دوشنبه

تو با دل شکسته‌ام این‌همه جفا نکن



مهتاب آخرای حاملگیش بود و نمیومد آرایشگاه. نفس راحت ‌کشیدم که دوباره قرار نیست دستم موقع پس‌زدن موهایی که میومدن جلو دماغم تا باعث عطسه بشن، به شکمش بخوره و نیم‌ساعت معذرت‌خواهی کنم و بگم بچه که طوری نشد؟ تو این مدتی که نبود می‌رفتم زیر دست نسیم می‌نشستم که ابروهامو برداره. بهش می‌گفتم فقط تمیزش کن و گوش می‌کرد. از زمانی که کارشو تو این آرایشگاه شروع کرده بود پنج ماه هم نمی‌گذشت. صورت تپل و دستای چاقی داشت و خوشم میومد که سعی می‌کرد نفسش نخوره تو صورتم. از تو آینه نگاهش می‌کردم که چه‌جوری رو صورتم دولاراست می‌شه و تماشای این منظره باعث تفریح بود. دخترا می‌یومدن اپیلاسیون و لخت با حوله‌ی کوتاه یا ملافه‌ای که دور تنشون پیچیده بودن اینور اونور می‌رفتن. زیاد پول و وقت صرف زدودن موهای زائد می‌کردن، من وقتی منتظر می‌نشستم که برای ابرو نوبتم شه، تا می‌شد نگاشون می‌کردم. زنای خیلی پیر هم میومدن، ممکن بود این آخرین روز زندگیشون باشه اما چی بهتر از اینکه آراسته و پیراسته بمیرن. تحسینشون می‌کردم، انگار جوونی خودمو تو اونا می‌دیدم.

نسیم اول قیچی می‌زد و بعد یه دونه مو از بالا و چارتا دونه مو از پایین برمی‌داشت و دور ابرو رو بند می‌نداخت و میگفت تیغ هم بزنم؟ می‌گفتم نه. سرشو می‌برد دورتر و نگاه به دوتا ابروهام می‌کرد و می‌گفت همین؟ می‌گفتم آره. می‌گفت مبارکه و مشتری بعدی رو صدا می‌کرد. کلش شاید سه دیقه طول می‌کشید. تو این دوباری که در غیاب مهتاب زیر دستش نشستم حتا بهش انعام هم ندادم اما خیلی از کارش راضی بودم. همون کاری رو که بهش می‌گفتم می‌کرد. ولی مهتاب اینجوری نبود. وقتی می‌گفتی فلان کارو بکن می‌گفت می‌دونم، می‌خوای فقط تمیز شه دیگه؟ ولی کار خودشو می‌کرد. هی قیچی می‌زد، هی از زیر و بالا برمی‌داشت، فکر می‌کرد باید وقت بذاره که راضی بشم و اگه سر و ته کارو ظرف دو دیقه هم بیاره تو دلم میگم چه بزن دررو، بعد هم قید آرایشگاه رفتن رو می‌زنم و می‌گم کاری رو که دودیقه ای می‌شه انجام داد چرا خودم انجام ندم؟ در حالی که من چلمنم، از پس قیچی زدن ابرو برنمی‌یام، همیشه گند می‌زنم و  قیافه‌ی کج‌وکوله‌ای واسه خودم می‌سازم. 

قبل عید تا پامو گذاشتم تو آرایشگاه با مهتاب چشم تو چشم شدم. بارو زمین گذاشته بود و برگشته بود. موقعیت سختی بود، حالا باید زیر دست کدوم می‌نشستم؟ رودرواسی رو گذاشتم کنار و به خانوم شادان که پول می‌گیره و قبض صادر می‌کنه گفتم ابرو با نسیم. دربرابر چشمای ناباور مهتاب نشستم صندلی بغل، زیر دست نسیم. شانس بدم مشتری هم نداشت و از اول تا آخر زل زده بود به فرایند کار. شاید به خودش می‌گفت کاش اون سلام‌وعلیک گرمو باهام نمی‌کرد تا نسیم نفهمه من مشتری خودش بودم. احساس کردم پیش نسیم تحقیر شده. گرتا که رفت خارج، من این سه سال آخرو همه‌ش زیر دست مهتاب نشسته بودم و اینکه مشتری سالیانش جلوی خودش بره با یکی دیگه براش سرافکندگی داشت. از کارم پشیمون بودم، دل مادری که تازه وضع حمل کرده و احتمالن الان هم تو دوران افسردگی پس از زایمانه شکسته بودم. ولی دیگه دیر شده بود. نسیم مثل همیشه به حرفم گوش داد و من با دلی آکنده از درد آرایشگاه رو ترک کردم. بعدش فکر بکری کردم. گفتم دفعه‌ی بعد میرم زیر دست مهتاب. این براش پیروزی بزرگی خواهد بود. چون مشتریش پشیمون و سرافکنده برگشته پیشش و نشون داده که هیشکی مثل تو نبود. طعم این پیروزی خیلی شیرین‌تر از وقتیه که مهتاب برمی‌گشت و من دوباره بی‌معطلی می‌شدم مشتری همیشگیش. 

چندروز پیش که رفتم آرایشگاه همین کارو کردم و نتیجه هم همونی بود که پیش‌بینی می‌کردم. خیلی خوشحال شده بود. می‌خندید و باهام بیشتر حرف می‌زد. تبدیل به وی آی پی شده بودم. مشتری وی آی پی یعنی اینکه دوبرابر زمانی که صرف بقیه می‌کنی، صرفش کن. آغاز دوباره‌ی بدبختی. نسیم داشت رو صورت یه مشتری دیگه دولاراست می‌شد و اصلن حواسش به من که از دستش پریده بودم، نبود.

یکشنبه

دنبالش کردم و خوردم زمین

دونفر جلوی من وایساده بودن که از عابربانک پول بگیرن و منم داشتم با خودم حساب می‌کردم برای خریدن گوجه و خیار و کاهو و سیب زمینی و پیاز و بادمجون و پرتقال چقدر پول لازم دارم. تصمیم گرفتم بیست تومن از سی‌وشیش تومنی که تو حسابم بودو بردارم. شونزده تومن باقیمانده رو هم باید جوری خرج کنم که تا هفته‌ی بعد که پول دستم میاد به چه‌کنم چه‌کنم نیفتم. (اسم این وضعیت اگه چه‌کنم چه‌کنم نیست چیه؟) اتفاقن اصلن سختم نمی‌شه، یه کارت مترو دارم که فعلن اعتبار خوبی داره و با همونم می‌تونم سوار اتوبوس بشم و این هفته بیرون چیز نمی‌خورم و غذا از خونه می‌برم. شونزده تومنو می‌ذارم برای خرید نون صبح و شیر و تخم مرغ و چیزای ضروری مثل ژلوفن. الانم که دارم میرم تره‌بار خرید کنم و سیب زمینی‌ای که تو مغازه می‌دن چارهزارتومن، اونجا بخرم دو و هفتصد. با کمتر از اینم خودمو رسوندم به خشکی، زمانی که بلیت اتوبوس بیست تومن بود با خرج کردن روزی دویست تومن نزدیک یه ماه دووم آوردم.

نفر اول پول گرفت رفت و نفر دوم خیلی لفتش داد و این کارتو درآورد و اون کارتو کرد تو دستگاه و هی نچ‌نچ کرد و بدون اینکه پولی بگیره اومد کنار. من بدون معطلی بیست تومنو گرفتم. ازم پرسید رسید می‌خوای؟ گفتم نه. لبه‌ی مانتومو دادم بالا و یه ده تومنی و دوتا پنج تومنی نو رو تا کردم گذاشتم تو جیب شلوارم. با خودم کیف برنداشته بودم که بار اضافی نباشه و بتونم کیسه‌های خریدو راحت‌تر تا خونه بیارم. از خیابون رد شدم که برم اون‌طرف سوار ماشین شم. وایسادم منتظر ماشین که دیدم همون‌جایی که ازش رد شده‌م، سه تا مرد؛ یه موتوری و دوتا پیاده دارن از رو زمین پول جمع می‌کنن. دست موتوریه یه ده تومنی بود و یکی دیگه‌شون داشت سعی می‌کرد خودشو به دوتا اسکناس پنج هزار تومنی که تو باد اینور اونور می‌رفتن برسونه. تا صحنه رو دیدم دودستی بر سرکوفتم و با سرعت هرچه تمام‌تر راه اومده رو برگشتم و خودمو به واقعه رسوندم و گفتم آقا اینا پول منه از جیبم افتاده. موتوریه مرد میانسالی بود با موهای جوگندمی‌ و ته ریش و دندونای خیلی بزرگ که نکرده بود از موتور پیاده شه، دوتا پیاده‌ها هم لباس کار یه‌سره‌ی سرمه‌ای پوشیده بودن، می‌خورد برقکار باشن. اونی که پنج هزار تومنیا رو از گزند باد نجات داده بود گفت این آقا می‌گه پول مال اونه. مطمئن بود که داره با یه دزد حرف می‌زنه. گفتم  نه مال منه، همین الان از عابربانک گرفتم. موتوریه گفت مال من بوده خانوم، از کیفم افتاده، شما از کجا سر و کله‌ت پیدا شد؟ گفتم من همین الان رد شدم از خیابون، پولو گذاشتم تو جیب شلوارم ولی مثل‌اینکه افتاده. مطمئن بودم که دارم با یه دزد حرف می‌زنم. گفت اشتباه می‌کنی، اینا دوتا هم شاهد. منم که بی‌شاهدترین آدم روی زمین، هیچ‌کس نبود دستشو بگیرم بیارم برام شهادت بده که رفتنمو به عابربانک دیده، افتادن پولا رو دیده، رد شدنم از خیابونو دیده. برقکار دومیه گفت رسید عابربانکو داری؟ جیبای شلوارمو گشتم و یادم افتاد که رسید نگرفتم. حالم داشت بد می‌شد. نازک شده بودم. اگه وقت دیگه‌ای بود شاید با این ماجرا تفریح می‌کردم ولی حالا واقعه به خشک‌ترین شکل ممکن سررسیده بود و منم حال شوخی باهاش نداشتم. گفتم نه. گفت مگه نمی‌گی همین الان از عابربانک گرفتی؟ عابربانک رسید می‌ده دیگه. گفتم رسید نگرفتم. کاش به جای جواب پس دادن می‌تونستم با زانو بزنم به تخماش. وایساده بود اونجا و ادای هیات منصفه درمیاورد و خدا شده بود و به خاطر چندرغاز دادگاه خیابونی تشکیل داده بود.

خودمم نمی‌فهمیدم چرا احساس تحقیر می‌کردم. چون پای پول وسط بود؟ اگه عینکمو می‌نداختم زمین و یکی عین کفتار میومد بالاسرش وامیستاد و می‌گفت مال منه و منم می‌گفتم چی‌چی رو مال توئه، این یادگاری مادربزرگ خدابیامرزمه حقارت‌بار نبود؟ موتوریه حرفی رو زد که همه پفیوزای عالم این وقتا به کار می‌برن. گفت بحث پولش نیست. همه‌ی بحثا سر پوله، بحث پولش نیست؟ گفت من پولم افتاده زمین تا دولا شم و بردارم بدو بدو از اونور خیابون اومدی اینور صاحبش شدی. به خودم گفتم ولش کن. می‌رم ده تومن از عابربانک درمیارم و با همون خرید می‌کنم. موبایلم زنگ زد. راحله بود. گفت دوتا هم لیمو بگیر. گفتم باشه. قطع که کردم دیدم برام اسمس اومده. خداوندا. اسمس از بانک پاسارگاد که می‌گفت بیست تومن از حسابم برداشتم. گفتم آقا ایناها، این اسمسش. تقریبن داد زدم، جوری که آب دهنم پرید بیرون. برقکارا موبایلو گرفته بودن داشتن اسمسو می‌خوندن که موتوری گازشو گرفت رفت. خوب بود اینا هم با موبایل من دنبالش می‌دوئیدن و سه نفری ترک موتور صحنه رو ترک می‌کردن و می‌فهمیدم این یه صحنه‌سازیه برای دزدیدن نوکیای یازده دوصفر ارزشمندم. جای اینکه خوشحال شم عصبانی شدم. برقکاره که تا اون لحظه مطمئن بود من دزدم، چشاش گرد شده بود، دستشو مشت کرد به حالت میکروفون چسبوند به لبش و گفت عجب حرومزاده‌ای بود. گفتم فقط اون نبود، شما هم هستی. دوتا پنج تومنی رو از دستش کشیدم بیرون. ده تومنی سوار موتور ازم دور شد و همه‌ی انرژیمو با خودش برد. برقکارا زل زده بودن بهم و تا وقتی سوار شدم وایساده بودن نگاه می‌کردن. مطمئن بودم وقتی از خرید برگردم مجسمه‌شون رو به همون حالت می‌بینم. مصداق برعکس شعر فروغ بودم. فاتح نشده بودم و از به اثبات رسوندن خود احساس شکست می‌کردم.


سر راه از جلوی مغازه‌های کاموافروشی رد شدم. دوتا میل بافتنی چوبی رو تماشا کردم و وسوسه شدم بخرم. وقت بی‌پولی همه‌ی خریدنیا ازت دلبری می‌کنن. اگه پول تو جیبم بود محال بود دودل بشم، می‌گفتم الان که نمی‌خوام چیزی ببافم، زمستون می‌یام می‌خرم، ولی در اون لحظه داشتم حسرت می‌کشیدم. 

چهارشنبه

آواز تگرگه

بعضی صبح‌های زود باد هوای خوشبوی باغای دورو با خودش میاره. صدای به هم خوردن برگ درختا و آواز پرنده‌ها اوج می‌گیره و هر صدای دیگه‌ای رو خفه می‌کنه. سایه‌ای مثل لاحاف رو زمین پهن می‌شه و خنکش می‌کنه اما به آسمون که نگاه می‌کنی، ابری نیست، به زمین که نگاه می‌کنی‌ درختی نیست، پرنده‌ای نیست. مثل گوش‌ماهی که می‌گیری دم گوشت و صدای دریا میده، مثل آبی که از روی دستی خشک می‌شه و خنکی مطبوعشو به ارث می‌ذاره، طبیعت بهت هجوم میاره، بغلت می‌کنه و آروم تکونت میده، بدون اینکه باشه. توی هر شبانه‌روز یه لحظاتی تعبیه شده که آدم تو اون وقتا به رستگاری می‌رسه چون یهو همه چی باهات می‌خونه، دمای بدنت به حدی می‌رسه که سبک می‌شی، به پوستت که نگاه کنی رگای آبیشو می‌بینی و ماهیای خیلی ریز که دارن دم جنبان اینور اونور میرن. یه لذت کوچیک بی‌دلیلی وارد بدنت می‌شه و همون موقع‌ست که می‌گی ئه چه یهو حالم خوب شد. ممکن هم هست بهش آگاه نشی، بیاد و بره و نفهمی یا خواب باشی. اگه همون لحظه دستاتو از دوطرف بدنت بیاری بالا و بال بزنی احتمالش زیاده که بری هوا یا اگه آبی باشه که بپری توش، بتونی بدون شنا کردن دووم بیاری و زندگی دیگه‌ای رو شروع کنی. ولی بشر چون بر اثر کثرت انجام کاری از محال بودنش مطمئن شده برای بار هزارم انجامش نمی‌ده و این خبط بزرگیه، ممکنه جایزه تو همون بار هزارم نهفته باشه. اینکه دستتو بکنی تو سوراخی که هزار دفعه‌ی پیش هم کردی، ژنیه و خوشبختانه این ژن به ما منتقل شده. واسه همین مامان من با اینکه تاحالا یه پاپاسی هم دستشو نگرفته از شرکت تو قرعه‌کشیای مختلف خسته نمی‌شه و من از خراب کردن مربای هویج و دوباره درست کردنش کوتاه نمیام. الانم صدای خرت‌وخرت تراشیدن هویجا جوری بلنده که انگار اینجا وسط جنگل، کارگاه نجاری دارم. 

شنبه

دل پریشون پریشون پریشون

چندشب بود خونه نرفته بودم و پیش دوستام مونده بودم. بابام از خونه بهم زنگ زد. گفت کجایی؟ گفتم بیرونم. گفت نمی‌خوای بیای خونه؟ گفتم نه امشب نمی‌یام. عصبانی شد و داد زد. گفت چندشبه خونه نیومدی. یعنی چه؟ وقتی عصبانی می‌شه به یعنی چی می‌گه یعنی چه. گفتم فردا صبح خونه‌ام. گوشی رو کوبید. برگشت دید پشتش وایسادم. انقدر صداش بلند بود که صدای اومدنمو نشنیده بود. ولی این شوخی اصلن خوشحالش نکرد، انگار حرفمو بیشتر از حضورم باور کرده بود و با همون فاز عصبانی نگاه خصمانه‌ای بهم کرد و گفت مسخره و از در رفت بیرون. در حالی‌که این شوخی همیشه تو خونه‌ی ما جواب داده و مایه‌ی اتحاد خانواده‌س. به این صورت که بابام از سر کار می‌یومد و زنگو می‌زد و همون موقع مامانم می‌رفت یه جا قایم می‌شد. بابام می‌گفت مامانت کجاست؟ می‌گفتیم از صبح رفته بیرون نیومده. نگفته کجا می‌ره؟ نه. همون لحظه‌ای که بابام با حال گرفته می‌رفت طرف آشپزخونه مامانم می‌پرید بیرون و همه می‌خندیدیم و بابام که به وجد اومده بود و جون دوباره‌ای گرفته بود تا ساعت‌ها دنبالمون می‌کرد و باهامون کشتی می‌گرفت و ما التماسش می‌کردیم که بس کنه و به استراحت بپردازه. هنوزم من و راحله با هم از این شوخیا می‌کنیم و خاندان رسولی هرجا که باشن به این شوخی زنده‌ان. ولی همین باعث شده که وقتی به مامانم می‌گیم راحله کار داشته و نیومده، کل خونه و بعد خونه‌ی همسایه‌ها و خیابونا و مغازه‌های اطرافو دنبالش می‌گرده تا ببینه تو کدوم سوراخ قایم شده و ماهم درحالی‌که از پی‌اش روانیم قسمش می‌دیم: مادر من والله نیومده، نیست.

دفعه‌ی آخر که نشسته بودم منتظر بزنگاه که آفتابی شم، در کمد پایین کتابخونه رو باز کردم که خودمو با عکسا سرگرم کنم که با برداشتن اولین آلبوم عکس شوکه شدم. بیشتر آلبوما به علت کهولت سن  شیرازه‌شون از هم پاشیده، از کار افتادن و باید عوض می‌شدن. بابام بهم گفته بود براش آلبوم بگیرم. دفعه‌ی بعد که دیدمش گفت گرفتی؟ گفتم یادم رفت. دفعه‌ی دیگه حتمن می‌گیرم. یه ماه گذشت. پرسید گرفتی؟ گفتم اه باز یادم رفت، زنگ می‌زنی یه یادآوری بکن دیگه. چندماه گذشت. گرفتی؟ ای وای.

آلبوم دست‌سازش تو دستم بود. دفترچه یادداشت بی‌استفاده‌ی منو که توش هیچی ننوشته بودم برداشته بود، روی هر ورق مشما فریزر کشیده بود، عکسو گذاشته بود توش و با چسب شیشه‌ای دورشو محکم کرده بود. کل دفترچه به این صورت پر از عکس شده بود. چهره‌ها و مناظر از پشت مشما فریزر بهت نگاه می‌کردن و فیلتر تازه‌ای روشون کشیده شده بود و انگار بخار دهن آدمای موجود در عکس هم مشما رو کدرتر کرده بود. تقریبن هیچی از جزئیات عکس معلوم نبود. با ناباوری آلبومو ورق زدم و بخاطر اینکه چرا نزدیک یه ساله قول دادم آلبوم بخرم و نخریدم و هی یادم رفته، بخاطر اینکه بابام خودش ناتوان از خریدن یه آلبوم عکسه و با امکانات موجود دست به این اختراع زده، بخاطر ساعت‌هایی که نشسته و سر فرصت مشما فریزرا رو روی هر عکس فیکس کرده و با دقت دورشو چسب زده و سرش گرم شده و بعد هم از پشت همون فیلتر هربار عکسا رو تماشا کرده، یه دل سیر گریه کردم. 

چهارشنبه

نباس از اغراق ابا داشت

بلایی که کیوی سر گوشت خام میاره، اسید سر آدم نمی‌یاره. قبل از کباب کردن، به گوشت کیوی می‌زدن و شل و ول و وارفته بسان ژله می‌کشیدن به سیخ. هدف از این کار چی بود؟ والله که 90 درصد عمالش نمی‌دونستن، فقط یه چیزی جایی دیده بودن و همونو پیاده می‌کردن؛ کاری که اکثریت که ما باشیم با زندگیمون می‌کنیم. ولی بالاخره یه نفر از خیل انسان‌ها فهمید که این کار غلطه، با گوشت، قبل از کباب کردنش نباید انقدر ور رفت و از هویت ساقطش کرد و اینو مثل حسن که داشت وضو به حسین یاد می‌یاد، به بقیه هم رسوند. چیزی که به اون سرعت همه‌گیر شد، به سرعت هم رخت بربست و عید امسال که میزان استعمال کباب از مرز میلیاردها سیخ گذشت کسیو ندیدم به گوشت قرمز کیوی بزنه. البته در دورافتاده‌ترین مناطق که نور آگاهی هنوز از درزهای نحیف به درون راه پیدا نکرده همچنان این عمل ننگین روی گوشت انجام می‌شه و جوندگان از اینکه گوشت مثل شکلات تو دهن آب می‌شه راضی‌ان.

سیخ‌زدن کباب نزد خانواده‌ها کار فوق تخصصی به حساب میاد. سیخ‌زنا تو هر خاندانی ثابتن و یه سری کارآموز هم همیشه زیردستشون دارن  که قبل از مرگشون جانشینشون رو از بین همین کارآموزا انتخاب می‌کنن. کارآموزایی که دوران کارآموزی رو فقط از راه تماشای چگونگی تهیه‌ی کباب می‌گذرونن؛ چون سیخ‌زنا چنان محیط رعب و وحشتی پیرامون کباب و منقل زغال ایجاد می‌کنن و هر حرکتی رو با این بهانه که کباب خراب می‌شه خنثا می‌کنن که نمی‌شه به چیزی دست زد. اگه سیخ‌زن خودش آتیشو هم به راه کرده باشه که دیگه واویلا. احتمالن مردسالاری همچین بلایی سر مراسم کباب آورده. مردا در یه مقطعی که بر تاریخ پوشیده‌س تصمیم گرفتن کباب‌زدنو کار مردونه و مهمی‌ که با کل کار زنا تو آشپزخونه برابری می‌کنه جلوه بدن و در این راه زنها هم بهشون کمک کردن. چنان درباره‌ی این کار پرمخاطره تبلیغ می‌شه که تعجب می‌کنی چطور هنوز شهید نداده یا از دلش مذهبی جدید به جهان عرضه نشده. هر ایرانی‌ای که به جهان صادر می‌شه، یه فعال باربیکیو به فهرست فعالین باربیکیوی اون کشور راه پیدا می‌کنه. ایرانی تو خارج چمن که می‌بینه می‌گه چی کار کنیم؟ سیخ درآریم کباب کنیم. اگه همه‌ی دنیا هم از کباب کردن خوراکی‌ها تو محیط آزاد خسته بشن و آشپزخونه رو ترجیح بدن، ایرانی نمی‌ذاره این مهم در جهان منقرض بشه. 

دوشنبه

دوئل رسم قشنگی بود که ورافتاد

مردم از یه زمانی به بعد تصمیم گرفتن دعوا نکنن و بحثو زیادی کش ندن و سر و تهشو با جمله‌های صلح‌آمیز «نظر شما هم محترمه» و «این چیزا البته سلیقه‌ایه» هم بیارن. هر روز هم داره به دایره‌ی چیزایی که خوب یا بد بودنشون سلیقه‌ایه اضافه می‌شه. چون تو دوره زمونه‌ای هستیم که تمایل مردم به بحث زیاده، زیاد پشت کامپیوتر می‌شینیم و می‌گیم حالا که حوصله‌مون سررفته چه کار کنیم؟ بحث کنیم. مثلن ممکنه دونفر سر اینکه چه مسکنی برای کمردرد خوبه بحثشون بشه و کار به جاهای باریک بکشه و بیم اون بره که پرده‌های ضخیم احترام فروبیفته، بنابراین یکی تصمیم می‌گیره با پیش کشیدن مبحث سلیقه آب رو آتیش بریزه. اینجوری همه چی موازی پیش میره و کسی متضرر نمی‌شه، احتمال تصادف پیش نمی‌یاد و کار به کشتی گرفتن نمی‌کشه. من می‌گم خیلی خوشم می‌یاد آدما وقتی می‌خوان مترو سوار شن همو هل می‌دن که جا گیرشون بیاد و تو می‌گی آره خب این نظر توئه و سلیقه‌ت اینجوریه ولی سلیقه‌ی من این نیست.

بحث محصول رو جذاب می‌کنه ولی انتقاد قوی‌تر اونو از ریخت می‌ندازه. مراد از بحث سازنده هم بحثیه که باعث نشه محصول تخریب و روانه‌ی سطل زباله شه. این تخریب‌ها خلاف رویه‌ی مصرف‌گرائی و سرمایه‌داریه و دیگه الان ما با این تنوع «تجربه‌ی زیسته»، عبارتی که این روزا مده، نمی‌تونیم چیزی رو زیر سوال ببریم. سرمایه‌داری خیلی زحمت کشیده این چیزا در ما درونی شه و به لطفش سیب‌زمینی پشندیای خوبی شدیم. هر جا کلاهمون داره می‌ره تو هم بدون نیاز به وساطت ارباب سرمایه، با پیش کشیدن بحث سلیقه و تجربه‌ی زیسته کاری می‎‌کنیم که اولن هیچ محصولی برچسب بی‌ارزش نخوره و بی‌مصرف نمونه و بعد هیچ وقتی برای مصرف کردن تلف نشه. هیچ تولیدی بی‌ارزش نیست، شما فقط باید برسونیش به دست آدمی که سلیقه‌ش اینه و این تو تجربه‌ی زیسته‌ش جواب می‌ده. دوران دور ریختن چیزا سر اومده. الان فقط داریم از همه‌چی انباشته می‌شیم. باز جای شکرش باقیه که یه چیزایی قطعیه و هنوز به زهر سلیقه آلوده نشده. کاش اونا رو ازمون نگیرن. خدا رو صدهزار مرتبه شکر که وقتی می‌گم این بادمجونا چقدر موقع سرخ شدن روغن می‌خورن برنمی‌گردی بگی این نظر توئه ولی تجربه‌ی زیسته‌ی من می‌گه بادمجونا تو مصرف روغن خیلی صرفه‌جو هستن.

شنبه

داستان شجریان و دیگران

مرد وسط مغازه‌ی فرش‌فروشی وایساده بود و داشت اون طرف خط، به آقای شجریان سلام می‌کرد. برگشتم نگاش کردم، نمی‌دونم انتظار داشتم کیو ببینم؛ مشکاتیان؟ طرف تلفیقی از علیرضا قربانی و سالار عقیلی بود. گفتم حتمن یکی از شاگرداشه. نمی‌شه کسی زنگ بزنه و با شجریان‌نامی ‌صحبت کنه و اون آدم همون شجریانی که همه می‌شناسیم نباشه. مگه چقدر شجریان تو کل دنیا وجود داره؟ فقط سه‌تا؛ ممرضا و همایون و مژگان. ولی صبر کن ببینم، اگه خود شجریان بود طرف به چه جراتی بهش نگفت استاد و گفت آقای شجریان؟ الان دیگه رایان پسر نوجوانش هم پدرش رو تو خونه استاد صدا می‌کنه. پس حتمن اون نبوده. شاید همایونشون بوده. همایون تا وقتی پدر در قید حیاته، از استاد خطاب شدن محرومه. این لقب تو خانواده‌ی شجریان موروثیه ولی فکر نکنم هیچوقت نصیب مژگانشون بشه.

یکی دوسال بعد از زلزله‌ی بم، شجریان برداشت یکسری خبرنگار رو با خودش برد بم که با هم از پروژه‌ی باغ هنر بازدید کنن. هنوز چیزی ننوشته بودم که استاد بگه چون بلیت کنسرت بهت ندادم علیهم نوشتی یا هنوز اون گندو تو روزنامه نزده بودم. سر کنسرت امریکا، تو صفحه موسیقی روزنامه یه گزارش چاپ کرده بودم درباره‌ی اجرا، عکس گزارش هم سالن خالی اجرا بود با گلیم و چندتا تشکچه و مخده. احتمالن چنددقیقه بعد درها باز می‌شد و جمعیت می‌یومد سالنو پر می‌کرد. به صفحه‌بند گفتم در توضیح عکس بنویسه محل اجرای شجریان در امریکا. گوشش کنسرت رو چیز دیگه‌ای شنید و منم بی‌دقتی کردم و فرداش دیدیم توضیح عکس اینه: محل اسکان شجریان. احتمالن با توجه به اون تشکچه‌ها و بالش‌ها مخاطب شک نمی‌کرد که بعله، استاد تو امریکا همینجا ساکنند.

ولی سفر بم، سفر خوبی بود. شجریان هم در مقام میزبان واقعن سنگ تموم گذاشت. بعضی خبرنگارها باورشون نمی‌شد که با استاد آواز ایران نشستن سر یه میز و نیمرو لای نون بقچه می‌کنن یا ماست می‌ریزن رو برنج. بعضیا در طول سفر پلک نزدن که چیزی از دستشون نره. فکر کنم از اون دوسه روز، بیش از یه میلیارد عکس تهیه شد. خود شجریان رو هم می‌دیدیم که دوربین دوست داره و خیلی پایه‌ی عکس گرفتنه. اگه کسی نمی‌رفت باهاش عکس بگیره فکر می‌کرد از چیزی دلخوره؛ می‌رفت سراغ فرد مذبور و جویای احوال می‌شد و دلجویی می‌کرد. منم باهاش عکس دارم، گذاشتم به‌وقتش رو کنم.

 خیلی بهش می‌گفتن برامون آواز بخون. موقع این درخواست معذب و عرقریزان می‌شدم. دلم می‌خواست با بیل بقایای به جامونده از ارگ رو بریزم تو دهنشون. یعنی چی که استاد برامون آواز بخون؟ اگه استاد به زبون دیگه‌ای تکلم می‌کرد حتمن ازش می‌خواستن که یه کم هم به اون زبون برامون حرف بزنه یا بخونه. مگه سیرکه که راه و بیراه از یکی توقع شیرین‌کاری دارید. برای مردم فرق نمی‌کنه فرد شیرین‌کار یه طفل چارساله‌س یا یه بزرگسال شصت و اندی ساله، هر کی هست و در هر مقام و موقعیتی هست باید بریزه وسط و سرگرم کنه. هربار که این درخواست می‌شد استاد با لبخند و سخاوت خاص خودشون رد می‌دادن، حرفو عوض می‌کردن و یه گوشه از زمین خاکی رو نشون می‌دادن و می‌گفتن اونجا رو نگاه کنید، اونجا قراره کلاس تنبک‌نوازی بشه.

تا اینکه بالاخره یه شب کنار دریاچه مصنوعی که تازه ساخته شده بود آواز خوند. همه پهن شده بودیم رو زمین و من کنارش نشسته بودم. یادم نیست چی خوند ولی شنیدن صداش از اون فاصله‌ی نزدیک، بدون میکروفن و هیچی، سِحر کرد. صداش موجود زنده‌ای بود که تا از دهنش بیرون می‌یومد رشد می‌کرد و بالغ می‌شد و پر می‌کشید. اگه دستتو بلند می‌کردی، حتا می‌تونستی به صدا دست بکشی، می‌تونستی یه کم ازش تو مشتت جمع کنی، چشماتو ببندی و بمالیش به صورتت، یا یه پالتوی گرم و مرغوب واسه زمستون از توش دربیاری. اون موقع بود که تازه فهمیدم میکروفن‌ها چه جنایتی می‌کنن، صدا رو می‌گیرن و یه چیز دفرمه و مچاله تحویل می‌دن. استاد زیاد مایه نذاشت و برامون از اون چهچهه‌های مخصوصش نزد و اصل جنسو بدون شاخ و برگ اضافی تحویلمون داد. وقتی از اونجا بلند شدیم منم به خیل زل‌زنندگانش پیوسته بودم. تصمیم گرفتم همون شب برم پشت در اتاقش تو هتل، گوشمو بچسبونم به در و ببینم خروپف‌هاش چه کیفیتی داره؛ آیا وقتی خروپف‌ها اوج می‌گیره تبدیل به چهچهه می‌شه؟


ولی همراهانمون بسشون نبود، هرکی بهشون زنگ می‌زد، یه دور هم گوشی رو می‌رسوندن به شجریان که با اونور خط چاق سلامتی کنه. یه پسری بود که هر روز یکی از فامیلاش بهش زنگ می‌زدن، اونم بعد از دوجمله گوشی رو تحویل می‌داد به استاد و بعد از نیم ساعت می‌یومد تحویل می‌گرفت. ولی هرگز ندیدم استاد خم به ابرو بیارن؛ تا این حد مردم‌دار و تا این حد رئوف با توده.