یکشنبه

نازلی

 وقتی بیضایی از دنیا رفت، ویدیویی از صحبت‌هایش دست به دست می‌شد که در آن می‌گفت: «من از این بیماری خود را به گفته‌های مردم مسموم کردن، فرار کردم.» و ادامه داد که «نخواستم تیرباران نظرات و عقاید یلخی کسانی بشم که وقتی سودشان در میانه، آدم خوبی‌ام و وقتی سودشان در میان نیست از سگ هم کمترم. من می‌دانم کی هستم و محدودیت‌ها و آرزوها و موانعم چیه...»

 من «خود را به گفته‌های مردم مسموم نکردن» را ویژگی ارزشمندی می‌دانم و در آدم‌ها جست‌وجویش می‌کنم. کسان زیادی را می‌شناسم (خودم هم تا حد خوبی یکی از آنها بوده‌ام) که مسموم فضای پیرامون شده‌اند، مسموم فضای توجه، تایید و همراهی، فضای بی‌توجهی، بی‌تاییدی و تنهایی، فضای قدرت یا بی‌قدرتی. می‌خواهم بگویم مسموم شدن فقط به وقت سرخوشی و عیش و به اصطلاح باد موافق حادث نمی‌شود، خطرش به وقت طرد و نفی هم هست. اما کسانی هستند که از خود دربرابر آن مقاومت می‌کنند و  روش‌های خودساخته‌ای هم برای مقاومت دارند که با چشم غیرمسلح نمی‌شود دید. وقتی این جمله‌ی بیضایی را شنیدم یکی از کسانی که بی‌هوا به یادش افتادم، نازلی کاموری بود.

 


سه‌شنبه

عید

 داریم می‌رسیم به آخرین ساعت‌های سالی که پدرم توش زنده بود. داریم پا می‌ذاریم به سال‌، و سال‌هایی که پدرم تو هیچ‌کدومشون زنده نیست.


جمعه

علیرضا

 برادرم را از دست دادیم. لایق صاحب عزا بودن نیستم. حتی در این نقطه، لایق نوشتن ازش. برای همین گذاشتم مدت زیادی بگذرد و به دوروبری‌ها نگفتم. اما آزار می‌بینم اگر آدمها فکر کنند که از دست دادنش را پنهان کرده‌ام. هنوز نمی‌دانم چطور می‌شود از او گفت بدون الصاق خود به او. حد را برای خودم اینطور تعیین کردم که آدمها بدانند که کسی از ما رفته، بدون اینکه به رویم بیاورند. صاحب عزا اعتباری دارد که من نباید داشته باشم. اگر ببینم که دیگران می‌خواهند چنین اعتباری بدهند، حالم بیشتر از خودم به هم می‌خورد.

دوشنبه

مهر ۱۴۰۱

باید این روزها را نوشت.

من برداشتن شال و روسری در خیابان را از خیلی سال قبل تمرین می‌کردم. با ترس و لرز در خیابانی در مرکز شهر (زرتشت و فلسطین) شالم را می‌انداختم روی شانه‌ام و از عابران مختلفی که معلوم بود غرضی ندارند تذکر می‌شنیدم که شالم افتاده. آنقدر این تصویر پیش چشمشان و در نظر خودم غیر عادی بود که فکر می‌کردند چیزی اشتباه است و باید درستش کرد. فکر می‌کردند حتما حواسم نیست یا محال است این کار ارادی انجام شده باشد. بس که تصویر مهیبی بود. خودم اواخر دهه‌ی هشتاد وقتی در سعاد‌ت‌آباد زنی را دیدم که بدون حجاب از خیابان رد می‌شود خشکم زد. مسیری را با او رفتم تا ببینم سلامت عقل دارد؟ این ماجرا را برای هر کسی که دم دستم بود تعریف کرده بودم. خودم هم شروع کردم تمرین کردنش اما ترس همه‌ی وجودم را می‌گرفت و نگاه‌های خیره ولم نمی‌کرد. یک دوره‌ای هم این کار را کنار گذاشتم چون اثر روانی شدیدی روی من داشت. تاب آنهمه هول و تکان را نداشتم.

سپیده رشنو را که گرفتند، فکر کردم این دیگر وظیفه‌ است که در خیابان بی‌حجاب باشم. در این سالها تک و توک زنانی که در خیابان بی‌حجاب راه می‌رفتند زیاد شده بود. فیلم‌های گشت ارشاد هم مدام می‌آمد که چه رفتار وحشیانه‌ای دارند. ولی کمتر از تذکر مردم خبری بود. فقط یک بار در کلینیک پستان جهاد دانشگاهی از یک مراجعه‌کننده‌ی دیگر تذکر شنیدم که شالم را سرم کنم و محل ندادم. می‌دانم که کمی دورتر از مرکز این خبرها نیست. هنوز محلات زیادی بافت سنتی محکمی دارند و مزاحمت‌ها فراوان است.

بعد از کشته شدن مهسا امینی دیگر به کل شالم را برداشتم. بدون ترس. باز هم می‌گویم اینکه من در این روزها نترسیده‌ام، یک دلیلش آن تمرین‌ها بوده و شاید رفت‌وآمد در جاهایی که فرهنگ بازتری دارند. اما مهمترین دلیلش برای من اعتماد به خیابان است.

ترس‌های قبلی‌ام فروریخته‌اند. تا قبل از این روزها، از مردم بیشتر از برخورد حکومتی می‌ترسیدم. توده‌ی بی‌شکلی بودند که نمی‌توانستم پس ذهنشان را بخوانم. عابران به «لباس‌ شخصی‌»هایی می‌ماندند که ممکن بود آزار برسانند، اسید بپاشند و تهدیدم کنند. در این روزها بارها و بارها دیده‌ام که مردم در خیابان به کمک هم می‌آیند بدون اینکه نگران آسیب دیدن باشند.

ترس ما در خیابان شکسته و کار «کاسبان ترس» کساد شده. حس داشتن امنیت در خیابان، درحالیکه حجاب ندارم، برای من تجربه‌ای کاملا جدید است و اشک به چشمانم می‌آورد و لبخند رضایت بعضی‌ها از دیدن یک زن بی‌حجاب، قدم‌هایم را محکم‌تر می‌کند. می‌دانم که در خیابان آدم‌ها مواظبم هستند و مواظبشان هستم. کاش این مواظبت محدود به این روزها نباشد و با ما زندگی کند.

قصه‌ی مشترک ما، ترس‌هایمان را کوچک کرده. 


سه‌شنبه

۲۰ آبان

نازنین امروز لشکر غم بی‌خبر آمد سراغم و دوره‌ام‌ کرد. خیلی شدید. وقتی حواسم بهش نیست محکم‌تر می‌کوبد. بعد فهمیدم سالگردت است. صورتت را توی ذهنم مجسم کردم و پوست صاف و روشنت را، که اگر می‌ماندی مطمئنم تا پنجاه سال دیگر هم بهت می‌گفتند چه پوست خوبی داری. با نگاه کردن به عکس‌هایی که دیگران به مناسبت سالگردت گذاشته بودند گریه کردم اما این‌قدر همه‌چیز از همه‌طرف هجوم آورد که نفهمیدم برای توست که گریه می‌کنم یا برای خودم یا برای آدم‌هایی که در خاطرم زنده می‌شدند تا گریه‌ام را شدیدتر کنند. البته که آدم همیشه برای خودش گریه می‌کند. به نام دیگران برای ناکامی خودش.

دوشنبه

۲۱ مهر

آن سفری که با شجریان رفته بودیم بم، جلوی ارگ که زلزله خرابش کرده بود، با هم عکس گرفتیم. همه‌ی آدم‌های آن سفر یک عکس اینطوری با شجریان گرفتند. من  آن موقع در قید استاد نبودم، گرچه الان هم نیستم اما باهاش نرم‌تر شده‌ام. آن عکس که به گمانم سال ۸۳ گرفته شده بود، تا سال ۸۸ روی هارد کامپیوترم بود. فکر کنم سر جمع سه بار هم فولدر را باز نکردم که عکس را نگاه کنم. تا اینکه زمستان سال ۸۸ وقتی زینب را دستگیر کردند، کامپیوتر و تمام وسایل من را هم بردند و بعد از چندماه فرمت شده تحویل دادند. هیچ عکسی باقی نمانده بود، نه آن عکس و نه عکس‌هایی که در آن چندسال گرفته بودم. بعدها توی ایمیلم را گشتم شاید برای کسی فرستاده باشمش،که انگار نفرستاده بودم و پیدایش نکردم. عکس با دوربین دیجیتال گرفته شده بود و می‌دانم حالا هیچ حضور فیزیکی در این دنیا ندارد، مثل عکس‌های دیگری که فرمت شد و اکثرا مال سفرهای زیادی بود که رفته بودم. بیشتر سفرهای عمرم را از ۸۴ تا ۸۸ رفتم و بعضی‌وقت‌ها فکر می‌کنم این‌همه سفر رفتن شاید به این خاطر بوده که عکس‌های زیادی ازشان داشته باشم که بعدا فرمت شوند و حسرتشان به دلم بماند. وقتی عکسی ازشان ندارم انگار نرفتمشان. چون آنها بودند که بهشان حیات دائمی می‌دادند. سفرها در حافظه‌ام حضور نیم‌بند رو به زوالی دارند، عکس حافظه را مرمت می‌کرد که حالا آن هم وجود ندارد.


سه‌شنبه

۱۵ مهر

خواهرم داشت ماجرایی را که دیروز اتفاق افتاده بود تعریف می‌کرد. گفت یک دقیقه رفتم پایین آشغال‌ها را بیندازم توی سطل دم خانه و وقتی برگشتم در بسته شده بود. زنگ زدم و ارس آیفون را برداشت. صدایم را از پشت ماسک نشناخت و من هم وقتی دیدم صدایم را نشناخته بیشتر صدایم را عوض کردم و گفتم درو باز می‌کنی؟ گفت نه. گفتم چرا؟ گفت آخه شما مردمید. گفتم من مردم نیستم همسایه‌تونم. گفت مامانم گفته فقط روی مامان و بابا در رو باز کنم. چندبار هم اصرار کردم ولی باز نکرد. ارس هم نشسته بود به حکایت مادرش گوش می‌داد. بعد مادرش بهش گفت «بهت افتخار می‌کنم». او هم از خجالت صورتش را پشت مبل پنهان کرد.

فکر می‌کنم این واکنشی است که با من هم مانده و فقط شکل عوض کرده. وقتی خجالت می‌کشم که ازم تعریف می‌کنند به جای اینکه صورتم را پشت کسی یا چیزی قایم کنم شروع می‌کنم به بدگویی کردن از خودم. آنقدر از آن چیزی که به نظر کسی تعریف‌کردنی بوده ایراد می‌کشم بیرون که تهش لذت آن تعریف، هم برای طرف از بین می‌رود و هم برای خودم. این راه را ناخودآگاه انتخاب کرده‌ام تا شرم ناشی از ذوق‌زدگی‌ام را نه با مخفی کردن صورتم که اینطوری پنهان کنم. چرا خب؟ معصومیتی اگر در من باقی مانده باشد، هرچه کودکانه‌تر باشد اصیل‌تر و زیباتر است که.

 


شنبه

قیمت‌ها

صدگرم کره خریدم ده هزار تومان. برای جنس‌های زیر صدهزارتومانی که رسیده‌اند به یک میلیون تومان و بیشتر این‌قدر تعجب نکردم که برای گران شدن کره و خامه. شاید چون این‌ها را چندروز یک‌دفعه می‌خرم و آنها جزو روزمره‌ام نیستند.

گران شدن این چیزها گران شدن خالی نیست، از بین رفتن اتصالم با دیروز و هفته‌ی پیش است. عوض شدن قیمت‌ها و چندبرابر شدنشان گذشته را برایم تبدیل می‌کند به گذشته‌ی دور. چندسال پیش نامه‌ای برای دوستانم نوشته بودم درباره‌ی خانه‌مان. از خانه هم عکس گرفته بودم و فرستاده بودم. برایشان توضیح داده بودم هر کدام از وسایل را از کجا خریدم و به چه قیمت. ایمیل را که دوباره می‌خوانم،‌ آن قیمت‌ها انگار کودکانی معصومند بی‌خبر از آینده‌ای که در آن غول خواهند شد و ما را خواهند بلعید. آن وسایل را هنوز دارم، مبلی که خریده بودم پنجاه هزار تومان، کتابخانه‌ای که خریده بودم چهل هزار تومان. تورم روی رابطه‌ام با آنها و با دیگر وسایل خانه‌ام اثر گذاشته و محتاط‌‌ترم کرده.

قیمت‌ها روز به روز عوض می‌شوند،‌ خانه‌های محله خراب می‌شوند و جای خود را به یکی نوتر می‌دهند، مغازه‌ها تعطیل می‌شوند و جایشان را چیز دیگری پر می‌کند،‌ شکل کوچه و خیابان به هم می‌ریزد،‌ خانه‌هایمان هم که اجاره‌ای است. نمی‌خواهم بگویم همه‌چیز اما واقعا هر چه می‌بینم در حال اضمحلال است و هیچ نقطه‌ی ثابتی وجود ندارد که بهش نگاه کنم و بگویم چون دارم این را می‌بینم پس در زمان حال هستم. زمان حال به کوتاه‌ترین اندازه‌ی خود رسیده و گذشته آنقدر کشدار شده که آمده تا پشت در خانه و سهم بیشتری برای خود می‌خواهد.‌ هرچه او فربه‌تر، ولع من برای تماشایش بیشتر. سیر نمی‌شوم از نگاه کردن به عکس‌هایی که در آن توی خانه‌ای هستیم که دیگر نیست، لباس‌هایی که دیگر وجود ندارند،‌ آدم‌هایی که رفته‌اند، خیابانی که اسمش عوض شد. در عکس‌ها دنبال نشانه‌هایی می‌گردم که خبر از همین آینده‌ای می‌دهند که در آن هستیم. به خودم در عکس‌ها نگاه می‌کنم و آدم مطلقا بی‌خبری را می‌بینم که بی‌خبر‌ی‌اش از فردا رقت به دلم می‌آورد. انگار اگر خبردار شده بود چیزی از تعفن امروز کم می‌کرد.

جمعه

چهار سال و هفت‌ماه

 

داشتیم دور هم میوه می‌خوردیم. افتاده بود روی آن مود که کاری را مدام تکرار می‌کرد و هرچقدر می‌گفتیم نکن، گوشش بدهکار نبود. یکدفعه پدرش سرش داد کشید. بغض کرد و اشک توی چشم‌هایش جمع شد و رفت پشت مادرش قایم شد. شروع کردم با پدرش بحث کردن که این چه کاری است که بی‌هوا سر بچه داد می‌کشی و بچه را می‌ترسانی و اسمش را هم گذاشته‌ای تربیت. وسط گریه شروع کرد با صدای بلند خندیدن و ادای آدم‌های شاد را درآوردن. مادرش گفت این چندمین بار است که وسط گریه یکهو جور ترسناکی می‌زند زیر خنده.

آخر شب آمدم خانه و قبل از خواب برای مادرش نوشتم «این بچه فکر می‌کند که حق ندارد گریه کند برای همین فوری می‌خندد. وقتی می‌خواهد گریه کند جلویش را نگیر.» و بعد توی فکرهای بیشترم فهمیدم که به خاطر رفتار من بوده، چون شروع کرده بودم با پدرش بحث کردن و او احساس تقصیر می‌کرده و نمی‌خواسته بحث ما کش پیدا کند.

چندروز بعدش داشتیم با هم خانه‌سازی می‌کردیم. بهش گفتم می‌توانم سوالی شخصی بپرسم؟ گفت بپرس. گفتم آن شب چرا وسط گریه خندیدی؟ گفت نمی‌خواستم کسی را ناراحت کنم. این را که گفت یقین پیدا کردم تقصیر من بوده. اگر کار پدرش هم بد بود نباید جلوی او با پدرش بحث می‌کردم. بهتر است اول از همه خودم را تربیت کنم.

رفتارهای مشابه دیگری ازش دیده بودم و تا قبل این جواب، فکر می‌کردم این مسئولیت را ناخودآگاه به دوش می‌کشد. از جوابش فهمیدم کاملا آگاه هست، عاقل است و این مسئولیتی که به جای بزرگترهای بی‌فکرش روی دوش خودش گذاشته، قرار است خون به دلمان کند. هم به خاطر اینکه چه کسی بهتر از او نادانی ما را پیش چشممان می‌آورد، هم به خاطر اینکه ما نصیبش شده‌ایم نه انسان‌هایی لایق‌تر از ما.

یکشنبه

برای بوی ب

دیشب دیدمش. و باز یاد آن انتظار بزرگ افتادم که قد غول شده بود و همه‌جا را گرفته بود. انتظار آمدنش و خارج از آن فضا هم را دیدن. تماشای روزمرگی کردنش و مثل بقیه بودنش، نه خشک و خالی و لخت؛ پر از جزئیات. آن‌قدر در این انتظار چیز تپانده بودم که وقتی آمد، انگار محبوبی را از دست داده بودم. انتظار با یک سوزن خالی شده بود و روی زمین افتاده بود و جای خالی بزرگش مانده بود روی دستم. بس که تصور کرده بودم، تماشای واقعیتی که با تصوراتم نمی‌خواند رقت‌انگیز شده بود. اولش بین آن جمع اصلا من را ندید و بعد سردتر از آن چیزی که فکر می‌کردم بود. می‌دیدم که حرف زدن سخت شده و از سکوت بین جمله‌ها آزار می‌بینم و دارم همان فرصت کوتاه را هم از دست می‌دهم. چون چندروز بعدش باید برمی‌گشت. به جای از دیدنش خوشحال بودن، ماتم گرفته بودم. فهمید و پرسید و گفتم چیزی نیست. خودم آن روزها نمی‌دانستم چه‌م شده. شاید اسمش افسردگی بعد از انتظار باشد. پوچی می‌آورد. ازش فارغ می‌شوی و دیگر با تو نیست و تنهایت گذاشته و زندگی دیگری را که درون خود شروع کرده بودی آرام آرام ساختن، نابود کرده. بی‌مسئولیتی کرده بودم، این‌قدر درگیر این مخدر شده بودم و فرو رفته بودم که وقتی بالا آمدم، خیلی دور شده بودم. انتظار مرا برده بود جای دیگری نشانده بود. پرتوقع و زیاده‌خواهم کرده بود و فاصله ساخته بود.  

یاد روزهایی افتادم که در جست‌وجو می‌خواندم و وقتی به صفحه‌ای می‌رسیدم که نفسم را بند می‌آورد، بدو بدو پله‌های قرارگاه شمالی را می‌رفتم پایین پیشش که غرق در کاری یا صحبتی بود. اگر با کسی بود، راه رفته را برمی‌گشتم، اگر تنها بود می‌گفتم این صفحه را باید برایت بخوانم. استقبال می‌کرد و می‌خواندم و منتظر بودم حالتی که بر من رفته را توی صورت او هم ببینم. انتظار کوچکی که در لحظه بزرگ می‌شد و مثل حبابی بالا می‌رفت و به ظرافتی به چشم نیامدنی می‌ترکید.


همان چندوقتِ کوتاه، عمری بود برای من. 

سه‌شنبه

رضا

الهه عکسی فرستاد مربوط به دوازده سیزده سال پیش. کنار او و رضا و چندنفر دیگر ایستاده بودم، مقنعه سرم بود. عکس را تماشا کردم و گریه‌ام گرفت و بهش گفتم. گفت گریه چرا؟ ببین چه قیافه‌های احمقی داشتیم. از آن روزها یاد کرد که بعضی وقت‌ها بعد از اینکه کارمان در آن ستاد خبری تمام می‌شد می‌آمدیم خانه‌ی ما و تو از چرخش یک رقص بیژن مرتضوی می‌گذاشتیم و دوتایی با رضا آنقدر می‌رقصیدیم که به نفس‌نفس می‌افتادیم. بهش گفتم این آهنگ دیگر تبدیل به روضۀ من شده، هرجا بشنوم بی‌معطلی اشکم درمی‌آید. بعد یادم به حرفهای ت افتاد. می‌گفت دوست دارد از برادرش حرف بزند اما آدمها می‌روند در فاز ناراحت، دست و پا می‌زنند که بحث عوض شود. فکر می‌کنند غمگینی که یادش افتاده‌ای، یا یادش غمگین می‌کند. می‌خواهند فورا حالت را عوض کنند.

درحالیکه آدمی که حالا نیست بخش بزرگی از زندگی‌ات بوده، ذهنت ازش پر است و دوست داری حرفش را بزنی، یک خاطره ساده تعریف کنی، چیزی که بعدش آه و حسرت و اشک نباشد. اما هربار که از او حرف می‌زنی فکر می‌کنند از فقدانش می‌گویی. فقدانش چسبیده به یادش و هرجا از رفته‌ای یادی شود مثل حیوان گرسنه از راه می‌رسد و همه‌چیز را بو می‌کند و می‌لیسد. این است که دیگر او را از حرف‌هایت هم حذف می‌کنی. تا فقدان کامل شود.

روزهای بعد از مردن رضا، حسی شبیه مرگ خودم داشتم. تا بحال دوستی اینقدر نزدیک به من و سن من را از دست نداده بودم. انگار رفته بودم توی همان آکواریومی که الکساندر همن توصیف می‌کرد وقتی بچه نوزادش بیمار شده بود: با همه‌چیز و همه‌کس غریبه شده بودم. پیام همه‌ی غریبه‌ها، درخت‌ها، ازدحام ماشین‌ها و آسمان روشن این بود: آب از آب تکان نخورده. مرثیه‌ی واقعی مرگ. به هر چیز نگاه می‌کردم نبودن رضا را می‌دیدم. و ناخودآگاه درباره بزرگترین وسوسه‌ام تصویرسازی می‌‌کردم: فردای مرگ خودم. نگاه کردن به یک روز عادی، وقتی خودت وجود نداری، دیدن تاثیر نبودنت در خیابان‌ها و مغازه‌ها و عجله‌ی زندگی، یا دیدن بی‌تاثیریِ مطلقِ نبودنت. وسوسه‌ای که جوابش را می‌دانی، اما می‌خواهی واقعاً تجربه‌اش کنی. می‌خواهی برای یک روز یا حتا چندساعت جهان را بدون خودت ببینی.

 سال‌های آخر، رابطه‌ام با رضا شکرآب بود و نمی‌دانم این تاثیری در میزان ناراحتی‌ام از مرگش داشت یا نه. از خودم و الهه و بقیه کسانی که خبر داشتند مدام می‌پرسیدم یعنی از این است که این‌قدر می‌سوزم؟ آخری‌ها در توییتر آمده بود سراغم، این پا و آن پا کرده بودم، رفته بود. مثل آبی که از لای دست‌هایم ریخته باشد.


صدایش خیلی زنده در گوشم است و نفرینش: آتش بر دهانت. طرز خودنویس دست گرفتنش، و ژستی که وقتی می‌خواست به چیزی عمیق فکر کند می‌گرفت. چندوقت بگذرد وضوح صدای رضا از حافظه‌ام می‌رود؟ کاش هیچ‌وقت.  

چهارشنبه

قدردان بودن یعنی سهمی برای فقدان کنار گذاشتن

مادرم تا به حال شلوار جین پایش نکرده. کاش فقط برای یک بار او را در شلوار جین می‌دیدم، در کفش‌های کتانی، به جای روسری با یک شال یا به جای پیراهن بلند با یک دامن کوتاه، مطمئنم برایم بزرگترین شگفتی عالم بود چون آدم دیگری می‌شد، یک غریبه‌ی کامل. این جمعه که بروم پیشش التماسش می‌کنم برای چنددقیقه هم شده لباس‌های مرا بپوشد، نگاهش کنم و ازش خواهش کنم بیشتر راه برود و چند دقیقه بیشتر با همان لباس‌ها بماند و بعد با هم ریسه برویم و مسخره‌بازی دربیاوریم. و من چندتا عکس بگیرم و مثل همیشه موقع عکس گرفتن احساس گناه کنم که نکند دارم برای خودم لوازم سوگواری جمع می‌کنم که بعد از نبودنشان دستم از عکس‌ها و فیلم‌ها و یادگاری‌هایشان خالی نباشد. و به خاطر همین احساس گناه و نفرت از عملی که دارد ازم سر می‌زند بی‌خیال عکس گرفتن و فیلم گرفتن و ضبط کردن صدای پدرم شوم که شوخ و شنگ آواز می‌خواند. هیچ‌وقت نمی‌توانم حواسم را پرت کنم و عکسم را بگیرم، حواسم عین طلسم و نفرین یقه‌ام را می‌گیرد و می‌گوید فقط تماشا کن و غلط اضافیِ ثبت کردن را بگذار کنار. 
نبودن به همه‌چیز چسبیده و همه را طفیلی خودش کرده.  

شنبه

برای دیدن تو همه چشما رو می‌خوام

افرا و ارس یک‌سالشان تمام شد، دو هفته هم از یکسالگی گذشت. راه می‌روند و تقلید می‌کنند و هر روز اراده‌شان در خواستن و نخواستن بیشتر می‌شود. دیروز خواهرم برده بودشان مهمانی و از آنجا فیلمی برایم فرستاد که میخکوبم کرد. افرا نشسته بود با عروسک دختر صاحبخانه بازی می‌کرد. عروسکی شکل نوزاد. شیشه شیر دهانش گذاشت و دولا شد بوسش کرد، بوس؛ کاری که هیچ‌وقت ازش ندیده بودیم. در فیلم دیگری عروسک را گذاشته بود روی پایش که بخوابد. تمام عروسک‌هایی که پیش از این برایشان گرفته بودیم شکل حیواناتند و در بین این همه حیوان البته پسربچه‌ی پارچه‌ای قدبلندی هم هست. اما این نوزاد بود، و افرا داشت ازش مراقبت می‌کرد، دقیقاً همانطوری که ما از او. یکهو در او چیزی دیده بودم که بهش می‌گوییم شناخت، با تمام پیچیدگی‌هایش. گفتم نگاه کن دنیای او چقدر بزرگ‌تر از آن چیزی است که فکر می‌کنی، چه چیزهایی را می‌بیند و یاد می‌گیرد و در ذهنش ذخیره می‌کند و ممکن است تا در معرضش نباشد یا موقعیتش پیش بیاید بروز ندهد. و ذهنیت تو و انتظار تو از او محدود شود به آنچه که فقط جلوی چشمت است، محدود شود به توصیه‌ها و نکته‌هایی که می‌خوانی و بهت می‌گویند و محدود شود به درکت از سن او. 
هرچقدر نگاهشان می‌کنم باز کم است و باز از دست می‌دهم. شگفت‌انگیزند و دنیای من با آنها بزرگتر شده.

سه‌شنبه

متفق

من آن روز زرق و برق اتحاد را دیدم. در آن توده‌ی به هم پیوسته‌ای که تمام آن خیابان بلند را گرفته بود و چه تجملی داشت. حس می‌کردم چیزی در وجودم، به سختی قلوه سنگ بی‌حرکتی که تمام عمر از وجودش بی‌خبر بودم، یکباره ذوب شد و راه افتاد در همه‌جای تنم. نگاه می‌کردم و اشک می‌ریختم و می‌لرزیدم. می‌خواستم همه‌ی آن تصویر را بغل کنم و برای همیشه نگه‌دارم. احتیاج داشتم آنچه می‌دیدم تا ابد زنده بماند، ماهی قرمزطلایی پرجست‌وخیز در تنگ پرآبی که دستهایم را دورش حلقه کرده بودم.
چه سحر و شکوهی دارد اتحاد، به شکوه عکس ماه که در آب وسط دریاچه افتاده، خیره‌کننده و خودمحور، و به میرایی لحظه‌ای که قلوه سنگی وسط دریاچه بیندازی.
سرخوردگی روزهای بعدم از باور کردن آن تصویر بود، از ایمان به وجودش، به حقانیتش، به حمایتش، که با شفقت مرا در بر گرفته، مصونم داشته. اما نه حقیقی است و نه وجود دارد. خواسته‌های خردتر را سرکوب می‌کند تا یکدست و برقرار باشد. با سنباده‌ی نوازشگرش به جان تمام ناهمواری‌ها و تیزی‌ها می‌افتد و می‌سابد و از بین می‌بردشان تا خود را حاکم کند و اگر سابیده نشوی و از بین نروی، با همه‌ی توان تو را تف می‌کند. با بغل دستی‌ام، با پشت سری، با آنکه دوانگشتش را بالا برده بود و با مهر و در سکوت به انگشتان برافراشته‌ی من نگاه می‌کرد، دریایی فاصله داشتم. نمی‌توانستیم همراه هم باشیم.
اما چرا همیشه در دام زیبایی‌اش می‌افتم درحالیکه باید بترساندم و فراری‌ام دهد. و چرا به جای اینکه مقهور عظمتش شوم، بهش شک نمی‌کنم، منی که می‌دانم بازنده‌ام و می‌دانم هرچه دلبسته‌تر به امنیتش باشم، ناامن‌ترم. حتماً بخاطر آن بخش غیرعقلانی وجودم.

برای پیش‌دستی، هرجا که حس می‌کنم هست و دارد مرا به خود می‌خواند، دوست دارم برهمش بزنم. درحالی که آدمها یکدل، و مطمئن از یکدلی کنار هم ایستاده‌اند و عکسشان توی آب افتاده، من که جزئی از این عکسم، سنگی وسط آب پرت کنم، به اعوجاج صحنه بخندم و به انقلاب کوچکم دلخوش باشم.

میان توفان هم‌پیمان با قایقران‌ها

 «آس و پاس در پاریس و لندن» جرج اورول را می‌خواندم. بی‌پول بود و حساب یک قران دوزارش را داشت. باید پولش را جوری خرج می‌کرد که تا 10 روز دیگر کم نیاورد: روزی دوپنی برای قهوه و نان، سه شیلینگ برای جای خواب، آواره و بی‌هویت. بهش غبطه خوردم و یاد دوران خیلی کوتاهی افتادم که کاملاً بی‌پول بودم. حساب کرده بودم اگر روزی 200 تومان خرج کنم تا وقتی پول دستم برسد دوام می‌آورم. نگاهم به تمام اجناس خریدنی و تمام مراودات پولی عوض شده بود. حق انتخابم به صفر رسیده بود، مغازه‌ها پرزرق و برق‌تر شده بودند و احساس فاصله‌ی زیادی از همه می‌کردم، از او که داشت بستنی می‌خورد، از او که جای پیاده گز کردن سوار تاکسی بود، از آدمهایی که کیسه‌های بزرگ خرید توی دست داشتند. اما شب، وقتی توانسته بودم همان دویست تومان و نه بیشتر خرج کنم احساس شعف می‌کردم. بعد از خواندن کتاب و یادآوری آن دوران دیدم آدم‌های کنس را درک می‌کنم. آدم‌های گرسنه و ژنده‌ای که روی بالش‌ها و تشک‌های پرپول می‌خوابند. پول جمع کردن بعد از مدتی مثل یک بازی جدی می‌شود، یک تفریح پرخطر و بی‌پایان. هدف خود بازی است نه ثروتمند شدن و با پول کارهای محیرالعقول کردن و به آرزوها رسیدن. تبدیل می‌شود به دریغ کردن و شیفته‌ی از خود دریغ کردن شدن. لذتش شاید شبیه کندن زخم باشد. کمی هم به مخدر می‌ماند.


دوشنبه

تقدیم به بهمن دارالشفایی که بی‌هوا برگشت

دیشب گزارش را دیدم. ندیده بودم. تمام که شد به حمید گفتم معمولی بود. بعد بیشتر بهش فکر کردم. به آخرش فکر کردم. به آخر خیلی معمولی‌اش. ممد با آن صورت بی‌حسش از بیمارستان بیرون رفت و توی ماشینش نشست و صفحه سیاه شد و تیتراژ آمد. به آدم‌های معمولی‌اش با شغل‌های معمولی و تفریحات معمولی فکر کردم که نه می‎گفتی خوبند نه بد، با هیچ‌کدام همذات‌پنداری نمی‌کردی و علیه هیچ‌کدام نبودی. به ممد فکر کردم که از محل کارش بیرونش کردند، بی‌خانه شد، زنش قرص خورد، و فقط نگاه کرد، انگار هیچ‌ انگیزه‌ای برای درست کردن نداشت، نمی‌ترسید از دست بدهد، ول کرده بود ولی نمی‌دانستی از کجا ول کرد یا شاید همیشه همین بود چون من هم یک دایی دارم که همین شکلی است، مادرش مرد انگار نه انگار، زن گرفت و زنش طلاق گرفت و خودش سالها دربدری کشید و دخترش با ماشین تصادف کرد و کشته شد و انگار نه انگار، همینی که هست. به اسم ساده‌ی فیلم فکر کردم. انگار دوربین بی‌هوا چرخیده بود روی زندگی اینها، چندروزش را گزارش کرده بود و ازش گذشته بود. مطمئنم اگر دوربین یک بار دیگر گذرش به زندگی ممد می‌افتاد می‌دیدیم که از همان اداره بازنشسته شده و چندتا بچه‌ی دیگر هم اضافه کرده وهمچنان دارد زندگی‌اش را می‌کند و همچنان با اعظم اختلاف دارد. مگر یک زندگی معمولی جز این است. یک زندگی معمولی که فاجعه‌ها درش تبدیل به اتفاقات معمولی می‌شوند.

امروز لباس زیبایم را پوشیدم و رفتم تشییع کیارستمی. به خاطر خودش نبود، برای او دیگر چه فرقی می‌کرد. ادای احترام و این حرفها را هم قبول ندارم. رفتم که جزئی از مراسم باشم، جزئی از تصویر بزرگی که در آن تن کیارستمی برای آخرین‌بار توی شهر می‌گردد. می‌خواستم این تصویر را از نزدیک ببینم و برایم تبدیل شود به نقطه‌ای در زمان. خیال خام. او را از راه دیگری بردند. چیزی که عایدم شد دیدن عکسهای بزرگی از او بود که به داربست‌ها زده بودند و شنیدن یک مشت سخنرانی بی‌محتوا از مردان مشهور. مراسم تشییع هیچ چیز ویژه‌ای نداشت و باهاش غریبه بودم. حتا اشکی را که از سر خیابان حجاب و قبل از متراکم شدن جمعیت آماده‌ی سرازیر شدن بود خشکاند در حالی که مراسم تشییعی که تو را نکشد باید اشکت را دربیاورد. یعنی معمولش این است.

خبر مرگ کیارستمی برای من یک خبر معمولی بود، یعنی شوکه‌ام نکرد. فکر می‌کنم آخر شب بود و داشتم آماده‌ی خواب می‌شدم و نشسته بودم چایی می‌خوردم و توییتر را بالا و پایین می‌کردم که خبر را خواندم. به جای غمگین شدن به تیتر فردای روزنامه‌ها فکر کردم و توی ذهنم مسخره‌ترین تیتر را ساختم، یعنی اینقدر غم از من دور بود. شوک از ساعتها و روزهای بعدش شروع شد. تابلویی که همیشه روی دیوار خانه‌ام بود، افتاده بود و من همان موقع متوجهش نشده بودم. فردا بلند شده بودم و بی‌هوا زل زده بودم به جایش، به میخی که نگهش داشته بود، به رد سفیدی که روی دیوار به جا گذاشته بود، به سیاهی بقیه‌ی دیوار. یکهو فهمیده بودم این تابلو، یک تابلوی صرفاً تزئینی نبوده. مصاحبه‌هایش را می‌خواندم، فیلمهایش را می‌دیدم، طرز خاطره تعریف کردنش را می‌شنیدم، هیچ‌وقت به دقیق بودن جمله‌هایش، به خالص و عریان بودن فکرهایش، به اینکه می‌دانست ساده‌ترین جواب درست‌ترین جواب است، اینکه هیچ‌وقت نخواسته بود قصار باشد و قصار نبود، پی نبرده بودم. به اینکه اینقدر به خودش و جهان راحت می‌گیرد، راحت از عطش و اشتیاقش به زنده ماندن می‌گوید، از پشیمانی‌اش در نگرفتن پولی که حقش بوده، از تصمیمش برای بوسیدن یا نبوسیدن ژولیت. شرم دارم بگویم ولی حتا نمی‌دانستم در ایران زندگی می‌کند، و روی زندگی در ایران اصرار دارد. فکر می‌کردم برای خودش می‌رود و می‌آید و سرش شلوغ است و آدم موفقی است و فیلمش را می‌سازد و هیچ مهم نیست کارش اینجا پخش بشود یا نشود و ما ببینیم یا نبینیم. وقتی زنده بود بیشتر فیلم‌های داستانی‌اش و بعضی مستندهای قبل و اول انقلابش را دیده بودم، از کارهایش خبر داشتم، حتا با سماجت فیلم جاده‌اش را دیده بودم که تصویرهایش هم مجذوبم کرده بود هم حوصله‌ام را سر برده بود. می‌خواهم بگویم پی‌گیر کارش بودم ولی قلابش بهم گیر نکرده بود. شاید دلیلش این باشد که خیلی زود، زودتر از عقل‌رس شدن من کلیشه شده بود، کلیشه‌ی آدمی موفق در دوردست.

احتمالاً مثل همه‌ی کسانی که اینجا زندگی می‌کنند رفتن دوستهایم را فقط تماشا کرده‌ام. منظورم مهاجرت است. رفتنشان زندگی‌ام را تغییر داده اما تکان نداده، غمگینم کرده اما ویرانم نکرده. تا قبل از رفتن آنها و این موج بزرگی که اطراف ما راه افتاد اصلاً نمی‌دانستم باید درباره ماندن یا رفتن تصمیم گرفت. یعنی داشتم زندگی‌ام را می‌کردم و کسی بابت جغرافیای محل زندگی‌ام ازم جواب نخواسته بود اما به جایی رسیدیم که باید برای این هم تصمیم می‌گرفتیم و مدام تصمیممان را به بقیه اعلام می‌کردیم.

برای من تصمیم آدمها به ماندن و رفتن اهمیتی ندارد، ارزشی برایش قائل نیستم و به نظرم مرام آدم‌های بی‌چیز است که به ماندن یا رفتن افتخار کنند یا منتی بگذارند و به روی بقیه بیاورند که با این کار دارند مبارزه می‌کنند و برایش هزینه می‌دهند. یعنی ممکن است من بابت ماندن یا رفتنم هزینه هم بدهم اما این فقط به خودم مربوط است. او که به ماندن و رفتنش مفتخر است مثل کسی است که هر نفسش را عبادت می‌داند. کل این مجموعه حوصله‌ام را سر می‌برد و فراری‌ام می‌دهد و هر بار کسی بخواهد شروع کند گوش‌هایم را می‌گیرم. من رفتن آدمها را پذیرفته‌ام، شاید چون چاره دیگری نیست، ولی وقتی آدمهای عزیز زندگی‌ام، آنها که تا دیروز همینجا زندگی می‌کردند می‌گویند دیگر به اینجا برنمی‌گردند یا نمی‌گذارند بچه‌هایشان در چنین جهنمی بزرگ شوند دلم می‌شکند و با خودم می‌گویم چه بی‌رحمند که فکر می‌کنند از اینجا رفتن یعنی نجات پیدا کردن و این را با صدای بلند به کسی که زمانی برایشان عزیز بود، دارد اینجا زندگی می‌کند، خانه‌اش اینجاست و پایش هر روز روی این خاک است می‌گویند. پس دیگر هیچ اشتراکی وجود ندارد، ما آدم‌هایی از سیاره‌های مختلفیم.


با همه‌ی اینها، اینجا زندگی کردن کیارستمی، در جهنم دهه‌ی شصت و هفتاد همچنان ماندن و بهش اصرار داشتن، ماندن را به رخ کسی نکشیدن، در همین "جهنم" بچه‌دار شدن، بچه بزرگ کردن، فیلم ساختن، رفتن و آمدن و استوار بودن، مریض شدن و در همین جهنم دکتر رفتن و بیمارستان خوابیدن و "مثل آدمهای معمولی" با خطای پزشکی مردن، مثل ما بودن، برای من همزمان چنان دلخوشی و ناخوشی بزرگی است که ویرانم می‌کند. چاه بزرگی توی وجودم باز شده. چاهی که تاریک است اما هربار دلو خالی‌ام را می‌فرستم پایین، ازش آب تازه و خنک می‌کشم بیرون و اشک‌هایم را می‌شویم. 

چهارشنبه

سوم خرداد

نشسته بودم توی راهروی دادگاه انقلاب و کتاب می‌خواندم و منتظر بودم کارم را راه بیندازند. مسئول دبیرخانه گفته بود بنشین پشت در تا صدایت کنم. آدم‌ها از جلویم رد می‌شدند و به اتاق‌های مختلف می‌رفتند یا دنبال توالت می‌گشتند. زنی ازم سراغ دفتر سرپرستی را گرفت. گفتم نمی‌دانم کجاست اما می‌دانم دفتر کل کمی جلوتر است. چادر سیاه داشت و دمپایی‌های پلاستیکی آبی پایش بود، آبی آسمانی. لهجه‌ای داشت که نفهمیدم مال کجاست. رفت. در اتاق دبیرخانه را می‌پاییدم تا بمحض اینکه مسئولش در را باز کرد بروم سراغش، مبادا بال بزند و از دادگاه برود بیرون و دیگر دستم حالاحالاها بهش نرسد. سربازها متهم‌ها را این‌طرف آن‌طرف می‌بردند. به بعضی دستبند و پابند زده بودند. چرک و بوی نفس از در و دیوار شره می‌کرد. مطمئنم بوی نفس آدمهایی که سی سال پیش جای من نشسته بودند یا همراه سرباز و مامور این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتند هنوز دارد در فضای آنجا می‌گردد و مجالی برای بیرون رفتن پیدا نمی‌کند. پنجره‌ای نیست یا اگر هست سالهاست باز نشده. هربار از آنجا بیرون می‌آیم اولین چیزی که بهش احتیاج پیدا می‌کنم آب و صابون است. احساس می‌کنم لایه‌ی کلفتی از چرک و چربی روی دستها و صورتم کشیده‌اند و باید سریع شسته شوند و پوستم بتواند نفس بکشد. بی‌تمرکز بودم. موبایلم را دم در گرفته بودند و نمی‌دانستم ساعت چند است و چندوقت است منتظرم. یکی ازم پرسید آسانسور کجاست. گفتم نمی‌دانم. از کس دیگر پرسید و طرف دری را که روبروی من بود نشانش داد. نگاهم را دزدیدم. صدای گریه‌ی بلندی آمد. کله کشیدم و دیدم همان زنی است که سراغ دفتر سرپرست را گرفته بود. نشسته بود پشت در یکی از اتاق‌ها. باید می‌رفتم سراغش و دلداری‌اش می‌دادم؟ کمی منتظر شدم شاید گریه‌اش بند بیاید یا کس دیگری پیدا شود و این وظیفه را به عهده بگیرد. مردم از جلوش رد می‌شدند و فقط نگاهش می‌کردند. آدمی که اینجور بلند گریه می‌کند حتماً دوست دارد با کسی حرف بزند. انگشتم را گذاشتم لای کتابم، کیفم را انداختم روی دوشم و بلند شدم رفتم پیشش. بالاسرش ایستادم و دستم را گذاشتم روی شانه‌اش. پرسیدم چی شده؟ گفت هیچی. با همان لهجه. هیچی خسته شدم، جوابمو نمی‌دن. گفتم آره لامصبا. همه رو عاصی کرده‌ن. صورتش خیس شده بود، پشت لبش از مو سیاه بود و مطمئنم اگر سنش را می‌پرسیدم می‌فهمیدم بیست سال از اینی که به نظر می‌رسید جوان‌تر است. گفت صدبار این پله‌ها رو بالاپایین رفتم، جوابمو نمی‌دن، پاهام درد گرفته. کنارش نشستم. گفتم چیزی میخواید براتون بگیرم؟ نه. برای کی اومدید؟ برای پسرم، میخوان اعدامش کنن. دوکیلو ازش گرفتن. گریه‌اش شدیدتر شد. دستم را کشیدم پشتش، برجستگی موهای بافته‌اش آمد زیر دستم. گفتم اعدامش نمیکنن، خود رئیس قوه قضائیه گفته که اعدامای موادمخدر باید برداشته بشه، مطمئن باشید. گفت تو رو خدا؟ گفتم مطمئن باشید و همزمان چشم‌هایم را بستم تا تاثیر حرفم بیشتر شود. دستهایش را به حالت دعا بلند کرد ولی معلوم بود باور نکرده. گفتم واقعاً چیزی نمیخواید؟ گفت نه. نمی‌دانم اینطور وقت‌ها چه اصراری دارم به طرف چیز بخورانم. شاید برای اینکه خوردنی فاصله‌ی امنی بین او با غمش، بین من با او ایجاد می‌کند. گفتم خونه‌تون تهرانه؟ گفت نه خرم‌آباد. صبح زود سوار اتوبوس شدم اومدم عصر برمی‌گردم. به دستهایش نگاه کردم. یعنی با همین دمپایی‌ها و بدون اینکه چیزی دستش بگیرد آمده بود سفر؟ این‌قدر رها و بی‌نیاز؟ چرا باید این قضیه بیشتر از اعدام پسرش فکرم را مشغول کند؟ پرسیدم کسی رو اینجا ندارید؟ گفت نه باید برگردم، پسر مریض تو خونه دارم. شما برو به کارت برس. خلاصم کرد. گفتم چیزی احتیاج داشتید من اونجا نشستم. او را در کسوت بیمار و خودم را در نقش پرستار می‌دیدم. گفت باشه. برگشتم نشستم سر جایم و مطمئن نبودم که مسئول دبیرخانه در این فاصله پر نکشیده باشد. 

شنبه

رعد و برق

افرا و ارس. درخت و رودخانه. دو ماه و نیمه‌اند. وقتی می‌خواهند گریه کنند اول حال صورتشان عوض می‌شود، عضلات توی هم می‎روند و بعد صدای گریه می‌آید. مثل رعد و برق. هنوز زمین‌گیر بودنشان برایم عجیب است، اینکه وقتی در را باز می‌کنم و وارد خانه می‌شوم می‌بینم همانجایی‌اند که بودند، پیچیده در پتو، تکان نخورده‌اند، مثل گلدان، مثل طبیعت بی‌جان. گم نمی‌شوند و به اراده‌ی خود جایی نمی‌روند، سرشان را از آشپزخانه بیرون نمی‌آورند که سلام کنند و برگردند توی آشپزخانه ولی چشمهایشان را باز می‌کنند و دست و پایشان را تکان می‌دهند و گریه می‌کنند و شیر می‌خورند. حالا خنده هم اضافه شده. یکهو که بلندشان می‌کنم و می‌آیند تو بغلم و از سطح زمین فاصله می‌گیرند، یکه می‌خورند. چشم‌هایشان گشادتر می‌شود و دستهایشان را به دوطرف باز می‌کنند. بعد تماشای بی‌پایان دیوارها و سقف شروع می‌شود. هنوز هیچ آشنایی در این دنیا ندارند، کسی را نمی‌شناسند و بجا نمی‌آورند حتا خودشان را، هنوز نمی‌دانند وجود دارند و این دستها برای آنهاست و این تن آنها و صورت آنهاست. بی‌اراده به صورتشان چنگ می‌زنند و به گریه می‌افتند. نیم ساعت بالای سرشان می‌ایستم و شکلک درمی‌آورم تا بتوانم خنده‌ای بگیرم، و بالاخره معجزه اتفاق می‌افتد، می‌خندند و دست و پایشان را به شدت تکان می‌دهند اما کمی بعد که غرق در افتخارم می‌بینم با تماشای دیوار هم به خنده افتاده‌اند و اصلاً برایشان مهم نیست که کسی نگاهشان می‌کند یا نمی‌کند، هنوز با تمام صفات انسانی بیگانه‌اند، نمی‌دانند اهمیت چیست، شرم چیست و غرور چیست و عزت نفس چیست، نزدیک‌ترین به حیوانات، ناتوان‌تر از آنها، حتا ناتوان‌ترین موجود زنده‌.

با جهان "بی‌واسطه" در ارتباطند، ارتباطی که دیگر برای ما ناممکن است. نمی‌توانیم "من" را که مثل پرده‌ای بین ما و جهان فاصله می‌اندازد حتا برای لحظه‌ای حذف کنیم، نمی‌توانیم خالص باشیم، اما آنها خالصند بدون اینکه انتخاب دیگری داشته باشند. همین باعث می‌شود از تماشایشان سیر نشوم. 

 بمحض اینکه می‌روند دلم برایشان تنگ می‌شود، به پوست تنشان فکر می‌کنم، به چشمهای شفاف و درخشانشان، به بوی غیرزمینی‌شان، و از دلتنگی نزدیک است بمیرم، یک دلتنگی مریض که بعضی‌وقتها گریه هم همراهش است. عکس‌ها و فیلم‌هایی که ازشان گرفته‌ام را نگاه می‌کنم و دلتنگی کمی التیام پیدا می‌کند. می‌دانم دلیلش چیست. دلیلش این است که وابسته‌‌ترین و محتاج‌ترین موجوداتی‌اند که می‌شناسم. به من وابسته‌اند پس من با شدت هرچه بیشتر به طرفشان کشیده می‌شوم. این را چندسال است که توی خودم کشف کرده‌ام و توی آدم‌های دیگر هم دیده‌ام: هرچه بیشتر ترحم می‌کنم بیشتر وابسته می‌شوم. نمی‌دانم اول کدامشان می‌آید. آدمهایی در زندگی‌ام بوده‌اند که محض کنارشان ماندن و فربه کردن وابستگی‌ام برایشان دل سوزانده‌ام بدون اینکه خودم متوجه باشم. آدمهایی که خودشان بارها گفته‌ بودند احتیاجی به من ندارند و راست گفته بودند. ولی من مدام ضعف‌هایشان را پررنگ می‌کردم، به جای متنفر شدن از ضعفشان، حال رقت بهم دست می‌داد و دودستی بهشان می‌چسبیدم. از آنها موجودی آسیب‌پذیر می‌ساختم که نبودن من و رفتنم ناراحتی‌ها و بدبختی‌های زندگی‌شان را بیشتر خواهد کرد. ولی وقتی دیگر با هم نبودیم، آب از آب تکان نخورد.

وقتی می‌شنیدم که دنیای بچه‌ها را شگفت‌انگیز می‌دانند فکر می‌کردم اغراق می‌کنند و به دلیل لطف زیادشان به بچه‌هاست که این را می‌گویند. حالا فهمیده‌ام دنیای بچه‌ها واقعاً حیرت‌انگیز است، دنیایی که تا پیش از به دنیا آمدن افرا و ارس تقریباً هیچ از آن نمی‌دانستم. پر از کشفیات ریز و درشت است، پر از علت‌ها و معلول‌هایی که برای ما بیگانه‌اند و در دنیای ما ناموجود. درباره‌شان می‌خوانم و می‌شنوم و حیرتم را دستم می‌گیرم و به این و آن نشان می‌دهم. می‌دانی که بچه‌ها در دمایی خیلی پایین‌تر از دمایی که ما سردمان می‌شود، سردشان می‌شود؟ می‌دانی هفته‌های اول جاذبه اذیتشان می‌کند؟ صدای شرشر آب و سشوار باعث می‌شود آرام شوند و بهتر بخوابند؟ اولش رنگها را تشخیص نمی‌دهند؟ صداهایی که می‌شنوند تفکیک نشده است؟ اسم خودشان را از چهار پنج ماهگی می‌شناسند؟ می‌دانی وقتی اینطوری گریه می‌کنند یعنی چه و وقتی آنطوری گریه می‌کنند یعنی چه؟

روزهای اول کابوس بود، مثل صاعقه خورده بودند وسط زندگی خواهرم و ترکش‎ها به ما هم اصابت کرده بودند. همراه خواهرم افسردگی گرفته بودم. هیچ‌کس حتا نزدیک‌ترین آدمها هم نمی‌آمدند برای کمک، می‌دیدند که بی‌خواب است، می‌دیدند که دارد از پا می‌افتد، اما به نظرشان چیز مهمی نبود چون فکر می‌کنند بچه‌دار شدن اتفاق فرخنده‌ای است و اتفاق‌های فرخنده برایشان جدیتی ندارند و مشکلاتش به چشمشان نمی‌آید. می‌گویی بی‌خوابی دارد از پا درم می‌آورد و توی صورتت نگاه می‌کنند و می‌خندند که حالا کجاشو دیدی، عوضش شیرینه، عوضش می‌ارزه. نگاهشان به بچه‌داری توریستی-تفریحی است حتا اگر خودشان پیش از این چندبار تجربه‌اش کرده باشند. باید تنها از پسش بربیایی اما از مقایسه‌ها و توصیه‌هایشان هم خلاصی نداری. می‌توانی جان سالم به در ببری پس لازم نیست نگرانت باشند و حتا بهتر است به نگرانی‌هایت بیفزایند. در عین اینکه تعریف می‌کنند خودشان چه شق‌القمری می‌کردند اعتقاد دارند تو شق‌القمر نمی‌کنی و پیش پا افتاده‌ترین کار دنیا را انجام می‌دهی. فقط در اتفاق‌های هولناکی که خطر مرگ تهدیدت می‌کنند به فکر کمک می‌افتند.


باید تنها از پسش بربیایی. با بچه‌ات تنهایت می‎‌گذارند و می‌روند. زندگی‌ات عوض می‌شود، دوستانت را از دست می‌دهی، دیگر کمتر توی جمعی دعوتت می‌کنند، تا بتوانند از سفرهایشان کنارت می‌گذارند، دایره معاشرانت تغییر می‌کند، ناچار به تغییر بخشی از هویتت می‌شوی. تشخیص داده‌اند که بچه‌ها مزاحمند، بچه‌ها را از تمام اجتماع بزرگسالان حذف کرده‌اند و جای دیگری پذیرایشان هستند. بخشی از این اتفاق ناگزیر و هدایت نشده است چون به قول تو قبلاً خیلی‌ها بچه‌دار بودند، بچه در جمع‌ها چیز کمیابی نبود، حالا کمیاب است و چون در اقلیت است، مثل اقلیت‌های ضعیف دیگر، برایش تصمیم می‌گیرند که کجا باشد و کجا نباشد. با بچه‌ات تنها می‌مانی، بچه‌ات هم جز تو کسی را نخواهد داشت، حامی دیگری نخواهد داشت، جز تو رازش را به کس دیگری نخواهد گفت و جاهای امن زندگی‌اش محدود خواهد شد به خانه‌ی تو. تو هم که همه‌ی وسواست را گذاشته‌ای روی تربیت بچه، با توجیه تربیت او، محدودش کرده‌ای، جلوی ارتباط بی‌واسطه‌‌اش با دنیا را گرفته‌ای چون در هر ارتباط خطری تشخیص داده‌ای و برای جلوگیری از خطر زندگی بچه‌ات را تا می‌شده خلوت کرده‌ای و شده‌ای زندانبان بچه‌ات. تو خودت را فقط ولی نمی‌دانی، تو حالا در جایگاه ولی فقیه نشسته‌ای با همان مختصات و ویژگی‌ها. توی این دوماه و نیمی که گذشت، خیلی به همه‌ی اینها فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که بهترین جایگاه را دارم، در خوشی‌ها و سختی‌ها شریکم، به اندازه‌ی خواهرم احساس مسئولیت می‌کنم اما کمی از دنیای او بیرونم و بعضی‌وقت‌ها هم می‌توانم مرخصی بگیرم و برای خودم باشم. هنوز نشده بهش بگویم ازت ممنونم که ارس و افرا را به دنیا آوردی و باعث شدی نگاه درست‌تری به بچه‌ها داشته باشم و بچه‌ها تبدیل شوند به دغدغه‌ام و چه دغدغه‌ای عزیزتر از این؟

تسلای خاطر

در مسیر هر روزه‌ام به سر کار آدم‌های ثابتی را می‌بینم. دیگر نمی‌شود گفت با هم غریبه‌ایم. هر کدام از هم چیزهای بی‌اهمیتی می‌دانیم که برای کسی تعریفش نمی‌کنیم و اصلن در خاطرمان هم نمی‌ماند که بخواهیم بعدن به یاد بیاوریم. ولی گاهی هم شده در بدترین حالمان هم را دیده‌ایم و در نظر هم آدمهای بدبختی آمده‌ایم. مثلن یک‌بار یکی از همسفران مسیر توپخانه به آرژانتین را دیدم که گریه می‌کرد. سرش را چسبانده بود به شیشه‌ی اتوبوس و در حالی که اشک‌هایش بی‌صدا پایین می‌آمد زل زده بود به خیابان. با اینکه اصراری به پنهان کردن گریه‌اش نداشت، احتمالن جز من که کمی جلوتر ایستاده بودم و دستم را گرفته بودم به میله، کسی متوجه نشد. این اولین‌باری بود که می‌دیدمش یا شاید دیده بودم و اولین‌بار بود متوجهش می‌شدم ولی روزهای بعد به محض دیدنش یاد گریه‌اش می‌افتادم و دزدکی نگاهش می‌کردم تا بفهمم حالش امروز چطور است و می‌دیدم غمگین است؛شاید بخاطر عادتش که سرش را می‌چسباند به شیشه و موبایلی هم توی دستش نبود که باهاش ور برود. می‌دانم بیشترش قضاوتی است که فیلم‌ها باعث و بانی‌اش هستند. توی فیلم کسی که سرش را چسبانده به شیشه بی‌بروبرگرد اندوهی به دل دارد. خیلی به این فکر می‌کنم که چقدر از رفتارم به خاطر الگویی است که سینما درست کرده. بنظرم کل آن‌چیزی که اسمش را عشوه می‌گذاریم از سینما منتقل شده، مدل دعوا کردن‎هایمان خیلی سینمایی است یا مدل تکان‌های دستمان در هوا، همه‌اش تقلیدی ناخودآگاه از سینماست. بدون اینکه‌ خوره‌ی سینما باشم می‌دانم چقدر تحت تاثیرش هستم. مثلن وقتی صدای پایم را در پیاده‌رو می‌شنوم، به خودم می‌گویم وای چه سینمایی یا وقتی دارم در تاریکی از پیچ کوچه‌ی باریکی می‌پیچم حس می‌کنم کسی دارد تعقیبم می‌کند، برمی‌گردم پشتم را نگاه می‌کنم و حواسم هست که این هم از اثرات سینماست. حالا شاید بگویی سینما هم این چیزها را از واقعیت گرفته، اما سینما همه‌ی اینها را گرفته، درش اغراق کرده و بهش سس و ادویه زده و دوباره به واقعیت پسش داده.

چندوقت پیش سر ایستگاه تاکسی‌های ونک زنی چنددقیقه بی‌وقفه مشغول فحش دادنم بود. فکر می‌کرد بدون صف سوار شده‌ام و نوبت او را گرفته‌ام. فحش می‌داد و من چیزی نمی‌گفتم و فقط نگاهش می‌کردم و این عصبانی‌ترش می‌کرد. چون درجا فهمیده بود که بازنده‌ی معرکه‌ است. آمد نشست توی همان تاکسی و شروع کرد به گریه کردن. مطمئن بودم روزهای بعد هم می‌بینمش و با هم چشم در چشم می‌شویم و طولانی‌تر نگاهش می‌کنم و باختش را کش می‌دهم. و همین‌طور هم شد. دیدمش، چون او هم همان ساعتی که من می‌رسم به ایستگاه، می‌رسد. ولی هنوز نتوانسته‌ام در حالی که نگاهش به من افتاده زل بزنم بهش. حالا احساس می‌کنم بازنده منم. وقتی از دور می‌بینمش قدم‌هایم را تند می‌کنم، او هم انگار شستش خبردار شده باشد، سریع سوار می‌شود و با سوار شدن او ظرفیت تکمیل می‌شود و ماشین راه می‌افتد. و من در حالی که مثل سینمایی‌ها یک دستم را مشت می‌کنم و می‌کوبم به کف دست دیگرم می‌گویم امروزم نشد. دوسه هفته گذشته و دیگر اگر ببینمش هم فایده‌ی چندانی ندارد. شاید هم اصلاً مرا نشناسد چون آن روز عینک آفتابی زده بودم. باید تا مرا دید عینک آفتابی‌ام را از کیفم دربیاورم و به چشم بزنم که بفهمد کی به کیست.

بعضی‌وقتها هم جایمان عوض می‌شود. وقتی بی‌هوا به کسی آدرس یا اطلاعات غلط می‌دهم، می‌ترسم دوباره باهاش روبرو شوم و بخواهد به رویم بیاورد و برای به رو آوردن فقط نگاهم کند. وقتی با زل زدن انتقام می‌گیرند دیگر کاملن بی‌دفاع می‌شوی. اوایل مهرماه امسال زنی در اتوبوس ازم پرسید به نظر شما هفت می‌رسم میدون فردوسی؟ ساعت شش بود و اتوبوس از میدان آرژانتین راه افتاده بود و رسیده بود به خیابان وزرا. با خودم فکر کرده بودم اگر ده دقیقه هم پشت چراغ قرمز عباس‌آباد بمانیم بعدش دیگر ترافیک نیست و یک ربع بعد فردوسی هستیم. گفتم حتمن می‌رسیم، فوقش نیم‌ساعت راهه. ولی اتوبوس نیم ساعت در خیابان وزرا گیر کرد. نمی‌دانستم ساعت شش آنجا اوج ترافیک است. هرچراغ قرمز پنج دقیقه طول می‌کشد سبز شود. زن نگران بود، چادرش را گرفته بود به دندانش و مدام از من ساعت را می‌پرسید و شرمنده‌ترم می‌کرد. بهم گفت اگه هفت نرسم مغازه می‌بنده، اونوقت نمی‌تونم پولمو ازش بگیرم. کاملن واضح بود که این ترافیک تقصیر من است. تقصیر من است که هفت نمی‌رسیم فردوسی و اتوبوس از جایش تکان نمی‌خورد و واقعن هم نرسیدیم. ساعت هفت و ربع رسیدیم به ایستگاه طالقانی و من درحالی که نصف وزنم را از دست داده بودم پیاده شدم و او با اتوبوس رفت. می‌خواستم موقع پیاده شدن بهش بگویم ببخشید که ناامیدت کردم ولی خیلی بی‌مسما و سینمایی بود. چهارشنبه‌ی هفته‌ی پیش دوباره دیدمش. داشت از کسی ساعت را می‌پرسید و اصلن برای همین شناختمش. شاید او هم مرا شناخته بود که ازم سوال نکرد. بالای سر من ایستاده بود ولی از پشت‌سری‌ام ساعت را پرسید.. پشت‌بندش دوباره همان سوال را تکرار کرد: هفت می‌رسم میدون فردوسی؟ سوالی برای بقیه عادی، ولی برای من تکان‌دهنده. همان صدایی که بهش ساعت را گفته بود، جواب داد: نمی‌دونم. 

دوشنبه

مزین به چیزهای نخواستنی

نمی‌دانم چندساعت خواب بودم، چشم‌هایم را که باز کردم نور اول صبح افتاده بود روی وسایل خانه. غلت زدم، نیم ساعتی گذشت، هوا به جای روشن‌تر شدن، تاریک‌تر شد، وحشت کردم ولی بعد یادم افتاد که ناهار خورده بودم که خوابم گرفت. حالا هم دم غروب بود. باید بلند می‌شدم و بیرون می‌رفتم. مثل مرده‌ها بودم. انگار بدنم به اراده‌ام نبود. به من نیازی نداشت. خودش رفت توالت، آمد بیرون و قطره‌های آب از صورتش روی سرامیک‌ها ریخت و آنقدر توی خانه چرخید که صورتش خشک شد. لباس پوشید و بیرون رفت.

نباید این‌قدر می‌خوابیدم. حالا زهر خواب عصر کل بدنم و مغزم را گرفته بود و به خورد انگشت‌های پام هم رفته بود. انگشت‌ها بی‌تاب بودند. انگار چیز اضافه‌ای بینشان بود، غریبه‌ای مثلن، توی آن جای تاریک و تنگ و نمور. بهتر است آنجا برایشان لامپی آویزان کنم و بعضی وقت‌ها لامپ را روشن کنم تا اینهمه ساعت یک‌کله مثل پناهندگانی که توی صندوق عقب جایشان داده‌اند و در را به‌رویشان بسته‌اند، توی تاریکی نباشند. اتوبوس زود آمد. سوار شدم و نشستم. خلوت بود و پنجره‌ها همه باز بودند و باد می‌آمد و کسالتم را پخش می‌کرد. ایستگاه بعد دوتا زن سوار شدند و روبروی من نشستند. داشتم گوشی‌ام را بالا و پایین می‌کردم و آنها حرفشان را که حتمن بیرون اتوبوس شروع شده بود ادامه می‌دادند. اما کمی که گذشت گوشی‌ام را ول کردم چون نمی‌گذاشت با تمرکز حرف‌هایشان را گوش کنم. داشتند از یک مهمانی که قرار بود آخر هفته برگزار شود حرف می‌زدند. آنقدر سرشان به خودشان بود که متوجه نشدند من سرم را بالا آورده‌ام و زل زده‌ام بهشان. جفتشان میان‌سال بودند، سرتاپا سرمه‌ای، چاق، و به کارمندهای قدیمی اداره‌های دولتی شبیه بودند که اضافه‌کاری می‌کنند و از همایش‌ها و جشن‌های دولتی شیرینی و میوه برای بچه‌هایشان برمی‌دارند و با کیف‌ها و پلاستیک‌های پر از خوراکی به خانه می‌روند. یکی موهایش را طلایی کرده بود و محکم از پشت بسته بود و زیر چشمهایش پف داشت. و دیگری موهای جوگندمی کوتاه و دست‌های بزرگ و مچ قوی با ساعت قدیمی بند فلزی.

خواب‌آلودگی جسارتم را زیاد کرده بود. نگران نبودم که بفهمند دارم به حرفهایشان گوش می‌کنم و خیره مانده‌ام. اگر اعتراض می‌کردند می‌گفتم دلیلش این است که خیلی خوابیده‌ام و آدم وقتی خیلی می‌خوابد به غریزه نزدیکتر می‌شود. طول می‌کشد که داده‌ها بالا بیایند و عرف و اخلاق جاگیر شوند. صحبت هفتاد تا مهمان بود. ولی هیچ‌کدام از آن دوتا میزبان نبودند. ناراحت بودند که میزبان (که نفهمیدم چه نسبتی با اینها دارد) اینهمه آدم دعوت کرده. جفتشان نسبت به چیزهایی که باید درست می‌شد به یک اندازه احساس مسئولیت می‌کردند و به نظر من بیشتر از میزبان و بیشتر از هرکسی که تاحالا مهمانی‌ داده. یکی‌یکی چیزهایی را که می‌خواستند بپزند و آماده کنند با هم چک می‌کردند و حتا درباره‌ی اینکه باید غذاها و سالادها و دسرها را توی چه ظرف‌هایی بکشند حرف می‌زدند. اینطور که فهمیدم میزبان خیلی نگران کلاس مهمانی و آبرویش بود. با اینکه سالاد را توی ظرف‌های سیلور بکشند مخالفت کرده بود و گفته بود آخه کی سالادو تو سیلور میکشه؟ اما آن دوتا توی مهمانی‌‌ها زیاد دیده بودند. یکی‌شان (مو جوگندمیه) چهارتا ظرف چهارگوش داشت که برای دسر مناسب بود و گفت که آنها را می‌آورد. موطلایی گفت منم دوتا دارم. کاش می‌شد ژله‌ی دورنگ را توی ظرف‌های یک‌نفره درست کنند ولی میزبان دستشان را بسته بود و گفته بود اگر می‌خواهید این‌همه ظرف کثیف کنید یک‌بار مصرف بگیرید. اما زنها معتقد بودند ظرف یک‌بار مصرف به کلاس این مهمانی نمی‌خورد. اسم میزبان را نمی‌آوردند ولی خیلی به حرفش گوش می‌کردند و نگران نظرش بودند. باید خودم را به خواب می‌زدم و ازشان می‌پرسیدم مهمونی مال کیه؟ و وقتی با تعجب و انزجار نگاهم می‌کردند وانمود می‌کردم دارم توی خواب حرف می‌زنم و درصدی احتمال داشت جوابم را بدهند و بگویند کوکب خانم یا آزی جون. نه یعنی چه نسبتی با شما دوتا داره؟ نسبتی نداره. مشتریه و ما هم کارکنان کیترینگیم.

موطلائیه که دستهایش را مدام تکان می‌داد و انگشترش نگین بزرگی داشت گفت توی یک مهمانی دیده که ژله‌ی چندرنگ را مکعبی خرد کرده‌اند و با دستش ادای خرد کردن درآورد و با آووکادو مخلوط کرده‌اند و و با دستش حجم آووکادو را نشان داد و توی دیس گرد بزرگی ریخته‌اند و حظ کرده از این همه سلیقه و روحش تازه شده. کاش من هم با دیدن ظرف ژله روحم تازه می‌شد اما تا در خانه‌مان را نزنند و به عنوان یکی از پنج چهره‌ی ماندگار جهان معرفی‌ام نکنند روحم تازه نمی‌شود. و می‌دانم اگر این پنج، تبدیل به شش شود روحم طراوتش را از دست می‌دهد و می‌پژمرد.

غذای اصلی را می‌خواستند از بیرون بگیرند. به هانی زنگ بزنند و از قبل سفارش بدهند و هماهنگ کنند که یکی دوساعت زودتر غذا را بفرستد. چون آشپزخانه‌ی آنجا کوچک بود و نمی‌شد دیگ بزرگ بگذارند و برای هفتادنفر غذا بپزند و چه حیف. ولی در عوض همه‌جور پیش‌غذا و مخلفات و دسر می‌گذارند. ‏موطلایی چه حیف را هم با دستانش نشان داد. و ندیده بودم کسی چه حیف را با این ظرافت و افسوس با دستهایش نشان دهد و اگر چه حیف را با پانتومیم اجرا می‌کرد مطمئنم که می‌توانستم سریع جواب را بگویم. قرار گذاشتند که سبزی خوردن هم بخرند. سالاد اندونزی هم درست کنیم؟ درست کنیم. چندجور سالاد درست کنیم که میز پر بشه و به چشم بیاد. هر چه این پیشنهاد می‌داد آن‌یکی می‌گفت درست کنیم و اصلن به فکر زحمتش نبود. میخواستند چهارصدوپنجاه تومن خرج مخلفات مهمانی کنند و موطلایی گفت اگه کم آوردم تو برام کارت به کارت کن. موبایلم را درآوردم که ازشان فیلم بگیرم ولی هیچی معلوم نبود و همه‌جا تاریک بود، حتا صدایشان را هم نمی‌شد ضبط کرد که بعدن گوش کنی و روحت تازه شود.


سه‌چهار ایستگاه با هم بودیم تا اینکه موطلایی کیف پولش را از ته کیف بزرگ جادارش بیرون کشید و مشمای کلوچه‌هایی را که روی پایش بود داد دست موجوگندمی. بهش گفت افشار یه کم بخور. افشار گفت میل ندارم. موطلایی گفت پاشو باید پیاده شیم. و افشار پا شد. پول خورد داری؟ مال منم حساب کن. پیاده شدند و رفتند و مرا به شوق مهمانی‌شان دچار کردند که حتمن خیلی کسالت‌بار بود و غذاها و دسرها و سالادهای سازمانی داشت و بیشتر به خوردن و کثیف کردن می‌گذشت و آن دوتا را می‌دیدم که لباس‌های مشکی سنگدوزی پوشیده‌اند و همدیگر را با اسم فامیل صدا می‌کنند و با هم می‌رقصند چون میزبان ازشان خواسته مجلس را گرم کنند، و مدام به ساعت نگاه می‌کنند که شام دیر نشود و یک چشمشان به میز است که چیزی کم و کسر نباشد.