چهارشنبه

سوم خرداد

نشسته بودم توی راهروی دادگاه انقلاب و کتاب می‌خواندم و منتظر بودم کارم را راه بیندازند. مسئول دبیرخانه گفته بود بنشین پشت در تا صدایت کنم. آدم‌ها از جلویم رد می‌شدند و به اتاق‌های مختلف می‌رفتند یا دنبال توالت می‌گشتند. زنی ازم سراغ دفتر سرپرستی را گرفت. گفتم نمی‌دانم کجاست اما می‌دانم دفتر کل کمی جلوتر است. چادر سیاه داشت و دمپایی‌های پلاستیکی آبی پایش بود، آبی آسمانی. لهجه‌ای داشت که نفهمیدم مال کجاست. رفت. در اتاق دبیرخانه را می‌پاییدم تا بمحض اینکه مسئولش در را باز کرد بروم سراغش، مبادا بال بزند و از دادگاه برود بیرون و دیگر دستم حالاحالاها بهش نرسد. سربازها متهم‌ها را این‌طرف آن‌طرف می‌بردند. به بعضی دستبند و پابند زده بودند. چرک و بوی نفس از در و دیوار شره می‌کرد. مطمئنم بوی نفس آدمهایی که سی سال پیش جای من نشسته بودند یا همراه سرباز و مامور این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتند هنوز دارد در فضای آنجا می‌گردد و مجالی برای بیرون رفتن پیدا نمی‌کند. پنجره‌ای نیست یا اگر هست سالهاست باز نشده. هربار از آنجا بیرون می‌آیم اولین چیزی که بهش احتیاج پیدا می‌کنم آب و صابون است. احساس می‌کنم لایه‌ی کلفتی از چرک و چربی روی دستها و صورتم کشیده‌اند و باید سریع شسته شوند و پوستم بتواند نفس بکشد. بی‌تمرکز بودم. موبایلم را دم در گرفته بودند و نمی‌دانستم ساعت چند است و چندوقت است منتظرم. یکی ازم پرسید آسانسور کجاست. گفتم نمی‌دانم. از کس دیگر پرسید و طرف دری را که روبروی من بود نشانش داد. نگاهم را دزدیدم. صدای گریه‌ی بلندی آمد. کله کشیدم و دیدم همان زنی است که سراغ دفتر سرپرست را گرفته بود. نشسته بود پشت در یکی از اتاق‌ها. باید می‌رفتم سراغش و دلداری‌اش می‌دادم؟ کمی منتظر شدم شاید گریه‌اش بند بیاید یا کس دیگری پیدا شود و این وظیفه را به عهده بگیرد. مردم از جلوش رد می‌شدند و فقط نگاهش می‌کردند. آدمی که اینجور بلند گریه می‌کند حتماً دوست دارد با کسی حرف بزند. انگشتم را گذاشتم لای کتابم، کیفم را انداختم روی دوشم و بلند شدم رفتم پیشش. بالاسرش ایستادم و دستم را گذاشتم روی شانه‌اش. پرسیدم چی شده؟ گفت هیچی. با همان لهجه. هیچی خسته شدم، جوابمو نمی‌دن. گفتم آره لامصبا. همه رو عاصی کرده‌ن. صورتش خیس شده بود، پشت لبش از مو سیاه بود و مطمئنم اگر سنش را می‌پرسیدم می‌فهمیدم بیست سال از اینی که به نظر می‌رسید جوان‌تر است. گفت صدبار این پله‌ها رو بالاپایین رفتم، جوابمو نمی‌دن، پاهام درد گرفته. کنارش نشستم. گفتم چیزی میخواید براتون بگیرم؟ نه. برای کی اومدید؟ برای پسرم، میخوان اعدامش کنن. دوکیلو ازش گرفتن. گریه‌اش شدیدتر شد. دستم را کشیدم پشتش، برجستگی موهای بافته‌اش آمد زیر دستم. گفتم اعدامش نمیکنن، خود رئیس قوه قضائیه گفته که اعدامای موادمخدر باید برداشته بشه، مطمئن باشید. گفت تو رو خدا؟ گفتم مطمئن باشید و همزمان چشم‌هایم را بستم تا تاثیر حرفم بیشتر شود. دستهایش را به حالت دعا بلند کرد ولی معلوم بود باور نکرده. گفتم واقعاً چیزی نمیخواید؟ گفت نه. نمی‌دانم اینطور وقت‌ها چه اصراری دارم به طرف چیز بخورانم. شاید برای اینکه خوردنی فاصله‌ی امنی بین او با غمش، بین من با او ایجاد می‌کند. گفتم خونه‌تون تهرانه؟ گفت نه خرم‌آباد. صبح زود سوار اتوبوس شدم اومدم عصر برمی‌گردم. به دستهایش نگاه کردم. یعنی با همین دمپایی‌ها و بدون اینکه چیزی دستش بگیرد آمده بود سفر؟ این‌قدر رها و بی‌نیاز؟ چرا باید این قضیه بیشتر از اعدام پسرش فکرم را مشغول کند؟ پرسیدم کسی رو اینجا ندارید؟ گفت نه باید برگردم، پسر مریض تو خونه دارم. شما برو به کارت برس. خلاصم کرد. گفتم چیزی احتیاج داشتید من اونجا نشستم. او را در کسوت بیمار و خودم را در نقش پرستار می‌دیدم. گفت باشه. برگشتم نشستم سر جایم و مطمئن نبودم که مسئول دبیرخانه در این فاصله پر نکشیده باشد. 

شنبه

رعد و برق

افرا و ارس. درخت و رودخانه. دو ماه و نیمه‌اند. وقتی می‌خواهند گریه کنند اول حال صورتشان عوض می‌شود، عضلات توی هم می‎روند و بعد صدای گریه می‌آید. مثل رعد و برق. هنوز زمین‌گیر بودنشان برایم عجیب است، اینکه وقتی در را باز می‌کنم و وارد خانه می‌شوم می‌بینم همانجایی‌اند که بودند، پیچیده در پتو، تکان نخورده‌اند، مثل گلدان، مثل طبیعت بی‌جان. گم نمی‌شوند و به اراده‌ی خود جایی نمی‌روند، سرشان را از آشپزخانه بیرون نمی‌آورند که سلام کنند و برگردند توی آشپزخانه ولی چشمهایشان را باز می‌کنند و دست و پایشان را تکان می‌دهند و گریه می‌کنند و شیر می‌خورند. حالا خنده هم اضافه شده. یکهو که بلندشان می‌کنم و می‌آیند تو بغلم و از سطح زمین فاصله می‌گیرند، یکه می‌خورند. چشم‌هایشان گشادتر می‌شود و دستهایشان را به دوطرف باز می‌کنند. بعد تماشای بی‌پایان دیوارها و سقف شروع می‌شود. هنوز هیچ آشنایی در این دنیا ندارند، کسی را نمی‌شناسند و بجا نمی‌آورند حتا خودشان را، هنوز نمی‌دانند وجود دارند و این دستها برای آنهاست و این تن آنها و صورت آنهاست. بی‌اراده به صورتشان چنگ می‌زنند و به گریه می‌افتند. نیم ساعت بالای سرشان می‌ایستم و شکلک درمی‌آورم تا بتوانم خنده‌ای بگیرم، و بالاخره معجزه اتفاق می‌افتد، می‌خندند و دست و پایشان را به شدت تکان می‌دهند اما کمی بعد که غرق در افتخارم می‌بینم با تماشای دیوار هم به خنده افتاده‌اند و اصلاً برایشان مهم نیست که کسی نگاهشان می‌کند یا نمی‌کند، هنوز با تمام صفات انسانی بیگانه‌اند، نمی‌دانند اهمیت چیست، شرم چیست و غرور چیست و عزت نفس چیست، نزدیک‌ترین به حیوانات، ناتوان‌تر از آنها، حتا ناتوان‌ترین موجود زنده‌.

با جهان "بی‌واسطه" در ارتباطند، ارتباطی که دیگر برای ما ناممکن است. نمی‌توانیم "من" را که مثل پرده‌ای بین ما و جهان فاصله می‌اندازد حتا برای لحظه‌ای حذف کنیم، نمی‌توانیم خالص باشیم، اما آنها خالصند بدون اینکه انتخاب دیگری داشته باشند. همین باعث می‌شود از تماشایشان سیر نشوم. 

 بمحض اینکه می‌روند دلم برایشان تنگ می‌شود، به پوست تنشان فکر می‌کنم، به چشمهای شفاف و درخشانشان، به بوی غیرزمینی‌شان، و از دلتنگی نزدیک است بمیرم، یک دلتنگی مریض که بعضی‌وقتها گریه هم همراهش است. عکس‌ها و فیلم‌هایی که ازشان گرفته‌ام را نگاه می‌کنم و دلتنگی کمی التیام پیدا می‌کند. می‌دانم دلیلش چیست. دلیلش این است که وابسته‌‌ترین و محتاج‌ترین موجوداتی‌اند که می‌شناسم. به من وابسته‌اند پس من با شدت هرچه بیشتر به طرفشان کشیده می‌شوم. این را چندسال است که توی خودم کشف کرده‌ام و توی آدم‌های دیگر هم دیده‌ام: هرچه بیشتر ترحم می‌کنم بیشتر وابسته می‌شوم. نمی‌دانم اول کدامشان می‌آید. آدمهایی در زندگی‌ام بوده‌اند که محض کنارشان ماندن و فربه کردن وابستگی‌ام برایشان دل سوزانده‌ام بدون اینکه خودم متوجه باشم. آدمهایی که خودشان بارها گفته‌ بودند احتیاجی به من ندارند و راست گفته بودند. ولی من مدام ضعف‌هایشان را پررنگ می‌کردم، به جای متنفر شدن از ضعفشان، حال رقت بهم دست می‌داد و دودستی بهشان می‌چسبیدم. از آنها موجودی آسیب‌پذیر می‌ساختم که نبودن من و رفتنم ناراحتی‌ها و بدبختی‌های زندگی‌شان را بیشتر خواهد کرد. ولی وقتی دیگر با هم نبودیم، آب از آب تکان نخورد.

وقتی می‌شنیدم که دنیای بچه‌ها را شگفت‌انگیز می‌دانند فکر می‌کردم اغراق می‌کنند و به دلیل لطف زیادشان به بچه‌هاست که این را می‌گویند. حالا فهمیده‌ام دنیای بچه‌ها واقعاً حیرت‌انگیز است، دنیایی که تا پیش از به دنیا آمدن افرا و ارس تقریباً هیچ از آن نمی‌دانستم. پر از کشفیات ریز و درشت است، پر از علت‌ها و معلول‌هایی که برای ما بیگانه‌اند و در دنیای ما ناموجود. درباره‌شان می‌خوانم و می‌شنوم و حیرتم را دستم می‌گیرم و به این و آن نشان می‌دهم. می‌دانی که بچه‌ها در دمایی خیلی پایین‌تر از دمایی که ما سردمان می‌شود، سردشان می‌شود؟ می‌دانی هفته‌های اول جاذبه اذیتشان می‌کند؟ صدای شرشر آب و سشوار باعث می‌شود آرام شوند و بهتر بخوابند؟ اولش رنگها را تشخیص نمی‌دهند؟ صداهایی که می‌شنوند تفکیک نشده است؟ اسم خودشان را از چهار پنج ماهگی می‌شناسند؟ می‌دانی وقتی اینطوری گریه می‌کنند یعنی چه و وقتی آنطوری گریه می‌کنند یعنی چه؟

روزهای اول کابوس بود، مثل صاعقه خورده بودند وسط زندگی خواهرم و ترکش‎ها به ما هم اصابت کرده بودند. همراه خواهرم افسردگی گرفته بودم. هیچ‌کس حتا نزدیک‌ترین آدمها هم نمی‌آمدند برای کمک، می‌دیدند که بی‌خواب است، می‌دیدند که دارد از پا می‌افتد، اما به نظرشان چیز مهمی نبود چون فکر می‌کنند بچه‌دار شدن اتفاق فرخنده‌ای است و اتفاق‌های فرخنده برایشان جدیتی ندارند و مشکلاتش به چشمشان نمی‌آید. می‌گویی بی‌خوابی دارد از پا درم می‌آورد و توی صورتت نگاه می‌کنند و می‌خندند که حالا کجاشو دیدی، عوضش شیرینه، عوضش می‌ارزه. نگاهشان به بچه‌داری توریستی-تفریحی است حتا اگر خودشان پیش از این چندبار تجربه‌اش کرده باشند. باید تنها از پسش بربیایی اما از مقایسه‌ها و توصیه‌هایشان هم خلاصی نداری. می‌توانی جان سالم به در ببری پس لازم نیست نگرانت باشند و حتا بهتر است به نگرانی‌هایت بیفزایند. در عین اینکه تعریف می‌کنند خودشان چه شق‌القمری می‌کردند اعتقاد دارند تو شق‌القمر نمی‌کنی و پیش پا افتاده‌ترین کار دنیا را انجام می‌دهی. فقط در اتفاق‌های هولناکی که خطر مرگ تهدیدت می‌کنند به فکر کمک می‌افتند.


باید تنها از پسش بربیایی. با بچه‌ات تنهایت می‎‌گذارند و می‌روند. زندگی‌ات عوض می‌شود، دوستانت را از دست می‌دهی، دیگر کمتر توی جمعی دعوتت می‌کنند، تا بتوانند از سفرهایشان کنارت می‌گذارند، دایره معاشرانت تغییر می‌کند، ناچار به تغییر بخشی از هویتت می‌شوی. تشخیص داده‌اند که بچه‌ها مزاحمند، بچه‌ها را از تمام اجتماع بزرگسالان حذف کرده‌اند و جای دیگری پذیرایشان هستند. بخشی از این اتفاق ناگزیر و هدایت نشده است چون به قول تو قبلاً خیلی‌ها بچه‌دار بودند، بچه در جمع‌ها چیز کمیابی نبود، حالا کمیاب است و چون در اقلیت است، مثل اقلیت‌های ضعیف دیگر، برایش تصمیم می‌گیرند که کجا باشد و کجا نباشد. با بچه‌ات تنها می‌مانی، بچه‌ات هم جز تو کسی را نخواهد داشت، حامی دیگری نخواهد داشت، جز تو رازش را به کس دیگری نخواهد گفت و جاهای امن زندگی‌اش محدود خواهد شد به خانه‌ی تو. تو هم که همه‌ی وسواست را گذاشته‌ای روی تربیت بچه، با توجیه تربیت او، محدودش کرده‌ای، جلوی ارتباط بی‌واسطه‌‌اش با دنیا را گرفته‌ای چون در هر ارتباط خطری تشخیص داده‌ای و برای جلوگیری از خطر زندگی بچه‌ات را تا می‌شده خلوت کرده‌ای و شده‌ای زندانبان بچه‌ات. تو خودت را فقط ولی نمی‌دانی، تو حالا در جایگاه ولی فقیه نشسته‌ای با همان مختصات و ویژگی‌ها. توی این دوماه و نیمی که گذشت، خیلی به همه‌ی اینها فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که بهترین جایگاه را دارم، در خوشی‌ها و سختی‌ها شریکم، به اندازه‌ی خواهرم احساس مسئولیت می‌کنم اما کمی از دنیای او بیرونم و بعضی‌وقت‌ها هم می‌توانم مرخصی بگیرم و برای خودم باشم. هنوز نشده بهش بگویم ازت ممنونم که ارس و افرا را به دنیا آوردی و باعث شدی نگاه درست‌تری به بچه‌ها داشته باشم و بچه‌ها تبدیل شوند به دغدغه‌ام و چه دغدغه‌ای عزیزتر از این؟

تسلای خاطر

در مسیر هر روزه‌ام به سر کار آدم‌های ثابتی را می‌بینم. دیگر نمی‌شود گفت با هم غریبه‌ایم. هر کدام از هم چیزهای بی‌اهمیتی می‌دانیم که برای کسی تعریفش نمی‌کنیم و اصلن در خاطرمان هم نمی‌ماند که بخواهیم بعدن به یاد بیاوریم. ولی گاهی هم شده در بدترین حالمان هم را دیده‌ایم و در نظر هم آدمهای بدبختی آمده‌ایم. مثلن یک‌بار یکی از همسفران مسیر توپخانه به آرژانتین را دیدم که گریه می‌کرد. سرش را چسبانده بود به شیشه‌ی اتوبوس و در حالی که اشک‌هایش بی‌صدا پایین می‌آمد زل زده بود به خیابان. با اینکه اصراری به پنهان کردن گریه‌اش نداشت، احتمالن جز من که کمی جلوتر ایستاده بودم و دستم را گرفته بودم به میله، کسی متوجه نشد. این اولین‌باری بود که می‌دیدمش یا شاید دیده بودم و اولین‌بار بود متوجهش می‌شدم ولی روزهای بعد به محض دیدنش یاد گریه‌اش می‌افتادم و دزدکی نگاهش می‌کردم تا بفهمم حالش امروز چطور است و می‌دیدم غمگین است؛شاید بخاطر عادتش که سرش را می‌چسباند به شیشه و موبایلی هم توی دستش نبود که باهاش ور برود. می‌دانم بیشترش قضاوتی است که فیلم‌ها باعث و بانی‌اش هستند. توی فیلم کسی که سرش را چسبانده به شیشه بی‌بروبرگرد اندوهی به دل دارد. خیلی به این فکر می‌کنم که چقدر از رفتارم به خاطر الگویی است که سینما درست کرده. بنظرم کل آن‌چیزی که اسمش را عشوه می‌گذاریم از سینما منتقل شده، مدل دعوا کردن‎هایمان خیلی سینمایی است یا مدل تکان‌های دستمان در هوا، همه‌اش تقلیدی ناخودآگاه از سینماست. بدون اینکه‌ خوره‌ی سینما باشم می‌دانم چقدر تحت تاثیرش هستم. مثلن وقتی صدای پایم را در پیاده‌رو می‌شنوم، به خودم می‌گویم وای چه سینمایی یا وقتی دارم در تاریکی از پیچ کوچه‌ی باریکی می‌پیچم حس می‌کنم کسی دارد تعقیبم می‌کند، برمی‌گردم پشتم را نگاه می‌کنم و حواسم هست که این هم از اثرات سینماست. حالا شاید بگویی سینما هم این چیزها را از واقعیت گرفته، اما سینما همه‌ی اینها را گرفته، درش اغراق کرده و بهش سس و ادویه زده و دوباره به واقعیت پسش داده.

چندوقت پیش سر ایستگاه تاکسی‌های ونک زنی چنددقیقه بی‌وقفه مشغول فحش دادنم بود. فکر می‌کرد بدون صف سوار شده‌ام و نوبت او را گرفته‌ام. فحش می‌داد و من چیزی نمی‌گفتم و فقط نگاهش می‌کردم و این عصبانی‌ترش می‌کرد. چون درجا فهمیده بود که بازنده‌ی معرکه‌ است. آمد نشست توی همان تاکسی و شروع کرد به گریه کردن. مطمئن بودم روزهای بعد هم می‌بینمش و با هم چشم در چشم می‌شویم و طولانی‌تر نگاهش می‌کنم و باختش را کش می‌دهم. و همین‌طور هم شد. دیدمش، چون او هم همان ساعتی که من می‌رسم به ایستگاه، می‌رسد. ولی هنوز نتوانسته‌ام در حالی که نگاهش به من افتاده زل بزنم بهش. حالا احساس می‌کنم بازنده منم. وقتی از دور می‌بینمش قدم‌هایم را تند می‌کنم، او هم انگار شستش خبردار شده باشد، سریع سوار می‌شود و با سوار شدن او ظرفیت تکمیل می‌شود و ماشین راه می‌افتد. و من در حالی که مثل سینمایی‌ها یک دستم را مشت می‌کنم و می‌کوبم به کف دست دیگرم می‌گویم امروزم نشد. دوسه هفته گذشته و دیگر اگر ببینمش هم فایده‌ی چندانی ندارد. شاید هم اصلاً مرا نشناسد چون آن روز عینک آفتابی زده بودم. باید تا مرا دید عینک آفتابی‌ام را از کیفم دربیاورم و به چشم بزنم که بفهمد کی به کیست.

بعضی‌وقتها هم جایمان عوض می‌شود. وقتی بی‌هوا به کسی آدرس یا اطلاعات غلط می‌دهم، می‌ترسم دوباره باهاش روبرو شوم و بخواهد به رویم بیاورد و برای به رو آوردن فقط نگاهم کند. وقتی با زل زدن انتقام می‌گیرند دیگر کاملن بی‌دفاع می‌شوی. اوایل مهرماه امسال زنی در اتوبوس ازم پرسید به نظر شما هفت می‌رسم میدون فردوسی؟ ساعت شش بود و اتوبوس از میدان آرژانتین راه افتاده بود و رسیده بود به خیابان وزرا. با خودم فکر کرده بودم اگر ده دقیقه هم پشت چراغ قرمز عباس‌آباد بمانیم بعدش دیگر ترافیک نیست و یک ربع بعد فردوسی هستیم. گفتم حتمن می‌رسیم، فوقش نیم‌ساعت راهه. ولی اتوبوس نیم ساعت در خیابان وزرا گیر کرد. نمی‌دانستم ساعت شش آنجا اوج ترافیک است. هرچراغ قرمز پنج دقیقه طول می‌کشد سبز شود. زن نگران بود، چادرش را گرفته بود به دندانش و مدام از من ساعت را می‌پرسید و شرمنده‌ترم می‌کرد. بهم گفت اگه هفت نرسم مغازه می‌بنده، اونوقت نمی‌تونم پولمو ازش بگیرم. کاملن واضح بود که این ترافیک تقصیر من است. تقصیر من است که هفت نمی‌رسیم فردوسی و اتوبوس از جایش تکان نمی‌خورد و واقعن هم نرسیدیم. ساعت هفت و ربع رسیدیم به ایستگاه طالقانی و من درحالی که نصف وزنم را از دست داده بودم پیاده شدم و او با اتوبوس رفت. می‌خواستم موقع پیاده شدن بهش بگویم ببخشید که ناامیدت کردم ولی خیلی بی‌مسما و سینمایی بود. چهارشنبه‌ی هفته‌ی پیش دوباره دیدمش. داشت از کسی ساعت را می‌پرسید و اصلن برای همین شناختمش. شاید او هم مرا شناخته بود که ازم سوال نکرد. بالای سر من ایستاده بود ولی از پشت‌سری‌ام ساعت را پرسید.. پشت‌بندش دوباره همان سوال را تکرار کرد: هفت می‌رسم میدون فردوسی؟ سوالی برای بقیه عادی، ولی برای من تکان‌دهنده. همان صدایی که بهش ساعت را گفته بود، جواب داد: نمی‌دونم. 

دوشنبه

مزین به چیزهای نخواستنی

نمی‌دانم چندساعت خواب بودم، چشم‌هایم را که باز کردم نور اول صبح افتاده بود روی وسایل خانه. غلت زدم، نیم ساعتی گذشت، هوا به جای روشن‌تر شدن، تاریک‌تر شد، وحشت کردم ولی بعد یادم افتاد که ناهار خورده بودم که خوابم گرفت. حالا هم دم غروب بود. باید بلند می‌شدم و بیرون می‌رفتم. مثل مرده‌ها بودم. انگار بدنم به اراده‌ام نبود. به من نیازی نداشت. خودش رفت توالت، آمد بیرون و قطره‌های آب از صورتش روی سرامیک‌ها ریخت و آنقدر توی خانه چرخید که صورتش خشک شد. لباس پوشید و بیرون رفت.

نباید این‌قدر می‌خوابیدم. حالا زهر خواب عصر کل بدنم و مغزم را گرفته بود و به خورد انگشت‌های پام هم رفته بود. انگشت‌ها بی‌تاب بودند. انگار چیز اضافه‌ای بینشان بود، غریبه‌ای مثلن، توی آن جای تاریک و تنگ و نمور. بهتر است آنجا برایشان لامپی آویزان کنم و بعضی وقت‌ها لامپ را روشن کنم تا اینهمه ساعت یک‌کله مثل پناهندگانی که توی صندوق عقب جایشان داده‌اند و در را به‌رویشان بسته‌اند، توی تاریکی نباشند. اتوبوس زود آمد. سوار شدم و نشستم. خلوت بود و پنجره‌ها همه باز بودند و باد می‌آمد و کسالتم را پخش می‌کرد. ایستگاه بعد دوتا زن سوار شدند و روبروی من نشستند. داشتم گوشی‌ام را بالا و پایین می‌کردم و آنها حرفشان را که حتمن بیرون اتوبوس شروع شده بود ادامه می‌دادند. اما کمی که گذشت گوشی‌ام را ول کردم چون نمی‌گذاشت با تمرکز حرف‌هایشان را گوش کنم. داشتند از یک مهمانی که قرار بود آخر هفته برگزار شود حرف می‌زدند. آنقدر سرشان به خودشان بود که متوجه نشدند من سرم را بالا آورده‌ام و زل زده‌ام بهشان. جفتشان میان‌سال بودند، سرتاپا سرمه‌ای، چاق، و به کارمندهای قدیمی اداره‌های دولتی شبیه بودند که اضافه‌کاری می‌کنند و از همایش‌ها و جشن‌های دولتی شیرینی و میوه برای بچه‌هایشان برمی‌دارند و با کیف‌ها و پلاستیک‌های پر از خوراکی به خانه می‌روند. یکی موهایش را طلایی کرده بود و محکم از پشت بسته بود و زیر چشمهایش پف داشت. و دیگری موهای جوگندمی کوتاه و دست‌های بزرگ و مچ قوی با ساعت قدیمی بند فلزی.

خواب‌آلودگی جسارتم را زیاد کرده بود. نگران نبودم که بفهمند دارم به حرفهایشان گوش می‌کنم و خیره مانده‌ام. اگر اعتراض می‌کردند می‌گفتم دلیلش این است که خیلی خوابیده‌ام و آدم وقتی خیلی می‌خوابد به غریزه نزدیکتر می‌شود. طول می‌کشد که داده‌ها بالا بیایند و عرف و اخلاق جاگیر شوند. صحبت هفتاد تا مهمان بود. ولی هیچ‌کدام از آن دوتا میزبان نبودند. ناراحت بودند که میزبان (که نفهمیدم چه نسبتی با اینها دارد) اینهمه آدم دعوت کرده. جفتشان نسبت به چیزهایی که باید درست می‌شد به یک اندازه احساس مسئولیت می‌کردند و به نظر من بیشتر از میزبان و بیشتر از هرکسی که تاحالا مهمانی‌ داده. یکی‌یکی چیزهایی را که می‌خواستند بپزند و آماده کنند با هم چک می‌کردند و حتا درباره‌ی اینکه باید غذاها و سالادها و دسرها را توی چه ظرف‌هایی بکشند حرف می‌زدند. اینطور که فهمیدم میزبان خیلی نگران کلاس مهمانی و آبرویش بود. با اینکه سالاد را توی ظرف‌های سیلور بکشند مخالفت کرده بود و گفته بود آخه کی سالادو تو سیلور میکشه؟ اما آن دوتا توی مهمانی‌‌ها زیاد دیده بودند. یکی‌شان (مو جوگندمیه) چهارتا ظرف چهارگوش داشت که برای دسر مناسب بود و گفت که آنها را می‌آورد. موطلایی گفت منم دوتا دارم. کاش می‌شد ژله‌ی دورنگ را توی ظرف‌های یک‌نفره درست کنند ولی میزبان دستشان را بسته بود و گفته بود اگر می‌خواهید این‌همه ظرف کثیف کنید یک‌بار مصرف بگیرید. اما زنها معتقد بودند ظرف یک‌بار مصرف به کلاس این مهمانی نمی‌خورد. اسم میزبان را نمی‌آوردند ولی خیلی به حرفش گوش می‌کردند و نگران نظرش بودند. باید خودم را به خواب می‌زدم و ازشان می‌پرسیدم مهمونی مال کیه؟ و وقتی با تعجب و انزجار نگاهم می‌کردند وانمود می‌کردم دارم توی خواب حرف می‌زنم و درصدی احتمال داشت جوابم را بدهند و بگویند کوکب خانم یا آزی جون. نه یعنی چه نسبتی با شما دوتا داره؟ نسبتی نداره. مشتریه و ما هم کارکنان کیترینگیم.

موطلائیه که دستهایش را مدام تکان می‌داد و انگشترش نگین بزرگی داشت گفت توی یک مهمانی دیده که ژله‌ی چندرنگ را مکعبی خرد کرده‌اند و با دستش ادای خرد کردن درآورد و با آووکادو مخلوط کرده‌اند و و با دستش حجم آووکادو را نشان داد و توی دیس گرد بزرگی ریخته‌اند و حظ کرده از این همه سلیقه و روحش تازه شده. کاش من هم با دیدن ظرف ژله روحم تازه می‌شد اما تا در خانه‌مان را نزنند و به عنوان یکی از پنج چهره‌ی ماندگار جهان معرفی‌ام نکنند روحم تازه نمی‌شود. و می‌دانم اگر این پنج، تبدیل به شش شود روحم طراوتش را از دست می‌دهد و می‌پژمرد.

غذای اصلی را می‌خواستند از بیرون بگیرند. به هانی زنگ بزنند و از قبل سفارش بدهند و هماهنگ کنند که یکی دوساعت زودتر غذا را بفرستد. چون آشپزخانه‌ی آنجا کوچک بود و نمی‌شد دیگ بزرگ بگذارند و برای هفتادنفر غذا بپزند و چه حیف. ولی در عوض همه‌جور پیش‌غذا و مخلفات و دسر می‌گذارند. ‏موطلایی چه حیف را هم با دستانش نشان داد. و ندیده بودم کسی چه حیف را با این ظرافت و افسوس با دستهایش نشان دهد و اگر چه حیف را با پانتومیم اجرا می‌کرد مطمئنم که می‌توانستم سریع جواب را بگویم. قرار گذاشتند که سبزی خوردن هم بخرند. سالاد اندونزی هم درست کنیم؟ درست کنیم. چندجور سالاد درست کنیم که میز پر بشه و به چشم بیاد. هر چه این پیشنهاد می‌داد آن‌یکی می‌گفت درست کنیم و اصلن به فکر زحمتش نبود. میخواستند چهارصدوپنجاه تومن خرج مخلفات مهمانی کنند و موطلایی گفت اگه کم آوردم تو برام کارت به کارت کن. موبایلم را درآوردم که ازشان فیلم بگیرم ولی هیچی معلوم نبود و همه‌جا تاریک بود، حتا صدایشان را هم نمی‌شد ضبط کرد که بعدن گوش کنی و روحت تازه شود.


سه‌چهار ایستگاه با هم بودیم تا اینکه موطلایی کیف پولش را از ته کیف بزرگ جادارش بیرون کشید و مشمای کلوچه‌هایی را که روی پایش بود داد دست موجوگندمی. بهش گفت افشار یه کم بخور. افشار گفت میل ندارم. موطلایی گفت پاشو باید پیاده شیم. و افشار پا شد. پول خورد داری؟ مال منم حساب کن. پیاده شدند و رفتند و مرا به شوق مهمانی‌شان دچار کردند که حتمن خیلی کسالت‌بار بود و غذاها و دسرها و سالادهای سازمانی داشت و بیشتر به خوردن و کثیف کردن می‌گذشت و آن دوتا را می‌دیدم که لباس‌های مشکی سنگدوزی پوشیده‌اند و همدیگر را با اسم فامیل صدا می‌کنند و با هم می‌رقصند چون میزبان ازشان خواسته مجلس را گرم کنند، و مدام به ساعت نگاه می‌کنند که شام دیر نشود و یک چشمشان به میز است که چیزی کم و کسر نباشد.  

سه‌شنبه

"واژه‌های بی‌وزنِ یه خوشبختی ساده"




این عکس و عکس‌های دیگر آن روز را هزار بار دیده بودم. من آن‌روز آنجا بودم و از شلوغی میدان هفت تیر تعجب کرده بودم ولی نزدیک نرفته بودم و شاید نمی‌گذاشتند نزدیک رفت. بعدها با دیدن همین عکس‌ها و خواندن خبرها فهمیده بودم چه خبر بوده. به یکی دستبند زده بودند و یکی دیگر را روی زمین می‌کشیدند. اما تا وقتی شیوا این عکس را نگذاشت (همین چندهفته پیش) و درباره‌ی بهار ننوشت نفهمیده بودم کسی که وسط کشمکش است، روسری‌اش دارد از سرش لیز می‌خورد و دو تا زن با باتوم نگهش داشته‌اند و احتمالن زورشان بهش نمی‌رسد و نفر سومی هم دارد اضافه می‌شود و برادری آن دورتر ایستاده و تماشا می‌کند که ببیند زنها خودشان از پسش برمی‌آیند یا نه، بهار است. عینکش به چشمش است اما موهایش فر همیشگی را ندارند، زیر روسری صاف شده‌اند یا شاید عکس آن قدر وضوح ندارد که جعدشان را ببینم و شاید به خاطر همین نبود وضوح است که خیال می‌کنم دارد می‌خندد و هیچ ردی از فشاری که از همه‌طرف دارند بهش می‌آورند روی صورتش نیست. 

اینجا در این عکس، 25 ساله است. بیرون کادر، من دارم از میدان رد می‌شوم و بیست و هفت ساله‌ام. به بیست‌وهفت‌سالگی‌ام فکر می‌کنم. اینکه کجا کار می‌کردم و توی کدام خانه ساکن بودم و با کی معاشرت می‌کردم و چی داشتم و نداشتم. چند خاطره‌ی پراکنده یادم می‌آید که هرچه گذشت بی‌اهمیت‌تر شدند و همان‌ها هم اگر یادم مانده به خاطر سماجت حافظه‌ام در حفظ انباری پر از آت و آشغال است تا اگر روزی و لحظه‌ای خواستم رویشان نوری بتابانم و چیزی را از بین بقیه بیرون بکشم، دستم خالی نباشد. احتمالن برای بهار هم کمابیش همین بوده. 25 سالگی، 9 سال است که گذشته و دور شده و تصویرهایی تخت و بی‌حجم بجا گذاشته، شش سال در زندان ماندن هم با همه‌ی سنگینی‌اش باعث شده دوری به سرعت نور برسد، دره عمیق‌تر شود و فاصله بیشتر. اما یکهو می‌بینی دستی از بیرون به جان تصویرها می‌افتد، یکی را از بین بقیه بیرون می‌کشد و با تلنبه بادش می‌کند تا جوری حجیم شود که توی دست بیاید و از خود واقعی‌اش هم بزرگ‌تر شود و همه‌ی زندگی‌ات را اشغال کند. مجبورت می‌کنند به جایی برگردی که چون دیگر ازش گذشته‌ای این حق را داری که فراموشش کنی. نه یک سال و دوسال، 9 سال است ازش گذشته‌ای و بقیه هم این حق را داشته‌اند که بگذرند و  فراموش کنند و برایشان تبدیل به خاطره‌ای دور شود.

شخصی‌ترین حق را ازت می‌گیرند، برت می‌گردانند عقب، خارج از روال انسانی و قانونی، گذشته‌ات را علیهت علم می‌کنند، چون اینطور که جلو می‌روی خوشایندشان نیست.

چندبار بگم ماست پرچرب نخر؟

ایستگاه طالقانی پیاده شدم که کمی‌شیرینی بخرم. این دفعه از دانمارکی و نه لرد. تازگی از مزه‌ی شیرینی‌های لرد خوشم نمی‌آید. تا حالا هم که می‌خریدم به احترام قدمتش بود. اما دیگر از این خبرها نیست. لای ناپلئونی یک تپه خامه‌ی خیلی شیرین می‌ریزد. نان خامه‌ای هم که می‌خری اگر همان موقع نخوری و بگذاری شب بخوری می‌بینی آب خامه‌اش راه افتاده و کل نان را خیس و لهیده کرده. کشمشی‌هایش هم سفت و خشکند. ولی با قنادی دانمارکی هنوز از این خاطره‌ها ندارم.

رفتم تو و به ویترین‌ها نگاه کردم. کراسان‌ها تمام شده بودند ولی هنوز یک عالم رول دارچینی داشت. ولی دیگر چقدر رول دارچینی بخرم. چشمم به سینی شیرینی‌ کشمشی افتاد. نازک و سفید بودند با کشمش‌ فراوان. از فروشنده پرسیدم اینها بیسکوئیتی و خشکند یا نرم؟ گفت بینابین. بدترین جواب. آمدم اینطرف و به تارت‌ها نگاه کردم، فکر کردم اگر اینها را زود نخوریم بیات می‌شوند و ما هم که نمی‌خواهیم همه را یکجا بخوریم، پس دوباره برگشتم سر کشمشی‌ها. از فروشنده خواستم بگذارد یکی‌شان را امتحان کنم چون برای مادرجونم می‌خواهم و اگر سفت باشد مادرجونم نمی‌تواند بخورد. نمی‌دانم چرا این حرف را زدم و این توضیح را دادم. شاید می‌خواستم ثابت کنم قصدم دلگی نیست. درحالی که در خودآگاهم به خودم مطمئنم و فکر می‌کنم حالا یک دانه شیرینی نه برای من مهم است و نه برای فروشنده که به خاطرش توضیحی بدهم یا دروغی بگویم، ناخودآگاهم با بی‌اعتمادی کامل به قصد حمایت و مثلاً برای حفظ آبرو دخالت می‌کند و افسارم را دست می‌گیرد و تا خودآگاهم بخواهد خودش را جمع کند و بر ناخودآگاه غلبه کند، اتفاق افتاده و تمام شده. فروشنده با انبرکش یک شیرینی گرفت طرفم. شیرینی‌اش خیلی نرم بود. خوشم نیامد. فکر کنم کره را از خمیرش حذف کرده بودند و از بوی وانیل هم خبری نبود و کلن خمیر متفرقه استفاده کرده بودند نه خمیری که اختصاصی برای شیرینی کشمشی درست می‌شود. بلافاصله بعد از خوردن شیرینی گفتم نیم کیلو تارت قیسی می‌خواهم که نشان دهم واقعن قصد خرید دارم. نیم کیلو شد هفت هزار تومان. همین چندروز پیش قنادی طلایی بودم و متوسط قیمت ها کیلویی بیست و پنج هزار تومان بود. ولی کسی به قیمت بالای شیرینی اعتراض نمی‌کند. اعتراضش موجه نیست و می‌گویند خب نخور. مثل سیگار و مثل سوسیس و کالباس.

ولی حالا می‌خواهم چیز دیگری بگویم. از قنادی که بیرون آمدم مادرم زنگ زد. جواب دادم ولی صدایم را نمی‌شنید. چندبار با صدای بلند گفتم الو و فایده‌ای نداشت. قطع کرد و دوباره گرفت. این دفعه شنید. شروع کرد حال و احوال کردن. پرسید کجایی. گفتم توی خیابانم و دارم می‌روم خانه. دوباره پرسید. تکرار کردم. نشنید. باز پرسید و چون خیابان خلوت بود داد زدم که صدایم را بشنود. و پشتبندش با اخم و تخم گفتم چرا سمعک نمی‌گذارد و شورش را درآورده. نشنید و برای همین قطع کرد. حالم گرفته شده بود. تقریبن بیشتر مواقع همین‌طوری است. زنگ می‌زند و چیزی نمی‌شنود و حرف از احوالپرسی پیشتر نمی‌رود و مجبور می‌شود سر و تهش را هم بیاورد و خداحافظی کند. ولی می‌دانم سمعک هم معجزه‌ای نمی‌کند. پدرم سمعک می‌گذارد و همزمان که صدای سوت سمعکش می‌آید پشت تلفن جواب‌های بی‌ربط به سوال‌هایم می‌دهد. در جواب شام چی دارید می‌گوید ای الحمدالله بد نیستیم. وقت‌هایی که دور همیم دونفری می‌نشینند به دهان ما زل می‌زنند و لب‌خوانی می‌کنند. ساکتند و مشارکت نمی‌کنند و پدرم خجالت می‌کشد بگوید بلند حرف بزنیم که او هم بفهمد. با خنده‌ی ما می‌خندد که یعنی من هم شنیدم چه گفتید. بعضی‌وقت‌ها که می‌بینم بر و بر نگاه می‌کند برایش با صدای بلند توضیح می‌دهم ولی می‌دانم که دوست ندارد داد بزنم. پس چه کار باید کرد؟ پیش می‌آید وقتی سر کارم یا جای شلوغی هستم که آدمها می‌شناسندم جواب تلفنشان را نمی‌دهم که مجبور نشوم داد بزنم و خجالت بکشم. پشتبندش هم عذاب وجدان می‌گیرم. بلد نیستم چه کار کنم. وقتی به بقیه نگاه می‌کنم می‌بینم آنها هم همین رفتار آموزش ندیده و تربیت نشده و بی‌حوصله را با پدر و مادرشان دارند. هیچ منبعی برای مراجعه نیست، و آنهایی هم که هست  بیشتر از حرف‌های کلی و پزشکی درباره‌ی سالمند نمی‌نویسند. سرچ می‌کنم رفتار با سالمندان کم شنوا و چیزی دستم را نمی‌گیرد. دهه‌ی چهارم زندگی برای من دهه بحران است. والدین پیر شده اند، مدام دارند مرگ هم‌سن و سالهایشان را می‌بینند و منتظر نوبت خودشان هستند. پدرم می‌نشیند دفترچه تلفنش را ورق می‌زند که حالا در آن بیشتر شماره‌ها به دلیل مرگ صاحبانشان از کار افتاده‌اند. زل می‌زند به اسم ها و آه می‌کشد.
 اگر بروم به مشاوری بگویم که چطور باید با والدین پیرم که گوشهایشان سنگین است رفتار کنم، چه جوری پارچ نوشابه‌ی تگری را از دست پدرم بگیرم که ناراحت نشود، مطمئنم بیشتر از چیزهایی که خودم می‌دانم تحویلم نمی‌دهد. خودش را هم که نمی‌توانم ببرم پیش روانشناس. او متعلق به گروهی است که به دکتر و دوا و روانپزشک اعتقادی ندارد و برای دردهای مزمن هم باید روی زمین کشیدش و بردش بیمارستان. من هم فقط نگاهم به قرصهاست که به موقع خورده می‌شوند یا نه؛ از قرص طلب معجزه دارم و اگر بفهمم که خوردن قرص‌ها را پشت گوش می‌اندازند عصبانی می‌شوم که چرا خودشان دستی دستی کاری می‌کنند که معجزه اثر نکند.

 سالمندی می‌تواند بحران نباشد ولی برای همه تقریبن بحران است. آدمهای زیادی برای نگهداری از پدر و مادر پیرشان زندگی‌شان را آن سر دنیا می‌گذارند و برمی‌گردند یا مدام بهش فکر می‌کنند. همه‌چیز باید توی خانواده حل شود و بیرون از آن کسی برای کمک وجود ندارد. توی خیابان از مردم گرفته تا ساختمان‌ها و پیاده‌روها و پل‌ها با آدم پیر دشمنند. احترام ظاهری می‌گذارند ولی به وقتش تلافی‌اش را درمی‌آورند. اینجا کشور جوانهاست و پیرها باید کنار بروند و جوان‌ها جای آنها را بگیرند و چقدر هم همه به این حرف اعتقاد دارند و لعنت بهشان که فکر می‌کنند آدم پیر فقط به صرف پیری‌اش جای بقیه را تنگ کرده و باید خودش را نادیده بگیرد و از همه‌جا محو کند چون بزرگواری در این کار است. دولت هم به این فضا دامن می‌زند و اصلن خودش این حرفها را یاد بقیه داده و از خودش با دادن مستمری رفع مسئولیت کرده و کار شاخش این است که روی شیشه اتوبوس‌ها نوشته اولویت برای نشستن با سالمندان است. اینهمه ان جی او و خیریه، از کمک مالی و پزشکی و برگزاری تور برای سالمندان فراتر نمی‌روند. پیرها فقط باید بگذارند که بگذرد. ما هم منفعلیم و فقط تماشا و ترحم می‌کنیم. غصه می‌خوریم و گریه می‌کنیم و کار دیگری بلد نیستیم.


چندروز پیش راننده‌ی مسن تاکسی از مسافری دویست تومان بیشتر گرفت. مسافر بهش گفت چون پیر است و دم مرگ چیزی نمی‌گوید. راننده گفت باشه باشه. از تاکسی پیاده شدم و دنبال مسافر دویدم و با شمشیرم شکمش را پاره کردم. 

دوشنبه

هرچه فریاد داری بر سر کوچه بزن

همان روزهایی که خبر غواص‌ها آمد،‌ اسم پسرعمویم را در سایت بهشت‌زهرا سرچ کردم و فهمیدم در عملیات کربلای پنج شهید شده. تا قبلش نمی‌دانستم. کربلای پنج پرتلفات‌ترین عملیات جنگ بوده،‌ دوهفته بعد از کربلای چهار انجام شده و خودش و تبعاتش باعث کشته شدن چیزی حدود شصت هزار نظامی و غیرنظامی شده و دومیلیون نفر در ایران را از خانه‌های خود آواره کرده. یادم به روز تشییع جنازه‌ افتاد، مادرم مرا دور از جمعیت نگه داشته بود و هیاتی که جنازه ی پسرعمویم را بدرقه‌ می‌کرد، می‌خواند: کنار شلمچه شد غوغا، واویلا واویلا واویلا. هیچ‌وقت نخواستم که از خانواده‌ی عمویم‌ سوالی مستقیم درباره‌‌اش بپرسم. فقط می‌دانم گلوله به سینه‌اش خورده و دخترعمویم کفن را کنار زده و سینه‌ی باز شده را دیده. درعوض همه‌ی سوال‌ها را از اینترنت پرسیدم.

برای اولین‌بار اسمش را در گوگل سرچ کردم. چندتا لینک بهم داد. یکی از لینک‌ها مربوط می‌شد به مراسم پلاک‌گذاری‌اش. مراسم پلاک‌گذاری دیگر چیست؟ لینک را باز کردم. خبری بود با یک گزارش تصویری مفصل. اسم کوچه را به نام او عوض کرده بودند. مراسم هم به همین تعویض پلاک‌ها مربوط می‌شد. توی کوچه چندردیف صندلی چیده بودند و چندمقام محلی و بسیج منطقه حضور داشتند. ولی هیچ‌کس روی صندلی‌ها ننشسته بود.‌ یکهو در عکس‌ها دخترعمویم را هم دیدم. شالش را خیلی جلو کشیده بود و سرش را زیر انداخته بود. در عکس دیگری داشت پلاک را از یک نظامی تحویل می‌گرفت، یاد اعطای مجسمه‌ی اسکار می‌افتادی. برادرت را بکشند و حالا این مضحکه را راه بیندازند و همه را با لبخند تحمل کنی یا بدتر اینکه فکر کنی این هم کاری است و وظیفه‌ای است برای زنده‌ نگه داشتن یاد شهیدت. از بقیه‌ی برادر و خواهرها در مراسم خبری نبود. ‌عمو و زن‌عمویم مرده‌اند و دیگر هیچ کدام از آدم‌های خانواده توی آن کوچه زندگی نمی‌کند و خانه را برای فروش گذاشته‌اند.

بعد از شهید شدن پسرعمویم، چندبار بهش ارتقای درجه دادند. حالا سرهنگ است، کوچه‌ای را هم به نامش کرده‌اند، عکس بی‌کیفیتش را هم سر کوچه کوبیده‌اند و بالایش نوشته‌اند شهادت اوج بندگی است. کاش در این گزارش تصویری، عکسی را می‌دیدم که در آن دخترعمویم با پا کوبیده به صندلی‌ها و واژگونشان کرده. همدست شدن با سیستمی که شهیدت را منفور کرد و باعث شد مردم هر یادی از او را پس بزنند و گوش‌هایشان را بگیرند و برای نشنیدن، صداهای دیگر از خودشان دربیاورند رنج‌آور است.