چهارشنبه

قدردان بودن یعنی سهمی برای فقدان کنار گذاشتن

مادرم تا به حال شلوار جین پایش نکرده. کاش فقط برای یک بار او را در شلوار جین می‌دیدم، در کفش‌های کتانی، به جای روسری با یک شال یا به جای پیراهن بلند با یک دامن کوتاه، مطمئنم برایم بزرگترین شگفتی عالم بود چون آدم دیگری می‌شد، یک غریبه‌ی کامل. این جمعه که بروم پیشش التماسش می‌کنم برای چنددقیقه هم شده لباس‌های مرا بپوشد، نگاهش کنم و ازش خواهش کنم بیشتر راه برود و چند دقیقه بیشتر با همان لباس‌ها بماند و بعد با هم ریسه برویم و مسخره‌بازی دربیاوریم. و من چندتا عکس بگیرم و مثل همیشه موقع عکس گرفتن احساس گناه کنم که نکند دارم برای خودم لوازم سوگواری جمع می‌کنم که بعد از نبودنشان دستم از عکس‌ها و فیلم‌ها و یادگاری‌هایشان خالی نباشد. و به خاطر همین احساس گناه و نفرت از عملی که دارد ازم سر می‌زند بی‌خیال عکس گرفتن و فیلم گرفتن و ضبط کردن صدای پدرم شوم که شوخ و شنگ آواز می‌خواند. هیچ‌وقت نمی‌توانم حواسم را پرت کنم و عکسم را بگیرم، حواسم عین طلسم و نفرین یقه‌ام را می‌گیرد و می‌گوید فقط تماشا کن و غلط اضافیِ ثبت کردن را بگذار کنار. 
نبودن به همه‌چیز چسبیده و همه را طفیلی خودش کرده.  

شنبه

برای دیدن تو همه چشما رو می‌خوام

افرا و ارس یک‌سالشان تمام شد، دو هفته هم از یکسالگی گذشت. راه می‌روند و تقلید می‌کنند و هر روز اراده‌شان در خواستن و نخواستن بیشتر می‌شود. دیروز خواهرم برده بودشان مهمانی و از آنجا فیلمی برایم فرستاد که میخکوبم کرد. افرا نشسته بود با عروسک دختر صاحبخانه بازی می‌کرد. عروسکی شکل نوزاد. شیشه شیر دهانش گذاشت و دولا شد بوسش کرد، بوس؛ کاری که هیچ‌وقت ازش ندیده بودیم. در فیلم دیگری عروسک را گذاشته بود روی پایش که بخوابد. تمام عروسک‌هایی که پیش از این برایشان گرفته بودیم شکل حیواناتند و در بین این همه حیوان البته پسربچه‌ی پارچه‌ای قدبلندی هم هست. اما این نوزاد بود، و افرا داشت ازش مراقبت می‌کرد، دقیقاً همانطوری که ما از او. یکهو در او چیزی دیده بودم که بهش می‌گوییم شناخت، با تمام پیچیدگی‌هایش. گفتم نگاه کن دنیای او چقدر بزرگ‌تر از آن چیزی است که فکر می‌کنی، چه چیزهایی را می‌بیند و یاد می‌گیرد و در ذهنش ذخیره می‌کند و ممکن است تا در معرضش نباشد یا موقعیتش پیش بیاید بروز ندهد. و ذهنیت تو و انتظار تو از او محدود شود به آنچه که فقط جلوی چشمت است، محدود شود به توصیه‌ها و نکته‌هایی که می‌خوانی و بهت می‌گویند و محدود شود به درکت از سن او. 
هرچقدر نگاهشان می‌کنم باز کم است و باز از دست می‌دهم. شگفت‌انگیزند و دنیای من با آنها بزرگتر شده.