چهارشنبه

وی به یکی از معضلات زندگی در ایران اشاره کرد و سپس افزود

رفتم تو سایت کلارکس و تو کفشای مدل اوریجنیالش چرخ زدم و از کفش بلوطیش خوشم اومد. قیمتش پنجاه‌وچار پوند بود، ضرب در پنج‌هزار تومن کردم. بعد رفتم سایت مظنه که ببینم امروز قیمت پوند چنده. چارهزار و هشتصد و شصت تومن بود. یعنی کفشه دویست و شصت و دوتومن آب می‌خوره. اینجا همون کفشو اگه فروشگاه اسکان ازخدابیخبر بیاره بالای پونصد تومن قیمت می‌ذاره. اما جز تماشا چی کار می‌شه کرد.

کل این شهرو بگردی کفش خوب پیدا نمی‌کنی، اگه پیدا کنی هم پول نداری بخری. همین راسته‌ی میدون ولیعصر تا فاطمی، کفش سی تومنی هم پیدا می‌کنی، اما به یه ماه نمی‌کشه که تبدیل به آدامس می‌شه. کفش خوب و مقاوم هم مال ما نیست، مال پولداراست. این همه از نابودی طبقه متوسط گفتن کسی گوش نکرد، طبقه متوسط هنوز وجود داره، هنوز می‌تونه بره رستوران متوسط غذای متوسط بخوره و تو لباس‌فروشی متوسط، مانتوی متوسط بخره و از کتاب‌هایی با قیمت متوسط استفاده کنه و مسافرت متوسط بره اما دیگه نمی‌تونه کفش متوسط بخره، چون تو این شهر کفش متوسط‌فروشی وجود نداره، همه ادای متوسط درمیارن ولی یا فقیرانه‌ان یا خیلی اعیان. ممکنه روی کفش فقیرانه قیمت متوسط بذارن اما من از اون زرنگاشم. تو ویترینا یا کفشای ده‌بار مصرف می‌بینی یا کفشای ناراحتی که نمی‌دونم مردم چه‌جوری پاشون می‌کنن. من از این کفشای ناراحت پاشنه‌فلان داشته باشم ترجیح می‌دم پابرهنه راه برم و کفشه رو با نخ دنبال خودم بکشونم. درست مثل علی و باباعلی که روی الاغ سوارن.

منم کفشی واسه‌م نمونده، جیره‌ی کفشای خوبم داره تموم می‌شه، فقط دوتا کفش بی‌نقص تو بقچه‌م هست و دلیل بی‌نقصیشون اینه که اصلن نمی‌پوشمشون که بخواد چیزیشون بشه، می‌ترسم همونا هم از دستم بره و مجبور شم پابرهنه گز کنم، چون من پابرهنه گز می‌کنم اما تن به کفش آدامس‌نشان نمی‌دم، کتونی هم ندارم، آدمی‌که کتونی نداره چطوری ادعای تر و فرز بودنش می‌شه؟ خلاصه که صنعت کفش در این مملکت روبه نابودیه و فریادرسی نیست. اگه بخوام به‌عنوان یه آسیب‌شناس قضیه رو بررسی کنم یه دلیلش اینه که مردم هنوز ارزشی واسه کفش قائل نیستن چون می‌گن اون پایینو که کسی نگاه نمی‌کنه یا وقتی میرن جایی مهمونی، دم در کفشو درمیارن قایم می‌کنن. یعنی چرخه‌ی عرضه و تقاضا خرابه. به‌نظرم با یه بیانیه‌ی اعتراضی هزارامضائه می‌تونیم به این غائله خاتمه بدیم. 

یکشنبه

لشكر صاحب‌زمان

دوسه‌سال پیش برا مجله‌ی 24 از فیلم دیدن تو سینما گزارش می‌نوشتم. باید مدام سینما عوض می‌کردم و  بعضن فیلمای داغون هم می‌دیدم که متریال گزارش جور شه. اونجا بود که دیدم تنهایی سینما رفتن چقدر بهم حال می‌ده. تا قبلش تك و توك تنهايي رفته بودم سينما و سابقه‌م از فیلم دیدن همیشه با لشکرکشی همراه بود. زياد پیش مي‌يومد سه ردیف صندلی در اشغال ما باشه و وقتی فیلم تموم می‌شد و از سینما بیرون می‌یومدیم و دنبال هم قطار می‌شدیم، یک تظاهرات گسترده رو شبیه‌سازی می‌کردیم. بدترین لشکرکشی‌های تاریخ هم همین لشکرکشی‌ها هستن. نه می‌تونی درست با آدما معاشرت کنی نه می‌تونی چاردنگ حواستو به فیلم بدی. بعد هم که می‌یای بیرون چون همزمان نمی‌تونی با سی نفر هم‌صحبت بشی، کلونی‌های دو نفره و سه نفره و چارنفره تشکیل می‌دی. پس این همه اصرار در طول تاریخ برای جمعیتی سینما رفتن چیه؟

شاید قانون جمعیتی سینما رفتن به دنبال حاد شدن کون‌گشادی در بشر وضع شده باشه. بشر كون‌گشاد رو اگه سنگ عظیمی‌ فرض کنی که نمی‌تونه به اراده‌ی خودش از جا تکون بخوره، جمعیتی سینما رفتن حکم اینو داره که ریسمان‌های بیشماری به دور سنگ عظیم بسته شده و داره از هر طرف می‌کشدش تا یه تکونی بهش بده، سنگ واقعن هم تکون می‌خوره اما به جای حرکت کردن متلاشی می‌شه. اینه که هیچ رستگاري‌اي در قبیله‌ای فیلم دین نیست. من از وقتی دیدم تنهایی سینما رفتن برام چه لذتی داره، با اینکه به دسته‌جمعی سینمارفتن هم تن می‌دم اما مدام تقبیحش می‌کنم تا به صورت مذبوحانه ای حفظ فاصله کرده باشم.

دسته‌جمعی حرکت کردن که در سالهای اخیر بیشتر از پیش باب شده و محبوبیت روزافزونی پیدا کرده رسالتش اینه که تنهایی بشر رو بکنه تو چشمش. ما دیگه از پس معاشرت با جمع کمتر از چار نفر بر نمی‌یایيم، معذبیم و حرفی برای گفتن نداریم و مدام داریم تو آشپزخونه غذا رو هم می‌زنیم كه يه ديقه نياييم پيش مهمون بشينيم، شروع مي‌كنيم از همون راه دور معاشرت مي‌كنيم و براي رسيدن صدامون به همديگه داد مي‌زنيم، ولي بيشتروقتا هم حواسمون هست كه پيشگيري كنيم، زنگ می‌زنیم همه بریزن و شلوغ شه که مجبور نباشیم با هر کی بیشتر از چار جمله ردوبدل کنیم. معاشرت هم فله‌اي شده، مدل تن‌به‌تنش داره یادمون می‌ره و برای دیدن هم باید لشکرکشی کنیم (خودامونو مي‌گم وگرنه شما كه جاي خود داري). به‌نظرم این رویه در راستای مصرف‌گرائیه، شهوت معاشرت داریم، می‌خوایم محدود به سه چار نفر نباشیم و حتا برای معاشرت دوساعته هم حق انتخاب بیشتری داشته باشیم. شایدم علتش محبوبیت مهمونیای کاذبی باشه که راه می‌ندازیم، مدعوین شامشونو خوردن و راند بعدی رقص برپاست که یکی از مهمونا اون وسط جوگیر می‌شه و درحالی که پیکشو بالا برده داد می‌زنه همین جمع فردا شب سینما، بعدش هم خونه‌ی ما. سختمونه بی‌واسطه همو ببینیم، برای دیدن هم باید بهانه‌ای مثل سینما رفتن جور کنیم. اف بر ما.

وصیتم به نزديكانم هرازچندی تنهایی سینما رفتنه، سینما هم مدام عوض شه و آدم خودشو به آزادی و پرديس ملت محدود نکنه. من از وقتی سینما مرکزی رفتم، جهان‌بینی تازه‌ای نسبت به این رسانه پیدا کردم. به نظرم یه سینمای همه‌چی تمومه و كيفيت رو فقط تو پخش فيلم نديده. انقدر حرفه‌ای و تخصصی فیلم نمی‌بینم که بگم چون فلان‌جا صدا و تصویرش خوب نیست نمی‌رم، برام اتمسفر سینما مهمتره، هرچقدر به‌عنوان يه قرباني جمعيتي فيلم ديدنو نکوهش مي‌كنم، درعوض مشتاق تنهایی در یه جمع غریبه بودنم؛ بدون اینکه مجبور شم با حرف زدن اجباری از کیفیت ماوقع کم کنم، كنار آدمايي كه ممكنه فقط همون‌ يه‌بار تو زندگي به‌هم بربخوريم فيلم مي‌بينم و درسكوت از سالن بيرون مي‌ياييم و مي‌ريم به راه خويش. 

پنجشنبه

عروسی بوران

دیدن آدمی که حرکاتش همونیه که بیست سال پیش بود هولناکه. زمان می‌تونه مثل بزاق عمل کنه، همه‌چی رو آغشته به خودش کنه و به صورت یه چیز لزج خمیری دربیاره و از شکل بندازه. برام عجیب بود که تو عروسی دیشب، رقص آدما و فیگوراشون بعد این همه‌سال هیچ عوض نشده بود. عروس خاله‌م همچنان موقع رقص دستاشو عین دوتا دسته جارو از طرفین میاورد وسط و یه ضربدر می‌زد، بعد دستاشو می‌برد بالا و همون ضربدر رو جلو صورتش می‌زد و به کمرش قوس می‌داد و در پایان فیگور، دستاشو مثل آبشاری که داره با آرامش و طمانینه پایین می‌ریزه، فرود می‌آورد و این حرکت رو به تناسب آهنگ چندبار تکرار می‌کرد.

اولین بار بیست و یه سال پیش تو عروسی داییم این فیگورو ازش دیدم. فرداش جلوی آینه مدام تمرین می‌کردم تا کارو مثل صاحبش تمیز دربیارم، اما نمی‌شد و به انعطاف و چالاکی دست و کمر حوری جون نمی‌رسیدم. نمی‌دونم چقدر تمرین کردم تا یاد گرفتم و بعدش هم چیز به اون کاملی برام از شکل افتاد و مبتذل شد.

این اتفاق خیلی زیاد برام افتاده، یعنی برای هرکسی افتاده و جمله قصار زیادی هم در وصفش وجود داره. چیزی رو تا حد پرستش دوست داشتیم و برامون دست نیافتنی بود، اما وقتی برامون سهل‌الوصول شد و بهش رسیدیم که دیگه نمی‌خواستیمش. وقتی طرف حسابت چیزها یا آدمهای تموم شده باشن کارت راحته، فوقش می‌گی بابا من چرا همچین بودم، این چی بود که انقد واسه‌ش بال‌بال می‌زدم؟ اما وقتی طرف حسابت آدمی باشه که هنوز هم تو زندگیته، لقمه عین سنگ سفت می‌شه. مثلن در همین مورد اخیر، من فردای اون روز و فرداهای دیگه که نتونسته بودم فیگورو تمیز دربیارم، از حوری جون کمک خواسته بودم. گفته بودم دستای من مثل شما با انعطاف به هم نزدیک نمی‌شه، ضربدره خیلی کج و کوله از آب درمیاد، کمرم خشکه، چی کارش کنم؟ اونم مثل یه معلم دلسوز سعی کرده بود یادم بده و اشتباهاتم رو درست کنه و افتخار کل ماجرا رو هم برا خودش برداره. بعد از اون تو هر عروسی‌ای که می‌دیدمش تا نگاه منو رو خودش حس می‌کرد، سعی می‌کرد فیگورو خیلی تمیز و کامل و با تزئینات حاشیه‌ای برام اجرا کنه، اما دیگه کل حرکت واسه‌م چیز مسخره‌ای شده بود، نه حالا، که خیلی سال پیش عمرش تموم شده بود. من دیگه جز برای مسخرگی و لودگی همچین فیگوری نمی‌یام و هیهات که عروس خاله هم اینو نمی‌دونه و نمی‌شه به روش آورد. هنوز فکر می‌کنه مدیونشم و نگاهم بهشه و از رو دستش مشق می‌کنم. نمی‌شه بهش گفت تو و فیگور رقت‌آورت برای من مُردید حوری جون، شما دیگه قهرمان رقص من نیستید. پس گرفتن اعتباری که خودت دادی و کسی رو به واسطه ش زنده کردی، سنگدلی می‌خواد، چاره‌ای نداری جز اینکه خودتو همچنان مشتاق نشون بدی تا طرف جلو چشمت جون نده. چه بسا بیست سال پیش اگه من انقد تعریف نمی‌کردم و شیفته نمی‌شدم، اونم بعد یه مدت این فیگورو ول می‌کرد و می‌رفت سراغ یه حرکت تازه.

یکشنبه

سامانه‌ی جست‌وجوی هر گل که بیشتر به چمن می‌دهد صفا

پنج‌شنبه شب مامانم تلفن کرد و گفت دایی کوچیکم مرده. من وقتی شنیدم شیهه کشیدم چون داییم که البته پونزده ساله ندیدمش خیلی قبراق و ورزشکار بود، تو کل خانواده سالم‌ترین آدم بود. مهمون داشتیم و برای جواب دادن به تلفن رفته بودم توی اتاق. بیرونیا صدای شیهه‌م رو شنیده بودن. وقتی تلفنم تموم شد و اومدم بیرون گفتن واسه چی اینطوری شیهه می‌کشی زهره ترک شدیم، گفتم خب بابا یکی که اصلن فکرشو نمی‌کردم مرده، گفتن خب حالا انگار چی شده و کی مرده. پرسیدن علت مرگش چی بوده؟ گفتم نمی‌دونم چون مامانم هم بهم نگفت. یکی گفت تو سایت بهشت زهرا علت مرگ رو می‌نویسن، برو نگاه کن ببین علت چی بوده. رفتیم تو جست‌وجوی متوفی و اسم رو زدیم اما مرده رو برامون پیدا نکرد. یه اسم دیگه زدیم ببینیم علت رو می‌یاره که دیدیم نمی‌یاره، فقط اسم و فامیل و نام پدر و سال تولد و مرگ وآدرس محل دفن رو می‌ده. من اسم خودم رو هم سرچ کردم و دیدم سه بار با فاصله‌ی زیاد مردم و یه بار هم ساری دفنم کردن. بعد اسم دانی رو سرچ کردیم و سایت بهمون گفت متاسفانه ما همچین کسی رو اینجا نداریم. به دانی گفتیم بیا بهشت‌زهرا هم از نمردنت متاسفه، و بسیار خنده برفت.

قبلن هم چندنفر درباره‌ی همچین امکانی که سایت شهرداری تهران گذاشته نوشته بودن ولی تا خودت نری نمی‌فهمی چقدر باحاله. بهتون بگم که اونجا اگه مرده رو پیدا نکنن، یا می‌گن مورد یافت نشد یا می‌گن متاسفانه پیدا نشد. یعنی مرده و زنده رو مسخره می‌کنن، چیزی که با فرهنگ ما سازگار نیست. باید بریم اعتراض کنیم که چرا به فوت شده‌ها و دیده از نقاب خاک برکشیده‌ها و چشم از جهان فروبسته‌ها و جان‌به‌جان آفرین تسلیم کرده‌های ما می‌گید مورد.

من فردا و پس فردای اون روز و امروز هم سر زدن به سایت و جست‌و‌جوی متوفی رو ادامه دادم و اسم هفت جدم رو اونجا سرچ کردم. کاش واقعن در کنار اسم مرده، علت مرگ رو هم می‌نوشت. اگر می‌نوشت کلی قصه بود، حتا به ذهنم رسید که بهشون پیشنهاد کنم به صورت داوطلبانه این کار رو انجام می‌دم و آخرین عکس مرده و عکس سنگ قبرش رو هم (به صورت سه بعدی) بهشون می‌رسونم که هر متوفی صاحب یه پکیج کامل باشه. ولی چرا اسم دائیم رو نیاورد؟ چون مامان به اشتباه فکر کرده بود دایی کوچیکم مرده، درحالی‌که دایی بزرگه فوت کرده. نه اینکه منتظر خبر مرگش باشم ولی اگه می‌شنیدم شیهه هم نمی‌کشیدم. 

دوشنبه

تیم‌ ورکینگ عزاداران اهل بیت

کار گروهی یا به قول قمپزدرکنا تیم-ورکینگ تبدیل به فضیلت شده. توی مصاحبه‌های کاری‌ای که رفتم معمولن یکی از سوالای مهمشون این بوده که حالا بگو ببینیم تیم ورکینگت چطوره؟ "آقا من رمالم، خیلی تیم ورکینگ ربطی بهم پیدا نمی‌کنه‌ها". "اشتباه می‌کنی جانم، همه‌ی کارا رو می‌شه با تیم ورکینگ پیش برد."

تو کلاس زبان، همه‌ی کارها حتا جمله‌سازی روی کاغذ رو هم باید گروهی انجام می‌دادیم، وقتی یکی در می‌زد، گروهی می‌رفتیم دم در و گروهی در رو براش باز می‌کردیم و گروهی بهش لبخند می‌زدیم و به تیم ورکینگمون می‌بالیدیم. اگه می‌گفتی بابا بی‌خیال خودم تنهایی از پسش برمی‌یام، آدم خودخواهی محسوب می‌شدی. الان دیگه همه‌چی گروهی شده و مدیران و مدرسان هم ازش استقبال می‌کنن، چون هم می‌شه با وقت کمتر پول بیشتری به جیب زد و هم ادای این رو اومد که طبق آخرین متد روز دنیا دارن پیش می‌رن، دنیا در مقابل تیم ورکینگ سر تعظیم فرود آورده و ما هم از این قافله عقب نیستیم.

وقتی همهمه می‌شه و کارها به جماعت برگزار می‌شه تو دیگه در قبال تک‌تک آدمای جمع مسئول نیستی و اگه کسی کمتر تو کارهای گروهی شرکت کنه تقصیر خودشه که نتونسته با جمع ارتباط بگیره اما مسئولیتی هم متوجهش نمی‌شه. توی نماز جماعت یکی بگوزه، کی مقصره؟ هیشکی و همه. بشر برای بی‌مسئولیت کردن خودش روز به روز حربه‌های تازه رو می‌کنه و تصمیم گرفته کارا ر و هیاتی برگزار کنه، در حالی که ما خودمون خیلی وقته این تکنولوژی رو بومی‌سازی کردیم و تو هیاتی برگزار کردن قدمتی به اندازه ی تمام تاریخ بشر داریم. اما زرنگا اسم هیاتی برگزار کردن رو گذاشتن تیم ورکینگ و کل جریان رو هم زدن به نام خودشون.


آدمای تنبل و کسایی که تنهایی از پس کاری برنمی‌یان سریع جذب این گروه‌ها می‌شن و به مقام انسان اجتماعی و بجوش و بشردوستی که چیزی رو از جمع دریغ نمی‌کنن و آماده‌ی هرنوع جانفشانی و گذشتن از خویشتن خویشند نائل می‌یان. برخلاف چیزی که این نوشته می‌گه به نظرم بی‌علاقگی نسبت به بعضی کارهای تیمی خیلی هم ربطی به درونگرا بودن نداره، وقتی بازده کارت موقعی که تنهایی انجامش می‌دی بیشتره، وقتی جمع فقط موجب آشفتگی و انرژی پس دادن و خفه‌خون گرفتنت می‌شه، چه اصراریه؟ به‌نظرم دنیا داره فشاری که حفظ حریم شخصی بهش می‌یاره رو اینجوری خالی می‌کنه. الان از نمکی مسافران مهتاب بپرسی چرا دستت تو بشقاب غذای مردمه، به جای آخه گشنمه می‌گه مشغول تیم ورکینگم. 

شنبه

از نکبت مالکیت

تو یه‌سری کشورا - جاهایی که خبر دارم و برام تعریف کردن- خونه‌ها رو مبله اجاره می‌دن، تا قاشق و نمکدون هم در مکان موجوده و جز لباسا و وسایل شخصی لازم نیست چیزی همراه داشته باشی. یعنی دیفالت اینه و خونه‌ی خالی اجاره دادن کار غیرمعمولی به نظر می‌یاد و احتمالن کمتر مستاجری سراغ خونه خالی ‌می‌ره. اینجا هم تک‌وتوک خونه‌ی مبله اجاره می‌دن ولی قیمت یهو چندبرابر می‌شه و بیشتر خرپولا و توریستا و خارجیا و کسانی که اینجا زندگی ریشه‌داری ندارن، مشتری این خونه‌هان. ما همچنان خونه‌ی خالی اجاره می‌کنیم و زندگیمون که وزنش بیشتر از صدتنه رو بار کامیون و نیسان می‌کنیم و از این‌ور شهر می‌کشیم اون‌ور. همه یخچال و اجاق گاز و ماشین لباسشویی از آن خود دارن و هر جا می‌رن باید بند و بساطشون هم همراهشون باشه. شهوت مالک بودن حتا به مهتابی و پادری هم رحم نمی‌کنه و از خیر پرده و چوب پرده و دستگاه تصفیه‌ی آب نمی‌گذره. به والدینت اعتراض می‌کنی که آخه قربونت برم این خونه که خودش آبگرمکن داره و آبگرمکنشم سالمه، چرا آبگرمن تازه می‌خری؟ و جواب می‌شنوی که چطور دلت می یاد تو حمومی که آبگرمکنش معلوم نیست مال کدوم بابا بوده و با آب گرمی که ازش می‌یومده چی کار می‌کرده، خودتو بشوری؟ البته یکسری هم هستند که به‌خاطر شهوت مالک بودن نیست که اسیر بند و بساط و خنزر پنزرن، به‌خاطر اینه که چاره‌ای ندارن، چون خونه‌ها رو خالی تحویل می‌گیرن و باید وسایل ضروری رو خودشون بچینن توش.


کاش همونجور که شایعه شده در مرحله‌ی گذار از خیلی چیزها به سر می‌بریم، تو مالکیت هم در مرحله‌ی گذار باشیم و به‌جایی برسیم که دیگه وقتی می‌خوایم از یه جایی نقل مکان کنیم، بتونیم به جای کامیون و باربر صدا کردن، یه تاکسی بگیریم و دوتا چمدونی که کل دارایی‌مون رو تشکیل می‌ده، بذاریم صندوق عقب و راه بیفتیم. مالکیت و امپراطور اشیا بودن زمین‌گیرمون کرده و تحرک رو ازمون گرفته. تا حالا هزاربار به سرم زده برم برای یه مدت تو یه شهر دیگه، مثلن اصفهان، شیراز یا بوشهر زندگی کنم ولی بلافاصله چشمم به زندگیم، به گاز و یخچال و گنجه و رختخواب افتاده و بی‌خیال شدم. از وقتی کابینت‌های سیار جای خودشون رو به کابینت‌های پیچ شده به دیوار آشپزخونه دادن یه‌کم خوش‌بین شدم، از وقتی کمد شروع کرد از زندگی حذف شدن و جاش رو به کمد دیواری داد، امیدوارتر شدم. همینجوری پیش بره پنجاه سال دیگه می‌تونم دست از یکجانشینی بردارم و کولی خسته و سرگردانی بشم.

سه‌شنبه

چو خرامی ز تمنا، فکنی برق هوس بر دل و جانم

تانگوی آرژانتینی رقص محبوبم، فقط یه بار جلوی چشمم به صورت زنده اجرا شده و همون یه بار بس بوده تا دل و دین بهش ببازم و بفهمم اون رقصی که به واسطه ی تلویزیون می بینم یک سوم عیشیه که از تماشای زنده نصیبم می شه؛ مثل فرق استادیوم رفتن و از خونه فوتبال تماشا کردن می مونه.

حادثه در یه مهمونی معمولی اتفاق افتاد، تعداد مهمونا به نسبت جشن تولد، خیلی کم بود و من دوسوم آدما رو نمی شناختم و احتمالن خسته از رقصیدن نشسته بودم و داشتم سرم رو با میوه پوست کندن گرم می کردم که این دوتا بلند شدن. اسم اون چیزی که جلو چشمم داشت اتفاق می افتاد رو فقط می شه رویا گذاشت. نزدیک بود از هجوم اون همه زیبایی گریه م بگیره، شاید هم گرفت و یادم نیست، چون موضوع مال هفت هشت سال پیشه. می گفتن اینا یه زن و شوهری ان که دیشب از قضا عروسیشون بوده و تو عروسی هم همینجوری با هم می رقصیدن. از اون به بعد تصمیم گرفتم یادگیری تانگو رو بذارم تو فهرست صدکاری که قبل از مرگ باید انجام بدم. اگه بخوام تنم رو با ورزش آشنا کنم به جای جیم رفتن و تو پارک دوئیدن حتمن می رم کلاس رقص که فایده ای دوچندان به خودم و بقیه برسونم.

برا آدمایی که به نظرشون رقصیدن کار سبکیه و فکر می کنن حالت مضحک و ناخوشایندی بهشون می ده که واسه شخصیتشون خوب نیست واقعن متاسف می شم. اگه مدیرعامل شرکتی، کارفرمایی، رئیسی چیزی  بودم حتمن تو مصاحبه ی استخدام رقصیدن رو هم لحاظ می کردم، کیفیت رقص برام مهم نبود همین که این فعل اتفاق می افتاد کافی بود. اگه کاره ای بودم رقصیدن رو هم محدود به مهمونیا و زمان مستی نمی کردم، بلکه در جلسات هیات دولت، پارلمان، شورای شهر، مدارس، مساجد و تکایا و اصلن هرجایی که جمع شکل می گیره جای ویژه ای بهش می دادم. 

رقص که اتفاق می افته جدیت و پوچ بودن زندگی می شکنه و همه چی درخشان تر می شه، مثل بارون می مونه تو برهوت. من هیچ وقت نتونستم آدمایی که می چسبن به صندلیشون و می گن ما رقص بلد نیستیم رو درک کنم. چه جوری حاضر شدن رقص رو به سادگی و با همین یه بهانه از زندگی حذف کنن، یعنی هیچ وقت در تنهایی جلوی آینه سعی نکردن؟ چطور راضی شدن به زندگی ای که توش رقص هیچ جایی نداره؟ یا سعی کردن و دیدن مثل ممد خردادیان نمی شه؟ رقص که یک یا چند فرمول ثابت نداره که اگه طبق اون رفتار نکردی خودت رو نابلد بدونی.

فردای رئیس جمهور شدن روحانی، مردهای زیادی رو تو خیابون دیدیم که می رقصیدن و بیشترشون هم کپی دست چندم رقص ممد خردادیان رو اجرا می کردن. به طرز مضحکی یه عده فکر می کردن شادی سیاسی باید احترام و شانی داشته باشه و رقص باعث تنزل این دستاورد بزرگ که با خون دل به دست اومده می شه.

تازه وقتی از جمع دوستان و خانواده جدا می شی و رقص غریبه ها رو می بینی به عمق تاثیری که ممد خردادیان روی نسل های مختلف گذاشت پی می بری. تلاش ممد خردادیان برای آموزش رقص به خانواده های ایرانی خوبیا و بدیای خودش رو داره، از خوبیاش اینه که بالاخره یه جزوه ی بومی و راحت دست مردم داد تا بتونن بر اساس اون تمرین کنن و به هنرنمایی بپردازن و آمار کسانی که می گن رقص بلد نیستیم رو پایین بیارن و از بدیاش هم اینه که به رقص لباس متحدالشکل بددوختی پوشوند و چشمه ی خلاقیت عده ای رو خشک کرد و شاید با استناد به رقص ممد خردادیانی باشه که یه عده ی دیگه می گن بلد نیستیم برقصیم. تاثیر دیگه ای که داشت این بود که تو همون جشن خیابونی به من فهموند که هنوز نتونستم از کلیشه های جنسیتی خلاص بشم. اون شب جوری که برای خودم جای انکار نبود از مردهایی که شبیه خردادیان قر می دادن و می لرزوندن کینه به دل می گرفتم، در حالی که با خودم فکر کردم و دیدم از رقص زن هایی که ادای خردادیان درمیارن به این شدت بیزار نیستم. با همه ی اینا، اون عده ای رو که مثل ممد خردادیان می رقصن در جایگاه بالاتری نسبت به نرقص ها قرار می دم.