چهارشنبه

پشت

سینک ظرفشویی چسبیده به آخرین دیوار خونه، ته آشپزخونه س. بالاش یه پنجره س که به پشت بومای مردم باز می شه. پنجره رو باز می کنی و در حالی که داری منقل کباب و رختای رو بند و کفترای مردم رو دید می زنی قابلمه می سابی. ماجرا از اینجا شروع شد: یه بار وسط روز که داشتم ظرف می شستم، یهو برگشتم پشتم رو نگاه کردم. هیچ فکر قبلی ای نکردم بودم و این حرکتم از رو ترس بود. ترس خیلی جلوتر از عقل آدم حرکت می کنه و از مغز فرمان نمی گیره. ترس یه مرکز فرمان دیگه ای داره که مغز بعضی وقتا خودش می ره از اونجا فرمان می گیره، یه چیزی شبیه بیت آقا.

پشتم یه فضای خالی گنده افتاد بود؛ یعنی کل خونه و اشیا، و همه جا ساکت بود. خبری نبود، غریبه ای با قمه وسط خونه نایستاده بود و سایه ای حرکت نمی کرد و چیزی تکون نمی خورد. پس چرا ترسیدم؟ چرا از اون به بعد شروع کردم از فضای پشتم وقتی تنها هستم ترسیدن؟ هر چی فضای پشتم وسیع تر بود بیشتر ترسیدم. رو پل های عابر پیاده شروع کردم دوئیدن و تو کوچه های خالی هی برگشتم پشتم رو نگاه کردم. افرا می گفت اینکه ملت هی می گن ببخشید پشتم به شماست و نمی خوان پشتشون به کسی باشه ریشه ش ترسه، نمی تونن بفهمن پشت سرشون چه خبره. تو آسانسور هم همه دور هم وامیستن و کسی معمولن پشت به اون یکی نمی کنه، همه خودشون رو برای حمله ی احتمالی آماده می کنن و بدین ترتیب نمی ذارن دشمن از پشت غافلگیرشون کنه.

ماجرا برای من داره حادتر هم می شه. مدام دارم به فضای خالی پشتم فکر می کنم. شبها گرچه رو به دیوار بهتر خوابم می بره ولی پشتمو می کنم بهش. خیلی هم بهش فکر کردما. سعی کردم در موقعیت های مختلف مچ خودم رو بگیرم، به خودم گفتم بیچاره نکنه به ماورا اعتقاد داری؟ نکنه به خاطر ماجراهای زورگیری تو خیابون میرزای شیرازیه؟ نکنه داری مذهبی می شی؟ نکنه فکر می کنی یه روح پلیدی رفته تو کاناپه و الانه که دربیاد؟ اگه همه ی اینا هم باشه با دیدن تو نابود نمی شه، وایسا ظرفتو بشور و انقد عین رادار کله نچرخون. کجای تاریخ زندگیم پشت سرم اتفاقات خونینی افتاد که حالا اثراتش دارن خودشونو نشون می دن؟ هر چی می گردم پیدا نمی کنم. 

۱۰ نظر:

  1. ببخشید ها، روم به دیوار!این پست رو که می خوندم، ناخودآگاه توصیف اون گاو بدبخت دو تا پست پیش همه اش جلوی چشمم بود.
    میگم یعنی شاید اثرات شوک وارده است که الان گریبانتون رو به این شکل گرفته.

    پاسخحذف
  2. این ترس های ناخودآگاه نشانه تنش روانی اند. لطفا جدیشون بگیرین و به روانشناس مراجعه کنید. گاهی اوقات به دنبال این رتس ها، افسردگی یا وسواس ایجاد میشه.

    پاسخحذف
  3. این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.

    پاسخحذف
  4. اون موقع‌ها که برای رفتن به مدرسه باید بوق سگ پامی‌شدی تا به سرویس برسی، موقع رد شدن از سر باریک کوچه دیدم که یکی بدو بدو داره از اون سر کوچه میاد، منم بچه بودم فک کردم خوب لابد عجله داره!! و به راهم ادامه دادم...یه عمله ای بود که یه نون دستش بود و بدو بدو اومده بود که یه انگشتی به من بکنه و باز دوان دوان دور بشه...از همه بدتر این بود که کاملا غافلگیرم کرد! بگذریم که تا چند روز چه بغض و حس گندی داشتم، از اون موقع این حس ترس تو من مونده...یه حسی که هروقت تنهایی از کوچه‌ای یا از پل عابر پیاده‌ای رد می‌شم میاد سراغم و باعث می‌شده قدم هامو تند و تندتر کنم،‌مخصوصا اگه صدای پایی از پشت سر بیاد...

    پاسخحذف
  5. اضطرابه عزیزم. پیش یک مشاور برو حتما. چون هر چی بیشتر بمونه تا درمانش کنی ، سخت تر و طولانی تر می شه

    پاسخحذف
  6. کلیپی زیبا از شبکه نصر تقدیم به همه عاشقان منتظر حضرت مهدی موعود
    التماس دعا
    http://www.nasrtv.com/modules/video/singlefile.php?lid=9274

    پاسخحذف
  7. هیچ مشکلی از تو نیست. مسئله تکاملی است و فقط هم مختص انسان نیست.
    http://www.epjournal.net/wp-content/uploads/EP08405419.pdf

    پاسخحذف
  8. من هم همين طورم. احساس ميكنم سرم را برگردانم و ببينم موجود عجيبي با لبخند به من زل زده! يا سرم به كار خودم هست فكر ميكنم سايه اي دست ميگذاره روي شانه ام.

    پاسخحذف
  9. «دقیقا» این رو داشتم. «دقیقا».
    نوعی ocd هست به نظرم. درمانش هم به نظر میرسه مرور زمان باشه.

    پاسخحذف