل وقتیه که می گه می خوای آژانس بگیرم؟ عقیده داره چرا باید بابت مریضی ای که اگه صبر کنی خودش خوب می شه، بری دکتر. براش دکترا و آخوندا در یک رده جا می گیرن، جفتشون کلاشن. حالا در طول زندگی اش چه خاطره ی ناخوشی از دکتر رفتن داره، کسی نمی دونه. این طرز فکر بدون اینکه به کلاش بودن دکترها فکر کنیم، نامحسوس به بقیه ی خانواده هم منتقل شده. مایه ی مباهات خانواده ی ما تا پارسال این بود که هیچ کس اعم از پیر و جوان زیر تیغ جراحی نرفته و افتخار کل خانواده که قاب کردیم زدیم به دیوار اینه که هیچ یک از خاندان رسولی برای سرماخوردگی به دکتر مراجعه نکرده ن. ما کنار هر بیماری یه ساده اضافه می کنیم و واقعن هم اون بیماری چیز ساده ای می شه: یه سرماخوردگی ساده، یه سردرد ساده، یه دندون درد ساده.

حالا فکر کن با همچین پیشینه ای من برای لکه های کوچیکی که روی پوستم دیدم، رفتم دکتر. الغوث الغوث. دکتر بهم یه سری کرم و صابون داد که خیلی گرون تموم شد. هر بار که در کرم رو باز می کردم، نیم ساعت به اون مایه ی سفید رنگی که قرار بود از نوک انگشت اشاره به صورت منتقل شه زل می زدم تا خوب به خوردم بره. یعنی درمورد هر چیز گرونی که می خرم، همین رویه رو دارم، خیلی نگاهش می کنم و اینطوری از سنگینی باری که روی شونه م گذاشته، کم می کنم.

چند روز به همین منوال گذشت و من کرم ها رو سر ساعت می زدم تا اینکه ریختن تو خونه که ببرنم. هر چی رو که می خواستم بردارم می گفتن برندار اونجا همه چی هست، فقط اگه دارویی چیزی استفاده می کنی بردار. من هم کرم ها رو نشون دادم. گفتن اینا چیه دیگه؟ می خوای کرم با خودت بیاری؟ گفتم اینا خاصیت درمانی داره، خدایی نکرده برای بزک دوزک نیست. گفتن اگه واسه درمانه بردار، پنج تا کرم بود، همه رو برداشتم و چپوندم تو جیب کاپشنم. ولی کرم ها رو اصلن بهم ندادن. اونجا، فقط قرصه که به عنوان دارو به رسمیت شناخته می شه. می شد اعتراض کنم؟ رسانه ها باید می نوشتن: ماموران از دادن کرم های دست و صورت مرضیه رسولی خودداری می کنند و این بیمار با شرایط نامناسب پوستی دست و پنجه نرم می کند.

بدبختانه بیماری های پوستی در جمع بیماری های دیگه خیلی مظلوم و غریبند و اغلب به خاطر بار زنانه ای که دارن، تو سری می خورن. در نظر عموم، بیماری هایی که خطر جانی در پی دارن یا درد جانکاهی به جون آدم می ندازن محترمند و شایسته ی توجه، بقیه ش دیگه قرتی بازی و دست و پا زدن برای فرونرفتن در منجلاب پیریه. اگه شما تو یه جمع مختلطی وایسی جلوی آینه به خودت کرم بزنی، ممکنه کلی تیکه و متلک دریافت کنی، ولی اگه قرص دربیاری هزار نفر پیدا می شن که لیوان آب می گیرن جلوت. مردها دراین مورد وضعشون بدتره و فقط مجازن از کرم ضدآفتاب اونم تو کوه و جنگل و بیابون استفاده کنن. اگه مردی تو مترو آینه دربیاره شروع کنه به خودش کرم زدن، گناهش همپایه با کسیه که از دین خارج شده.

شنبه

برعکس

عکس پسرعمومو زده بودند به دیوار سر کوچه و زیرش اسمشو نوشته بودند، پایین ترش هم تابلوی اسم کوچه بود. این کاریه که فکر کنم چندساله شهرداری انجام می ده. اسم و عکس شهیدا رو قاب می کنه می زنه سر کوچه هایی که خانواده ی اون شهدا توش زندگی می کنن اما اسم قبلی کوچه هم همچنان پابرجاست. من بدوبدو داشتم می رفتم که به جنازه برسم و خودمو به دخترعموهام نشون بدم که مجبور نشم دنبال آمبولانس تا بهشت زهرا برم. سر کوچه موقعی که داشتم می پیچیدم اول چشمم خورد به فامیلی خودم، بعد اسم پسرعمومو دیدم و آخرین چیزی که نگام روش موند عکس بی کیفیتش بود. شبیه عکس های قدیمی بود که از کشته شده های جنگ می گرفتند و تو تلویزیون نشون می دادن یا تو روزنامه چاپ می کردن که شناسایی بشن و از گمنامی دربیان.

خونه شلوغ بود و جنازه ی زن عمومو هنوز از سردخونه نیاورده بودن. بیمارستان بامبول کرده بود که چون تو خونه خونریزی کرده اول باید بره پزشکی قانونی. شبیه همون عکسی که سر کوچه زده بودن تو خونه هم بود، همونجور قاب شده گذاشته بودنش رو گنجه. از نزدیک شبیه عکس پرسنلی بود. دقت که کردم دیدم دندوناش پیداست. تنها چیزی که به بقیه ی خواهرا و برادرش شبیهش می کرد دندوناش بود؛ به هم چسبیده و رو هم و نامرتب. حالم عوض شده بود. هرچی می گشتم دلیلش رو پیدا نمی کردم. خیلی اتفاقی همون روز این نوشته رو خوندم. ولی دلیلش این هم نبود. هر وقت می رفتم خونه ی عموم ناگزیر بودم از تماشای عکس های پسرعموم. به دیوار نگاه می کردم چشمم می افتاد به عکس، موقع تماشای تلویزیون چشمم می خورد به قاب عکس کوچیکی که گذاشته بودن روی میز تلویزیون و از توی اون قاب، پسرعموم که برای همیشه بیست و سه ساله موند زل زده بود به من. حالا یکی از عکسا از خونه بیرون اومده بود و عمومی شده بود و هر روز چشم هزارتا آدم، اتفاقی می افتاد بهش. یه چیز خاص که با عمومی کردنش بخوای خاص ترش کنی اما همه ی خاصیتش رو ازش بگیری.

با مردن زن عموم اون خونه خالی می شه و می فروشنش ولی احتمالن عکس پسرعمومو از سر کوچه برنمی دارن. این بار عکسش مستقل از دیوارهای خونه، روی دیوار بی اهمیتی تو یه خیابون بی اهمیت به حیات خودش ادامه می ده و عکس بی کیفیتش هیچ جایی از حافظه ی کسی رو اشغال نمی کنه. حالم شبیه حال کسی بود که می ره کاغذ دیواری بخره و همینجور که داره کاتالوگ رو ورق می زنه یه دفعه عکس یکی از آشناهاشو رو کاغذ دیواری می بینه، از مغازه دار می پرسه این کیه؟ مغازه دار می گه چیز خاصی نیست، طرحه دیگه، مثل طرحای دیگه. 

چهارشنبه

پشت

سینک ظرفشویی چسبیده به آخرین دیوار خونه، ته آشپزخونه س. بالاش یه پنجره س که به پشت بومای مردم باز می شه. پنجره رو باز می کنی و در حالی که داری منقل کباب و رختای رو بند و کفترای مردم رو دید می زنی قابلمه می سابی. ماجرا از اینجا شروع شد: یه بار وسط روز که داشتم ظرف می شستم، یهو برگشتم پشتم رو نگاه کردم. هیچ فکر قبلی ای نکردم بودم و این حرکتم از رو ترس بود. ترس خیلی جلوتر از عقل آدم حرکت می کنه و از مغز فرمان نمی گیره. ترس یه مرکز فرمان دیگه ای داره که مغز بعضی وقتا خودش می ره از اونجا فرمان می گیره، یه چیزی شبیه بیت آقا.

پشتم یه فضای خالی گنده افتاد بود؛ یعنی کل خونه و اشیا، و همه جا ساکت بود. خبری نبود، غریبه ای با قمه وسط خونه نایستاده بود و سایه ای حرکت نمی کرد و چیزی تکون نمی خورد. پس چرا ترسیدم؟ چرا از اون به بعد شروع کردم از فضای پشتم وقتی تنها هستم ترسیدن؟ هر چی فضای پشتم وسیع تر بود بیشتر ترسیدم. رو پل های عابر پیاده شروع کردم دوئیدن و تو کوچه های خالی هی برگشتم پشتم رو نگاه کردم. افرا می گفت اینکه ملت هی می گن ببخشید پشتم به شماست و نمی خوان پشتشون به کسی باشه ریشه ش ترسه، نمی تونن بفهمن پشت سرشون چه خبره. تو آسانسور هم همه دور هم وامیستن و کسی معمولن پشت به اون یکی نمی کنه، همه خودشون رو برای حمله ی احتمالی آماده می کنن و بدین ترتیب نمی ذارن دشمن از پشت غافلگیرشون کنه.

ماجرا برای من داره حادتر هم می شه. مدام دارم به فضای خالی پشتم فکر می کنم. شبها گرچه رو به دیوار بهتر خوابم می بره ولی پشتمو می کنم بهش. خیلی هم بهش فکر کردما. سعی کردم در موقعیت های مختلف مچ خودم رو بگیرم، به خودم گفتم بیچاره نکنه به ماورا اعتقاد داری؟ نکنه به خاطر ماجراهای زورگیری تو خیابون میرزای شیرازیه؟ نکنه داری مذهبی می شی؟ نکنه فکر می کنی یه روح پلیدی رفته تو کاناپه و الانه که دربیاد؟ اگه همه ی اینا هم باشه با دیدن تو نابود نمی شه، وایسا ظرفتو بشور و انقد عین رادار کله نچرخون. کجای تاریخ زندگیم پشت سرم اتفاقات خونینی افتاد که حالا اثراتش دارن خودشونو نشون می دن؟ هر چی می گردم پیدا نمی کنم. 

شنبه

حتمن پیر شدم که چندشبه ماه تو آسمون نیست

فاصله می گیرم از آدمایی که هر ضعفی رو ربط می دن به سن و فکر می کنن گفتن اینکه پیر شدن و پاشون لب گوره نشونه ی کول بازی و باحالی و واقع بینیه. معمولن اولین سوالی که باید بهش جواب بدم اینه که چند سالمه تا اگه پنج دیقه بعد گفتم وای خسته شدم یه کم بشینیم، بگن آره خب سنت هم یه جوریه که نباید زیاد راه بری، تا اگه یه ساعت بعد گفتم من می رم بخوابم، شب بخیر، بگن وای وای شب بخیر تو باید زودتر از اینا بخوابی چون تو این سن بدن به خواب بیشتر احتیاج داره.

دیروز داشتیم خونه تمیز می کردیم و من بعد دوساعت کمرم درد گرفت، اولین نتیجه ای که می تونستم بگیرم این بود که سن خر پیره شدم. ولی واقعیت اینه که بدنم خشکه و ورزش نمی کنم و این ربطی به سن و سال نداره. محتمل بود اینو به چندتا آدم مشخص بگم و جواب بگیرم که نمی خوای قبول کنی پیر شدی. یه بخش عظیمی از جامعه در تلاشه به بقیه بقبولونه که پیر شدن و بدبختی اینه که به یه بار قبول کردن راضی نمی شن، اینا تا روزانه پنجاه بار ازت درباره پیری اعتراف نگیرن رضایت نمی دن و برای اینکه فکر کنی باهات همدلن از ضمیر اول شخص جمع هم استفاده می کنن که راحت تر نظرشون رو بهت شیاف کنن. اگه زیر بار نری و بگی پیر نیستی، خیال می کنن دنیادوست و خوش خیال و کله شقی و از واقعیت فرار می کنی.

پیری نباید تا این اندازه وابسته به شناسنامه باشه، برای من اون لحظه که باور کنم پیر شدم، پیری از راه رسیده (کلیشه). دلم می خواد این باور خیلی سریع و دم دستی و بر اساس چار تا نشونه ی ظاهری و چسکی اتفاق نیفته و وابسته به باورهای بعضن نادرست که ناخواسته مورد توافق خیلی هاست نباشه. جمع توافق کرده هر دونه تار موی سفیدی که دید، مهر پیریو رو پیشونی قربانی بکوبه. اما به همین هم رضایت نمی ده، هی نشونه های پیری رو بیشتر می کنه و بر اساس این نشونه ها اونی هم که پونزده سالشه می گه من پیرم و سن اعتراف به پیری هر چی می گذره کمتر و کمتر می شه.

معلوم نیست از کی اعتراف به پیری خیلی کار کولی شد. احتمالن آغاز حیاتش همزمان بود با شروع مسابقه ی کی از همه بدبخت تره. اعتراف به پیری و بدبختی تنها سودی که برای من داره اینه که باعث می شه از مسئولیت در برم و انتظار بقیه از خودم رو به صفر برسونم، یعنی تمام تلاشم رو می کنم تو نقشی فروبرم که علیه زندگیمه. به قول معروف اینجا دیگه بین وانمود کردن و تبدیل شدن به اونی که بهش وانمود کردم فاصله ای نیست. دستاورد این اعتراف هم خیلی کمه، نمی ارزه. ولی امروزه مسابقه ی وادادن  در تمامی رشته ها در جریانه و شرکت کننده ای که دیرتر وا می ده دستش از سوی داور به عنوان کله خر مسابقه بالا می ره و همه تماشاچیا براش هو می کشن.  

کاش جوونی و پیری به زمان بستگی نداشت تا انقدر برای مردم قطعی نباشه. مثلن می شد طی یه توافق جهانی، معیارش اندازه ی دور باسن باشه.

چهارشنبه

از ییلاق جمال آباد به شفت گیلان

بعد از یک روز گم شدن تو جنگل، کوله ها رو گذاشته بودیم زمین، تو سایه ی درختا نشسته بودیم که استراحت ده دیقه ای کنیم و دوباره راه بیفتیم. البته می گن این اسمش گم شدن نبود چون ما بلد بودیم برگردیم همون جایی که بودیم اما راه پیش رو پیدا نمی کردیم. اسمش هر چی که بود نصف روز تو یه جنگل عمودی گیر افتاده بودیم و پنجول می کشیدیم به زمین که برسیم بالا و ته جنگل هم پیدا نبود. زانوها دیگه می لرزید، دقت و سرعت به صفر رسیده بود. کوله ی من از همه سبک تر بود. هر کی بلندش می کرد آهی از سر حسادت می کشید اما احتمالن من سبک وزن ترین آدم گروه هم بودم. شونه هام دیگه تاب اون وزن رو نداشت. انگار یکی دوبرابر وزن خودم رو کول کرده بودم. گرچه کوچیک بود ولی خیلی بدبار بود. هیچ مناسب اون سفر نبود و همین خوب پدرمو درآورد، پشتمو خم کرده بود. قصدم این بود که وقتی رسیدم خونه ببرمش رو ترازو ببینم واقعن چندکیلوئه؟ چی؟ فقط سه کیلو؟ خاک تو سرت مرضیه. ولی یادم رفت.

توی اون ده دیقه ی استراحت یکی از گروهان که کنارم نشسته بود پاهاشو نشونم داد و گفت دلم براشون می سوزه. گفتم آره منم برای شونه هام. مثل برده داشتم از تنم بیگاری می کشیدم و خودمو نفرین می کردم. شونه های من بدون بلندپروازی داشتند زندگی معمولیشونو می کردن که یهو نمی دونن از کجا این بار افتاد روشون. تا به مرحله ی درد نرسن هم مغز نمی فهمه چه بلایی داره سرشون می یاره، مثل اعتصاب غذای زندانی ها، راه دیگه ای جز ضربه زدن به خودت برای اعتراض وجود نداره.

یه گروه بیست و پنج نفره بودیم که هر کی یه جایی از تنشو می مالید و مستقل برای همونجا دل می سوزوند. مالیدن مدل پدرمادردار ناز کردنه. کسی که عزیزش رو از دست داده بگیر تو بغلت و پشتشو بمال، انبیا گواهی دادن که حال و روزش بهتر می شه. اگه اعضای بدنم اون لحظه می تونستن اعلام جدایی کنن و ایالت خودمختار تشکیل بدن، تا آخر سفر چیزی جز چار تا مژه و بیست تا ناخن و یه دسته مو ازم باقی نمی موند. ولی باهام موندن و دیدن( چشم دارن) که چه جوری بهشون خیانت کردم. اون لحظه به خودم قول می دادم که دیگر اینجور جاها با هم نمی ریم. اما درست یک روز بعد وقتی درد خوابید، قولم رو زیر پا گذاشتم و به حمید گفتم چه سفر خوبی بود، بازم بریم. هیچ کس سبعانه تر از خود آدم نمی تونه به خودش خیانت کنه و برای من همون لحظه که قولم رو زیر پا می ذاشتم هیچی عجیب تر از این نبود. شاید برای همین علیهم شورش شد و کل بدنم رو دونه های قرمزی که با خاروندن تغذیه می شدن گرفت و اسید معده م راهش رو به بیرون قلمروش باز کرد و داره پیشروی می کنه به سمت شمال که بره سراغ مغزم.

اون همه منظره ی قشنگی که دیدیم الان که درد شونه ها و پاها از بین رفته تازه جون گرفتن. داشتیم به گاوهایی که تو مرتع می چریدن نگاه می کردیم، صاحبشون هم کنارمون وایساده بود و درباره ی گاو نره که پشتش یه کوهان عجیب داشت حرف می زد که یه دفعه گاوه رو دو پا بلند شد و دو پای جلوش رو گذاشت پشت گاو جلوئیش و آلت خیلی تیز صورتی رنگش رو فرو کرد پشت گاوه. گاو ماده (حالا از کجا مطمئنم نر نبود) از همه جا بی خبر یهو جهید و فرار کرد. صاحبشون داشت می مرد از خجالت. هی سوت می زد که سوا شن اما نره بی خیال نمی شد. نگاهش افتاد به من که با چشمای گرد شده و هیجان زده برای نخستین بار شاهد سکس گاوها در طبیعت بودم، و باز سوت زد. 


زمان که می گذره بدی ها کم اثر می شه، این رفیقانه ترین و در عین حال بی رحمانه ترین خاصیت زمانه.