سه‌شنبه

چندبار بگم ماست پرچرب نخر؟

ایستگاه طالقانی پیاده شدم که کمی‌شیرینی بخرم. این دفعه از دانمارکی و نه لرد. تازگی از مزه‌ی شیرینی‌های لرد خوشم نمی‌آید. تا حالا هم که می‌خریدم به احترام قدمتش بود. اما دیگر از این خبرها نیست. لای ناپلئونی یک تپه خامه‌ی خیلی شیرین می‌ریزد. نان خامه‌ای هم که می‌خری اگر همان موقع نخوری و بگذاری شب بخوری می‌بینی آب خامه‌اش راه افتاده و کل نان را خیس و لهیده کرده. کشمشی‌هایش هم سفت و خشکند. ولی با قنادی دانمارکی هنوز از این خاطره‌ها ندارم.

رفتم تو و به ویترین‌ها نگاه کردم. کراسان‌ها تمام شده بودند ولی هنوز یک عالم رول دارچینی داشت. ولی دیگر چقدر رول دارچینی بخرم. چشمم به سینی شیرینی‌ کشمشی افتاد. نازک و سفید بودند با کشمش‌ فراوان. از فروشنده پرسیدم اینها بیسکوئیتی و خشکند یا نرم؟ گفت بینابین. بدترین جواب. آمدم اینطرف و به تارت‌ها نگاه کردم، فکر کردم اگر اینها را زود نخوریم بیات می‌شوند و ما هم که نمی‌خواهیم همه را یکجا بخوریم، پس دوباره برگشتم سر کشمشی‌ها. از فروشنده خواستم بگذارد یکی‌شان را امتحان کنم چون برای مادرجونم می‌خواهم و اگر سفت باشد مادرجونم نمی‌تواند بخورد. نمی‌دانم چرا این حرف را زدم و این توضیح را دادم. شاید می‌خواستم ثابت کنم قصدم دلگی نیست. درحالی که در خودآگاهم به خودم مطمئنم و فکر می‌کنم حالا یک دانه شیرینی نه برای من مهم است و نه برای فروشنده که به خاطرش توضیحی بدهم یا دروغی بگویم، ناخودآگاهم با بی‌اعتمادی کامل به قصد حمایت و مثلاً برای حفظ آبرو دخالت می‌کند و افسارم را دست می‌گیرد و تا خودآگاهم بخواهد خودش را جمع کند و بر ناخودآگاه غلبه کند، اتفاق افتاده و تمام شده. فروشنده با انبرکش یک شیرینی گرفت طرفم. شیرینی‌اش خیلی نرم بود. خوشم نیامد. فکر کنم کره را از خمیرش حذف کرده بودند و از بوی وانیل هم خبری نبود و کلن خمیر متفرقه استفاده کرده بودند نه خمیری که اختصاصی برای شیرینی کشمشی درست می‌شود. بلافاصله بعد از خوردن شیرینی گفتم نیم کیلو تارت قیسی می‌خواهم که نشان دهم واقعن قصد خرید دارم. نیم کیلو شد هفت هزار تومان. همین چندروز پیش قنادی طلایی بودم و متوسط قیمت ها کیلویی بیست و پنج هزار تومان بود. ولی کسی به قیمت بالای شیرینی اعتراض نمی‌کند. اعتراضش موجه نیست و می‌گویند خب نخور. مثل سیگار و مثل سوسیس و کالباس.

ولی حالا می‌خواهم چیز دیگری بگویم. از قنادی که بیرون آمدم مادرم زنگ زد. جواب دادم ولی صدایم را نمی‌شنید. چندبار با صدای بلند گفتم الو و فایده‌ای نداشت. قطع کرد و دوباره گرفت. این دفعه شنید. شروع کرد حال و احوال کردن. پرسید کجایی. گفتم توی خیابانم و دارم می‌روم خانه. دوباره پرسید. تکرار کردم. نشنید. باز پرسید و چون خیابان خلوت بود داد زدم که صدایم را بشنود. و پشتبندش با اخم و تخم گفتم چرا سمعک نمی‌گذارد و شورش را درآورده. نشنید و برای همین قطع کرد. حالم گرفته شده بود. تقریبن بیشتر مواقع همین‌طوری است. زنگ می‌زند و چیزی نمی‌شنود و حرف از احوالپرسی پیشتر نمی‌رود و مجبور می‌شود سر و تهش را هم بیاورد و خداحافظی کند. ولی می‌دانم سمعک هم معجزه‌ای نمی‌کند. پدرم سمعک می‌گذارد و همزمان که صدای سوت سمعکش می‌آید پشت تلفن جواب‌های بی‌ربط به سوال‌هایم می‌دهد. در جواب شام چی دارید می‌گوید ای الحمدالله بد نیستیم. وقت‌هایی که دور همیم دونفری می‌نشینند به دهان ما زل می‌زنند و لب‌خوانی می‌کنند. ساکتند و مشارکت نمی‌کنند و پدرم خجالت می‌کشد بگوید بلند حرف بزنیم که او هم بفهمد. با خنده‌ی ما می‌خندد که یعنی من هم شنیدم چه گفتید. بعضی‌وقت‌ها که می‌بینم بر و بر نگاه می‌کند برایش با صدای بلند توضیح می‌دهم ولی می‌دانم که دوست ندارد داد بزنم. پس چه کار باید کرد؟ پیش می‌آید وقتی سر کارم یا جای شلوغی هستم که آدمها می‌شناسندم جواب تلفنشان را نمی‌دهم که مجبور نشوم داد بزنم و خجالت بکشم. پشتبندش هم عذاب وجدان می‌گیرم. بلد نیستم چه کار کنم. وقتی به بقیه نگاه می‌کنم می‌بینم آنها هم همین رفتار آموزش ندیده و تربیت نشده و بی‌حوصله را با پدر و مادرشان دارند. هیچ منبعی برای مراجعه نیست، و آنهایی هم که هست  بیشتر از حرف‌های کلی و پزشکی درباره‌ی سالمند نمی‌نویسند. سرچ می‌کنم رفتار با سالمندان کم شنوا و چیزی دستم را نمی‌گیرد. دهه‌ی چهارم زندگی برای من دهه بحران است. والدین پیر شده اند، مدام دارند مرگ هم‌سن و سالهایشان را می‌بینند و منتظر نوبت خودشان هستند. پدرم می‌نشیند دفترچه تلفنش را ورق می‌زند که حالا در آن بیشتر شماره‌ها به دلیل مرگ صاحبانشان از کار افتاده‌اند. زل می‌زند به اسم ها و آه می‌کشد.
 اگر بروم به مشاوری بگویم که چطور باید با والدین پیرم که گوشهایشان سنگین است رفتار کنم، چه جوری پارچ نوشابه‌ی تگری را از دست پدرم بگیرم که ناراحت نشود، مطمئنم بیشتر از چیزهایی که خودم می‌دانم تحویلم نمی‌دهد. خودش را هم که نمی‌توانم ببرم پیش روانشناس. او متعلق به گروهی است که به دکتر و دوا و روانپزشک اعتقادی ندارد و برای دردهای مزمن هم باید روی زمین کشیدش و بردش بیمارستان. من هم فقط نگاهم به قرصهاست که به موقع خورده می‌شوند یا نه؛ از قرص طلب معجزه دارم و اگر بفهمم که خوردن قرص‌ها را پشت گوش می‌اندازند عصبانی می‌شوم که چرا خودشان دستی دستی کاری می‌کنند که معجزه اثر نکند.

 سالمندی می‌تواند بحران نباشد ولی برای همه تقریبن بحران است. آدمهای زیادی برای نگهداری از پدر و مادر پیرشان زندگی‌شان را آن سر دنیا می‌گذارند و برمی‌گردند یا مدام بهش فکر می‌کنند. همه‌چیز باید توی خانواده حل شود و بیرون از آن کسی برای کمک وجود ندارد. توی خیابان از مردم گرفته تا ساختمان‌ها و پیاده‌روها و پل‌ها با آدم پیر دشمنند. احترام ظاهری می‌گذارند ولی به وقتش تلافی‌اش را درمی‌آورند. اینجا کشور جوانهاست و پیرها باید کنار بروند و جوان‌ها جای آنها را بگیرند و چقدر هم همه به این حرف اعتقاد دارند و لعنت بهشان که فکر می‌کنند آدم پیر فقط به صرف پیری‌اش جای بقیه را تنگ کرده و باید خودش را نادیده بگیرد و از همه‌جا محو کند چون بزرگواری در این کار است. دولت هم به این فضا دامن می‌زند و اصلن خودش این حرفها را یاد بقیه داده و از خودش با دادن مستمری رفع مسئولیت کرده و کار شاخش این است که روی شیشه اتوبوس‌ها نوشته اولویت برای نشستن با سالمندان است. اینهمه ان جی او و خیریه، از کمک مالی و پزشکی و برگزاری تور برای سالمندان فراتر نمی‌روند. پیرها فقط باید بگذارند که بگذرد. ما هم منفعلیم و فقط تماشا و ترحم می‌کنیم. غصه می‌خوریم و گریه می‌کنیم و کار دیگری بلد نیستیم.


چندروز پیش راننده‌ی مسن تاکسی از مسافری دویست تومان بیشتر گرفت. مسافر بهش گفت چون پیر است و دم مرگ چیزی نمی‌گوید. راننده گفت باشه باشه. از تاکسی پیاده شدم و دنبال مسافر دویدم و با شمشیرم شکمش را پاره کردم. 

دوشنبه

هرچه فریاد داری بر سر کوچه بزن

همان روزهایی که خبر غواص‌ها آمد،‌ اسم پسرعمویم را در سایت بهشت‌زهرا سرچ کردم و فهمیدم در عملیات کربلای پنج شهید شده. تا قبلش نمی‌دانستم. کربلای پنج پرتلفات‌ترین عملیات جنگ بوده،‌ دوهفته بعد از کربلای چهار انجام شده و خودش و تبعاتش باعث کشته شدن چیزی حدود شصت هزار نظامی و غیرنظامی شده و دومیلیون نفر در ایران را از خانه‌های خود آواره کرده. یادم به روز تشییع جنازه‌ افتاد، مادرم مرا دور از جمعیت نگه داشته بود و هیاتی که جنازه ی پسرعمویم را بدرقه‌ می‌کرد، می‌خواند: کنار شلمچه شد غوغا، واویلا واویلا واویلا. هیچ‌وقت نخواستم که از خانواده‌ی عمویم‌ سوالی مستقیم درباره‌‌اش بپرسم. فقط می‌دانم گلوله به سینه‌اش خورده و دخترعمویم کفن را کنار زده و سینه‌ی باز شده را دیده. درعوض همه‌ی سوال‌ها را از اینترنت پرسیدم.

برای اولین‌بار اسمش را در گوگل سرچ کردم. چندتا لینک بهم داد. یکی از لینک‌ها مربوط می‌شد به مراسم پلاک‌گذاری‌اش. مراسم پلاک‌گذاری دیگر چیست؟ لینک را باز کردم. خبری بود با یک گزارش تصویری مفصل. اسم کوچه را به نام او عوض کرده بودند. مراسم هم به همین تعویض پلاک‌ها مربوط می‌شد. توی کوچه چندردیف صندلی چیده بودند و چندمقام محلی و بسیج منطقه حضور داشتند. ولی هیچ‌کس روی صندلی‌ها ننشسته بود.‌ یکهو در عکس‌ها دخترعمویم را هم دیدم. شالش را خیلی جلو کشیده بود و سرش را زیر انداخته بود. در عکس دیگری داشت پلاک را از یک نظامی تحویل می‌گرفت، یاد اعطای مجسمه‌ی اسکار می‌افتادی. برادرت را بکشند و حالا این مضحکه را راه بیندازند و همه را با لبخند تحمل کنی یا بدتر اینکه فکر کنی این هم کاری است و وظیفه‌ای است برای زنده‌ نگه داشتن یاد شهیدت. از بقیه‌ی برادر و خواهرها در مراسم خبری نبود. ‌عمو و زن‌عمویم مرده‌اند و دیگر هیچ کدام از آدم‌های خانواده توی آن کوچه زندگی نمی‌کند و خانه را برای فروش گذاشته‌اند.

بعد از شهید شدن پسرعمویم، چندبار بهش ارتقای درجه دادند. حالا سرهنگ است، کوچه‌ای را هم به نامش کرده‌اند، عکس بی‌کیفیتش را هم سر کوچه کوبیده‌اند و بالایش نوشته‌اند شهادت اوج بندگی است. کاش در این گزارش تصویری، عکسی را می‌دیدم که در آن دخترعمویم با پا کوبیده به صندلی‌ها و واژگونشان کرده. همدست شدن با سیستمی که شهیدت را منفور کرد و باعث شد مردم هر یادی از او را پس بزنند و گوش‌هایشان را بگیرند و برای نشنیدن، صداهای دیگر از خودشان دربیاورند رنج‌آور است. 

یکشنبه

بعدش چایی خوردیم

داشتیم ناهار می‌خوردیم. هنوز در مرحله‌ی سوپ بودیم. سوپ خوشمزه‌ای بود؛ شیر و جو. می‌خواستم یک ملاقه‌ی دیگر بریزم که پشیمان شدم. برنج را در همان ظرفی که سوپ را خورده بودم ریختم. ظرف دیگری هم نبود. صاحبخانه با ما احساس نداری می‌کرد و حتمن فکر کرده بوده همه موافقیم که ظرف بیشتری کثیف نشود. تکه‌های مرغ بزرگ بودند. با چنگال کمی از گوشتشان کندم و توی بشقابم گذاشتم و رویش آب مرغ ریختم. صاحبخانه گفت چرا یه تیکه کامل برنمی‌داری؟ گفتم نمی‌تونم بخورم. بقیه هم تقریبن داشتند همین کار را می‌کردند. فکر کردم دارد صحنه‌ی آش و لاش شدن مرغ‌ها را با خشم تماشا می‌کند و درمورد بی‌فرهنگی ما به قطعیت می‌رسد. چون بعضی عقیده دارند که غذا تا آخرش باید آراسته بماند و ریخت‌وپاش نداشته باشد. ولی کسانی که این دغدغه را دارند نباید تکه‌های مرغ را کوچکتر بگیرند؟ شاید هم کار ما اشتباه است که تکه‌ی درسته را نمی‌گذاریم توی بشقابمان و ترس دور ریختن داریم. اما در آن صورت هم فکر می‌کنند مویی، سنگی توی غذا پیدا شده که بقیه‌اش را نمی‌خوریم، یا خوشمان نیامده، یا این روشی برای اعتراض است. شاید هم باید ظرف واسطه‌ای وجود داشته باشد. تکه‌ی بزرگ مرغ را بگذاری توی آن ظرف و با یک چنگال واسطه ازش جدا کنی و بگذاری توی ظرفت و با چنگال خودت مشغول شوی. این همه تلاش برای اینکه خدای نکرده چیزی دهنی نشود و دهنی شدن مثل نفرینی سفره را به خود آلوده نکند. به صاحبخانه نگاه کردم ولی سرش توی بشقاب خودش بود. به خانواده‌ی ما می‌گویند جوجه‌خوراک، کم‌خوریم و تا یک ساعت بعد از تمام شدن غذا داریم جواب پس می‌دهیم که چرا کم خوردیم و دست روی قرآن می‌گذاریم که علت کم‌خوری بدمزه‌گی غذا نبوده.


تمام مدتی که داشتیم غذا می‌خوردیم مامانم سوپ می‌خورد. یک ملاقه یک ملاقه برای خودش می‌ریخت. نگران بودم غذای همه تمام شود و او غذایش را شروع نکرده باشد. پیشش نشسته بودم. یواش بهش گفتم دیگه سوپ نخور، برنج بکشم؟ نمی‌دانم چرا یواش گفتم. حتمن ترسیدم به حساب دله‌بازی بگذارند. ولی صاحبخانه‌ای که اینهمه با ما ندار است چرا باید همچین فکری کند؟ مامانم گفت می‌ری یه آب به این بزنی؟ بشقابش را آورد بالا. گفتم سوپی بشه بدت می‌یاد؟ گفت آره. بلند شدم رفتم سمت ظرفشویی و صاحبخانه با صدای بلند آدرس کابینت بشقاب‌ها را داد و گفت یه دونه از همونجا بردار، دستتو خیس نکن. بشقاب را آب زدم و برگشتم برای مامانم برنج ریختم. اینهمه سال کنارش غذا خورده بودم و برایش غذا کشیده بودم و از این قانون شخصی‌اش خبر نداشتم. فکر می‌کردم فقط از قاشق دهنی ما بدش می‌آید. به بی‌عاطفگی متهم می‌شد که دهنی بچه‌هایش را نمی‌خورد. بهش می‌گفتند تو دیگه چه‌جور مادری هستی؟ بابام از دهن ما می‌گرفت و می‌گذاشت توی دهن خودش و به مادرم عاطفه یاد می‌داد و به ما یاد می‌داد دل‌شکسته شویم. مادرم عین خیالش نبود و توضیحی هم نمی‌داد و در جواب تعجب بقیه لبخند می‌زد و به گفتن "خوشم نمی‌یاد دیگه" بسنده می‌کرد و بعد هم کار خودش را می‌کرد. حالا می‌دیدم از بشقاب سوپی خودش هم بدش می‌آید و راحت می‌گوید بدم میاد همان‌طور که راحت به ما می‌گفت قاشق دهنی‌تونو نزنید تو بشقاب من و علاقه‌ای برای تبدیل شدن به یک مادر استاندارد نداشت. 

شنبه

اسم شریفتون؟

صداقت محبوبه. اگه رئیس‌جمهوری کارشو بکنه ولی صداقت نداشته باشه منفورتر از اونیه که به‌رغم کم‌کاری صادق باشه. تو این کتابی که دارم می‌خونم نویسنده میگه صداقت و صمیمیت تو دوسه قرن اخیر تبدیل به ارزش شده و قبلش به حساب نمیومده. مثلن اگه یه مسلمون در راه اسلام جون خودشو می‌داد نمی‌گفتند آفرین بهش که همچین عقیده‌ی محکمی داشت، اونو موجود بدبخت و نادون و گمراهی می‌دونستن که به‌خاطر مهملات و اباطیل مرده. مردن در راه آرمانی غلط و این واقعیت که امثال این آدما صادقانه و صمیمانه پایبند اعتقادشون بودن فرقی در احوالشون به‌وجود نمی‌آورد. اونچه مهم بود برحق بودن و در راه درست قدم گذاشتن بود وگرنه که صداقت رو بذار در کوزه.

تو یه کتاب دیگه، نویسنده صداقت رو صفتی روستایی می‌دونه و محبوب مغزهای ساده‌ی بی‌دست‌انداز. اگر یکی مومنانه کاری اشتباه انجام بده (مثل خیلی از تکالیف مذهبی) محق‌تر از کسیه که اعتقادی به کاری که میکنه نداره. اولی همه‌چیش در معرض دیدمونه و دستش برامون روئه و فریبمون نمیده، درحالی که دومی عملکردش مبهمه، ما ابهام دوست نداریم و ازش فراری‌ایم و نسبت به کسی که بدین‌وسیله فعالیت عادی ذهنمونو مختل کنه و برای دونستن حقیقت ما رو به زحمت بندازه نفرت می‌ورزیم. جماعتی دارن تلاش شبانه‌روزی می‌کنن ثابت کنن داعشیا صداقت ندارن، از فلانجا پول می‌گیرن، بابا اینا اروپایی‌ان، انگلیسی رو سلیس حرف می‌زنن، به اون خوبی کلیپ میسازن، با این لباسای نارنجی و قرمز که تن قربانیا می‌کنن جهان رو مسخره کرده‌ن، صداقتشون کجا بود.

خیلی از عیبا رو میشه با صداقت پوشوند و پشتش قایم شد. طرف دیگه تو رابطه‌ش با پارتنرش متمدن شده و یاد گرفته نپرسه دیشب کجا بودی که جواب منو ندادی، ولی می‌تونه با شمشیر صداقت بیفته به جونش و سکوت طرف، بی‌علاقگی به توضیح اینکه دیشب کجا بودمو حمل بر عدم صداقت کنه و کاسه‌کوزه رو به‌هم بریزه. دردش اینه که بدونه طرف دیشب کجا بوده، می‌خواد از همه‌چی سردربیاره، ولی خودشم نمی‌دونه اینو می‌خواد و راه مستقیم رو دور میزنه، اینجوری متمدنانه‌تره. هرچی صادقانه‌تر و صمیمانه‌تر، رام‌تر.

 فراوون دیده بودم زندانیایی که درمقابل بازجو راستشو گفته‌ن به مقام قهرمانی نائل اومدن و مدال شجاعت گرفته‌ن اما کسانی که بازجو رو فریب داده‌ن و بهش دروغ گفته‌ن یا نامه‌ی عفو نوشته‌ن، به این دلیل که در راه آرمان، شجاعت و صداقت کافی نداشته‌ن، از دور رقابت‌ها خارج و حتا گاه به خیانت متهم شده‌ن. مهم راسته نه درست. حالا که نمی‌دونیم درست چیه بذار به راست بچسبیم. 

دوشنبه

دلیلی وجود ندارد که من اینجا باشم و نه آنجا

بنگاه پنج‌شنبه زنگ زد که برم خونه رو ببینم. حال نداشتم همون‌موقع از جام پاشم. گفتم شنبه میام. ازش پرسیدم چندتاخواب داره؟ چندسال ساخته؟ صابخونه همونجا زندگی می‌کنه؟ بهترین جواب‌ها رو داد، همونی که ما می‌خواستیم، تو همون خیابونی که دوست داریم. به این هم فکر کردم که اگه همین الان به خودم تکون ندم، ممکنه از چنگم بره، ولی تو بزنگاه‌های تاریخیِ زندگیم راحت شل می‌کنم و سپر می‌ندازم و درگیر قضاوقدر می‌شم. در این مواقع به موقعیت‌ها جلوه‌ی انسانی می‌دم؛ اگه چیزی واسه منه لازم نیست بدوئم دنبالش، خودش می‌دونه که باید منتظرم بمونه، اونی که قراره به این سرعت از دستم بره و من برای نگه داشتنش تور پهن کنم و رقبا رو کنار بزنم و بهش پنجول بکشم، بذار بره. بنگاه اصرار کرد، گفتم نه، همون شنبه صبح اول وقت میام.

شماره‌ی کوچه رو هم پرسیدم. تو اون خیابون زیاد پیاده‌روی می‌کنم و فهمیدم این همون کوچه‌ایه که ازش چندتا عکس گرفتم. یکی از عکسا رو پیدا کردم و با دقتی مثال‌زدنی بهش خیره شدم. تو عکس سه تا آدم هم پیدا بود، اونا رو زدم کنار تا ساختمونا رو راحت‌تر ببینم. شنبه قراره از در کدومشون رد شم؟ یه بنای سیمانی رو انتخاب کردم، از این ساختمونا که بهش میگن جنوبی، از در یکراست وارد ساختمون می‌شی و اون پشت حیاطه. راه‌پله تاریکه و بوی نم می‌ده. چندتاپله رو می‌رم بالا، دوتا واحد روبروی همه، درشون چوبی ساده‌ی کرم‌رنگه. رو در چشمی داره. مستاجر قبلی خیلی وقته خونه رو خالی کرده. می‌شه راحت توش چرخید و معذب نشد. از در خونه که می‌رم تو، یه راهروی باریکه، توالت اونجاست. چه خوب که در توالت وسط هال باز نمی‌شه، متاسفانه توالتش ایرانیه ولی تمیز و دلبازه. مجبور نیستی کتابی داخلش شی و وقتی حسابی جاگیر شدی بتونی درشو ببندی. بعد می‌رسم به هال که یه مربع پنج‌متر در پنج‌متره. کاناپه‌ی قدِ کشتیمون توش راحت جا می‌شه. گرمای خونه با شوفاژه. کاش پکیج بود ولی حالا اینم بد نیست و بهتر از بخاریه. پنجره‌ی هال رو به کوچه‌س، جلوی پنجره یه هره‌ی پهن هم داره که میشه روش نشست و پاها رو آویزون کرد تو کوچه، ولی ما طبقه‌ی اولیم و ممکنه یکی دیوونه‌تر از خودمون پاهامونو بکشه پرت شیم وسط کوچه. کف خونه موکته؛ سدری‌رنگ، زیر موکت موزائیک. به صاحبخونه می‌گم موکتا رو باید به خرج خودش بشوره و دوباره نصب کنه و اونم حتمن قبول می‌کنه و بعد به حسن‌سلیقه‌ش آفرین می‌گم که موکتو به سنگ و سرامیک ترجیح داده. آشپزخونه اوپن نیست، یه پنجره رو به هال داره، اما جاداره. خیلی دوست دارم تو خونه هم پنجره کار کنن. اتاقا نه تنها رو به خیابون، بلکه رو به خود خونه هم پنجره داشته باشن و بچه‌ها بعضی‌وقتا از لب پنجره با والدین معاشرت کنن. از هال میرم تو آشپزخونه، کابینتای فلزی قهوه‌ای داره. توی سینکو نگاه می‌کنم، دولگنه‌س؛ از معیارهای علمی و مطالعه‌شده برای آشپزخونه‌ی خوب. پنجره داره رو به پاسیو. کاشیاش مغز پسته‌ایه، شبیه آشپزخونه‌ی خونه‌ی قدیمی زن‌عموم. کنار در آشپزخونه باز یه راهرو باز میشه و اتاقا اونجاست، دوتا در روبروی هم. خونه هرچی پرراهروتر، تودل‌بروتر. اتاقا کوچیکه، یکیشون پنجره‌ش رو به حیاطه و اون یکی رو به کوچه. تو یکیشون حمومه و تو اون یکی کمددیواری، هردو موکت‌شده. جز توالت و حموم همه‌جا با نور طبیعی روشن می‌شه. من این خونه رو می‌خوام. باید پاشم شبونه برم ببینمش و قرارداد ببندم. ولی خیلی دیره. خیلی دیر بود. زل زدن به عکس رو پایان دادم و صبر کردم تا شنبه.


شنبه صبح اول وقت صبحونه‌مو خوردم و زنگ زدم به بنگاه. برخلاف تصورتون بنگاهی زن بود. گفتم بیام؟ گفت بدو بیا. وقتی رسیدم داشت با تلفن صحبت می‎‌کرد و چای می‌نوشید. با دست اشاره کرد که بشینم. بنگاه یه کوچه با خونه‌ی مورد نظر فاصله داشت. میز با صفحه آگهی‌های همشهری فرش شده بود. گوشی رو گذاشت و گفت اتفاقن داشتم برای شما هماهنگ می‌کردم. می‌مردی تو همین فاصله هماهنگ کنی؟ گفت یه‌ربع باید صبر کنی که بتونیم کلید بگیریم. گفتم پس من می‌رم بانک و برمی‌گردم. پاشدم اومدم بیرون و جلوی مغازه‌های اسباب‌بازی فروشی و کارت پستال‌فروشی وقت تلف کردم. سر یه‌ربع برگشتم تو. منو که دید گوشی رو برداشت و شماره گرفت. گفت ببخشید معطل شدی. سر تکون دادم. اونور به گوشی گفت من الان خدمت می‌رسم کلید بگیرم. چی؟ ولی ما هم اینور مشتری داریم براش. آخه کِی؟ از طرف کدوم بنگاه؟ باشه مرسی، خدافظ. گوشی رو گذاشت و اومد به من توضیح بده که به سکوت دعوتش کردم. گفتم همه‌چی رو می‌دونم ولی باز توضیح خودشو داد که خونه رو یه بنگاه دیگه پنج‌شنبه اجاره داده. لبخند کجی زد و گفت شرمنده و منظورش از اون قیافه‌ای که برام درست کرد این بود که نگاه نکن دارم به زبون می‌گم شرمنده، خودت داری می‌بینی که شرمنده نیستم چون بهت اصرار کرده بودم. کاش حداقل می‌ذاشت خونه رو ببینم تا اون تصویری که درست کرده بودم به هم بریزه و دُز خودخوری کمتر بشه، اینجوری خیلی سخته. پرسیدم خیلی خونه‌ی خوبی بود؟ گفت من خودم تازه جابجا شدم وگرنه حتمن مشتریش بودم. کاش یه‌کم به خودم رحم می‌کردم و حداقل این سوالو نمی‌پرسیدم. 

یکشنبه

ولی آه

هفته‌ی پیش مستند ویوین مایرو دیدم که امسال نامزد اسکار شده بود ولی اسکارو بهش ندادن. قبلن درباره‌ش یه چیزایی خونده بودم و صفحه‌ش رو تو فلیکر دیده بودم ولی این مستند هم کلی چیز تازه داشت. ویوین مایر؛ زنی بود که هشتادوسه سال در گمنامی زندگی کرد و درست همون سالی که مرد کشف شد: سال 2009. پرستار بچه بود و یه دوربین دولنزه‌ی رولی فلکس همیشه دور گردنش بود و همه‌ی سال‌های زندگیش داشت از همه‌چی عکس می‌گرفت؛ بیشتر از صدهزار تا عکس، ولی با عکسا چی‌کار می‌کرد؟ نگاتیوا رو ظاهر می‌کرد و تو کارتن و چمدون نگه می‌داشت و به کسی نشون نمی‌داد. یه جوون خرشانس به اسم جان مالوف یه‌سری از این نگاتیوا رو تو حراج خیلی ارزون خرید و فهمید که با یه نابغه‌ی عکاسی طرفه، رفت بقیه‌ی نگاتیوا و چیزای بجامونده از ویوین مایر رو هم که یه کوه می‌شدن پیدا کرد و سایت زد و نمایشگاه گذاشت و کتاب چاپ کرد و فیلم ساخت و با آسانسور از کوه بالا رفت. تو این فیلم هم افتاد دنبال اینکه بفهمه ویوین مایر کی بود و چی می‌گفت و چرا در عکاسی نابغه بود ولی پرستاری بچه می‌کرد یا چرا پرستار بچه بود ولی عکاسی می‌کرد؟ چرا با این‌همه عکس درخشانی که گرفت کاری نکرد و گذاشت در گمنامی و فقر بمیره؟

ویوین مایر به چشم من که اینهمه عاشق بروز دادنم یه پیامبر بود. هیچی تو دستم نیست ولی با همون هیچی واسه خودم رسانه و تریبون دارم و مدام پشت میکروفنم. کی می‌تونه همچین گنجی داشته باشه و از نشون دادنش خودداری کنه؟ موقع تماشای فیلم مدام چشمای خیسمو با آستینم پاک می‌کردم و خودمو کوچیک و حقیر می‌دیدم. بدترین کاری که میشه با فیلم کرد همین همذات‌پنداری آنی‌یه و منم تمام مدت مشغولش بودم. هرکی مثل من نباشه و توان انجام کاری رو داشته باشه و انجامش نده برام تبدیل به قهرمان میشه. همیشه آدمایی که می‌تونستن بکنن ولی نکردن پیشم عزیز بودن. خودمم نمی‌دونم چه فضیلتی توش هست، شاید یه قدرت فوق بشری، قدرتی که هیچ‌وقت دست من بهش نمی‌رسه انقدر خواستنیش می‌کنه. تو این مستند دیدم برای بقیه هم همین‌طوریه. بزرگترین سوال فیلم این بود که آخه این زن چرا همچین کرد؟ چرا این‌همه عکس و فیلم رو مخفی کرد؟ آدمایی که می‌شناختنش گفتن اون یه زن عادی نبود، اسرارآمیز و غیر اجتماعی بود. راوی هم هی این ماجرا رو پررنگ کرد و انقدر زندگی طرفو زیرو رو کرد و آشناها رو سوال‌پیچ، که ما جوابمونو گرفتیم. که همچین کسی هرگز نمی‌تونه عادی باشه، سالم باشه. آدمی که سرمایه‌ش رو دفن می‌کنه حتمن مشکل روانی داره. فیلم هم با آوردن چاهارتا فکت آبکی بهمون چپوند که آره، اون یه آدم مشکل‌دار بود و به دیوونه‌ها می‌موند و دیگه برای همه مسجل شد که این موجوداتی که ما می‌بینیم موارد استثنایی‌اند و اگه درمان می‌شدند الان داشتن نمایشگاه پشت نمایشگاه افتتاح می‌کردن و امضا می‌دادن و جایزه می‌گرفتن. وقتی تکلیف این آدم هم مشخص شد، نفس‌ها رو با فشار بیرون دادیم و به زندگی برگشتیم و بر تولید و آپلود اصرار ورزیدیم و هر آدمیو هم که دیدیم اسمارت‌فن دستش نیست و شناسه‌ی دیجیتال نداره و حتا بنا نداره از این نداشتن و نبودن و وارد بازی نشدن کردیت بگیره و بهش مفتخر باشه و مدام بقیه رو با یادآوریش بیچاره کنه، سوار اتوبوس کردیم فرستادیم امین‌آباد.


نمی‌خواستم نقد تقبیحی کنم و خدا میدونه چقدر از این فاز بیزارم، یعنی درحالی که دارم یه گهی رو می‌خورم مدام اعلام کنم خاک تو سرم که دارم همچین گهی می‌خورم و وای دوراز جونتون چه گه بدی هم هست، تا بدین‌وسیله نشون بدم حواسم جمعه و گول نخوردم. بیشتر از اینکه بخوام علاقه‌ی خودم و مردم به تولید به منظور خودنمایی رو تقبیح کنم، شیفته‌ی این امکانم که شل کنم و بذارم از کفم بره، مثل اون خدابیامرز. 

گاز و گرسنگی و گلوله

آخرین موهای فرد متوفی هم یه روز صبح به جورابای یکی از ساکنین خونه چسبید و باهاش از در خارج شد. با اینکه موهاش می‌ریخت، خیلی می‌ریخت و به همه‌جا و همه‌چی می‌چسبید دیگه هیچ‌جای خونه نمی‌شه پیداشون کرد. دیگه وقتی داری پلو رو سوار قاشق می‌کنی که بفرستی بالا، لای اون همه سفیدی، یه رشته‌ی خیلی نازک سیاه نمی‌بینی. رشته رو نمی‌کشی بیرون و تو هوا تکون نمی‌دی و با اخم‌وتخم دست از غذا خوردن نمی‌کشی. موها همه از این در رفتن بیرون و مسافر شهر شده‌ن. شاید یکی‌شون تو یه رستوران خودشو به غذای یه غریبه پیچیده باشه، دعوا راه افتاده باشه، مدیر رستوران سر آشپز بدبخت داد کشیده باشه، هیچ‌کس مسئولیت مزاحمی ‌رو قبول نکرده باشه که یه جای دیگه‌ی این شهر خیلی عزیزه، دنبالش می‌گردن تا برای یادگاری برش دارن و ازش مراقبت کنن. از همه‌ی چیزای دیگه براشون واقعی‌تره، به متوفی نزدیک‌تره، اشک‌آورتره.

عوضش یه جای دیگه‌ی دنیا، اون همه موی بی‌کس‌وکار داره تو موزه‌ی آشویتس نگهداری می‌‌شه. تو سایت موزه عکساش هست. یه تپه‌ی بزرگ از موی آدمایی که هفتاد سال پیش اونجا کشته شده‌ن، تو اتاقای گاز از پا دراومدن یا با گرسنگی کشیدن و شلیک گلوله از بین رفته‌ن. دوتُن مو روی هم تلنبار شده و مسئولای موزه ناراحتن که نمی‌شه از پوسیدگی نجاتشون داد و چندوقت دیگه این سند هم که زنده‌ترین سنده از بین می‌ره. عکس‌های نمای نزدیکشون رو هم میشه دید. ترسناکن، ما که دنبال یه تار مو بودیم که باهاش مغموم‌تر شیم، حالا به هزاران هزارتاشون رسیدیم و وحشت کردیم. انگار هیچ‌وقت مال هیچ آدمی نبوده‌ن. مستقل و بی‌خاصیت. دسته‌های بزرگ پشم گوریده‌ان که به‌مرور زمان تغییر ماهیت و جنس داد‌ه‌ن. چرا نگهشون داشتن؟ چون می‌دونن ما دیگه از عدد نمی‌ترسیم، با شیش میلیون کشته کنار می‌یاییم ولی وقتی به دوتن مو می‌رسیم میخکوب می‌شیم. هی باید برامون شاهدهای نامعمول رو کرد. کوه عظیم کفش‌هاشون رو بهمون نشون داد، عینکای بدون شیشه، دندونای مصنوعی، عروسکای شکسته‌ی بچه‌ها، قوطی‌های خالی کنسرو. دیگه خیلی سخت شده ترسوندن ما. امروز میشه ما رو با تصویر آدمی ‌که تو قفس داره زنده زنده می‌سوزه ترسوند ولی فردا دیگه از اینم عبور کردیم. دنیا داره ملتمسانه همه‌ی برگاشو رو می‌کنه. به نفعشه که وحشت کنیم، تنها سرمایه‌شه.