چهارشنبه

آواز تگرگه

بعضی صبح‌های زود باد هوای خوشبوی باغای دورو با خودش میاره. صدای به هم خوردن برگ درختا و آواز پرنده‌ها اوج می‌گیره و هر صدای دیگه‌ای رو خفه می‌کنه. سایه‌ای مثل لاحاف رو زمین پهن می‌شه و خنکش می‌کنه اما به آسمون که نگاه می‌کنی، ابری نیست، به زمین که نگاه می‌کنی‌ درختی نیست، پرنده‌ای نیست. مثل گوش‌ماهی که می‌گیری دم گوشت و صدای دریا میده، مثل آبی که از روی دستی خشک می‌شه و خنکی مطبوعشو به ارث می‌ذاره، طبیعت بهت هجوم میاره، بغلت می‌کنه و آروم تکونت میده، بدون اینکه باشه. توی هر شبانه‌روز یه لحظاتی تعبیه شده که آدم تو اون وقتا به رستگاری می‌رسه چون یهو همه چی باهات می‌خونه، دمای بدنت به حدی می‌رسه که سبک می‌شی، به پوستت که نگاه کنی رگای آبیشو می‌بینی و ماهیای خیلی ریز که دارن دم جنبان اینور اونور میرن. یه لذت کوچیک بی‌دلیلی وارد بدنت می‌شه و همون موقع‌ست که می‌گی ئه چه یهو حالم خوب شد. ممکن هم هست بهش آگاه نشی، بیاد و بره و نفهمی یا خواب باشی. اگه همون لحظه دستاتو از دوطرف بدنت بیاری بالا و بال بزنی احتمالش زیاده که بری هوا یا اگه آبی باشه که بپری توش، بتونی بدون شنا کردن دووم بیاری و زندگی دیگه‌ای رو شروع کنی. ولی بشر چون بر اثر کثرت انجام کاری از محال بودنش مطمئن شده برای بار هزارم انجامش نمی‌ده و این خبط بزرگیه، ممکنه جایزه تو همون بار هزارم نهفته باشه. اینکه دستتو بکنی تو سوراخی که هزار دفعه‌ی پیش هم کردی، ژنیه و خوشبختانه این ژن به ما منتقل شده. واسه همین مامان من با اینکه تاحالا یه پاپاسی هم دستشو نگرفته از شرکت تو قرعه‌کشیای مختلف خسته نمی‌شه و من از خراب کردن مربای هویج و دوباره درست کردنش کوتاه نمیام. الانم صدای خرت‌وخرت تراشیدن هویجا جوری بلنده که انگار اینجا وسط جنگل، کارگاه نجاری دارم. 

شنبه

دل پریشون پریشون پریشون

چندشب بود خونه نرفته بودم و پیش دوستام مونده بودم. بابام از خونه بهم زنگ زد. گفت کجایی؟ گفتم بیرونم. گفت نمی‌خوای بیای خونه؟ گفتم نه امشب نمی‌یام. عصبانی شد و داد زد. گفت چندشبه خونه نیومدی. یعنی چه؟ وقتی عصبانی می‌شه به یعنی چی می‌گه یعنی چه. گفتم فردا صبح خونه‌ام. گوشی رو کوبید. برگشت دید پشتش وایسادم. انقدر صداش بلند بود که صدای اومدنمو نشنیده بود. ولی این شوخی اصلن خوشحالش نکرد، انگار حرفمو بیشتر از حضورم باور کرده بود و با همون فاز عصبانی نگاه خصمانه‌ای بهم کرد و گفت مسخره و از در رفت بیرون. در حالی‌که این شوخی همیشه تو خونه‌ی ما جواب داده و مایه‌ی اتحاد خانواده‌س. به این صورت که بابام از سر کار می‌یومد و زنگو می‌زد و همون موقع مامانم می‌رفت یه جا قایم می‌شد. بابام می‌گفت مامانت کجاست؟ می‌گفتیم از صبح رفته بیرون نیومده. نگفته کجا می‌ره؟ نه. همون لحظه‌ای که بابام با حال گرفته می‌رفت طرف آشپزخونه مامانم می‌پرید بیرون و همه می‌خندیدیم و بابام که به وجد اومده بود و جون دوباره‌ای گرفته بود تا ساعت‌ها دنبالمون می‌کرد و باهامون کشتی می‌گرفت و ما التماسش می‌کردیم که بس کنه و به استراحت بپردازه. هنوزم من و راحله با هم از این شوخیا می‌کنیم و خاندان رسولی هرجا که باشن به این شوخی زنده‌ان. ولی همین باعث شده که وقتی به مامانم می‌گیم راحله کار داشته و نیومده، کل خونه و بعد خونه‌ی همسایه‌ها و خیابونا و مغازه‌های اطرافو دنبالش می‌گرده تا ببینه تو کدوم سوراخ قایم شده و ماهم درحالی‌که از پی‌اش روانیم قسمش می‌دیم: مادر من والله نیومده، نیست.

دفعه‌ی آخر که نشسته بودم منتظر بزنگاه که آفتابی شم، در کمد پایین کتابخونه رو باز کردم که خودمو با عکسا سرگرم کنم که با برداشتن اولین آلبوم عکس شوکه شدم. بیشتر آلبوما به علت کهولت سن  شیرازه‌شون از هم پاشیده، از کار افتادن و باید عوض می‌شدن. بابام بهم گفته بود براش آلبوم بگیرم. دفعه‌ی بعد که دیدمش گفت گرفتی؟ گفتم یادم رفت. دفعه‌ی دیگه حتمن می‌گیرم. یه ماه گذشت. پرسید گرفتی؟ گفتم اه باز یادم رفت، زنگ می‌زنی یه یادآوری بکن دیگه. چندماه گذشت. گرفتی؟ ای وای.

آلبوم دست‌سازش تو دستم بود. دفترچه یادداشت بی‌استفاده‌ی منو که توش هیچی ننوشته بودم برداشته بود، روی هر ورق مشما فریزر کشیده بود، عکسو گذاشته بود توش و با چسب شیشه‌ای دورشو محکم کرده بود. کل دفترچه به این صورت پر از عکس شده بود. چهره‌ها و مناظر از پشت مشما فریزر بهت نگاه می‌کردن و فیلتر تازه‌ای روشون کشیده شده بود و انگار بخار دهن آدمای موجود در عکس هم مشما رو کدرتر کرده بود. تقریبن هیچی از جزئیات عکس معلوم نبود. با ناباوری آلبومو ورق زدم و بخاطر اینکه چرا نزدیک یه ساله قول دادم آلبوم بخرم و نخریدم و هی یادم رفته، بخاطر اینکه بابام خودش ناتوان از خریدن یه آلبوم عکسه و با امکانات موجود دست به این اختراع زده، بخاطر ساعت‌هایی که نشسته و سر فرصت مشما فریزرا رو روی هر عکس فیکس کرده و با دقت دورشو چسب زده و سرش گرم شده و بعد هم از پشت همون فیلتر هربار عکسا رو تماشا کرده، یه دل سیر گریه کردم. 

چهارشنبه

نباس از اغراق ابا داشت

بلایی که کیوی سر گوشت خام میاره، اسید سر آدم نمی‌یاره. قبل از کباب کردن، به گوشت کیوی می‌زدن و شل و ول و وارفته بسان ژله می‌کشیدن به سیخ. هدف از این کار چی بود؟ والله که 90 درصد عمالش نمی‌دونستن، فقط یه چیزی جایی دیده بودن و همونو پیاده می‌کردن؛ کاری که اکثریت که ما باشیم با زندگیمون می‌کنیم. ولی بالاخره یه نفر از خیل انسان‌ها فهمید که این کار غلطه، با گوشت، قبل از کباب کردنش نباید انقدر ور رفت و از هویت ساقطش کرد و اینو مثل حسن که داشت وضو به حسین یاد می‌یاد، به بقیه هم رسوند. چیزی که به اون سرعت همه‌گیر شد، به سرعت هم رخت بربست و عید امسال که میزان استعمال کباب از مرز میلیاردها سیخ گذشت کسیو ندیدم به گوشت قرمز کیوی بزنه. البته در دورافتاده‌ترین مناطق که نور آگاهی هنوز از درزهای نحیف به درون راه پیدا نکرده همچنان این عمل ننگین روی گوشت انجام می‌شه و جوندگان از اینکه گوشت مثل شکلات تو دهن آب می‌شه راضی‌ان.

سیخ‌زدن کباب نزد خانواده‌ها کار فوق تخصصی به حساب میاد. سیخ‌زنا تو هر خاندانی ثابتن و یه سری کارآموز هم همیشه زیردستشون دارن  که قبل از مرگشون جانشینشون رو از بین همین کارآموزا انتخاب می‌کنن. کارآموزایی که دوران کارآموزی رو فقط از راه تماشای چگونگی تهیه‌ی کباب می‌گذرونن؛ چون سیخ‌زنا چنان محیط رعب و وحشتی پیرامون کباب و منقل زغال ایجاد می‌کنن و هر حرکتی رو با این بهانه که کباب خراب می‌شه خنثا می‌کنن که نمی‌شه به چیزی دست زد. اگه سیخ‌زن خودش آتیشو هم به راه کرده باشه که دیگه واویلا. احتمالن مردسالاری همچین بلایی سر مراسم کباب آورده. مردا در یه مقطعی که بر تاریخ پوشیده‌س تصمیم گرفتن کباب‌زدنو کار مردونه و مهمی‌ که با کل کار زنا تو آشپزخونه برابری می‌کنه جلوه بدن و در این راه زنها هم بهشون کمک کردن. چنان درباره‌ی این کار پرمخاطره تبلیغ می‌شه که تعجب می‌کنی چطور هنوز شهید نداده یا از دلش مذهبی جدید به جهان عرضه نشده. هر ایرانی‌ای که به جهان صادر می‌شه، یه فعال باربیکیو به فهرست فعالین باربیکیوی اون کشور راه پیدا می‌کنه. ایرانی تو خارج چمن که می‌بینه می‌گه چی کار کنیم؟ سیخ درآریم کباب کنیم. اگه همه‌ی دنیا هم از کباب کردن خوراکی‌ها تو محیط آزاد خسته بشن و آشپزخونه رو ترجیح بدن، ایرانی نمی‌ذاره این مهم در جهان منقرض بشه. 

دوشنبه

دوئل رسم قشنگی بود که ورافتاد

مردم از یه زمانی به بعد تصمیم گرفتن دعوا نکنن و بحثو زیادی کش ندن و سر و تهشو با جمله‌های صلح‌آمیز «نظر شما هم محترمه» و «این چیزا البته سلیقه‌ایه» هم بیارن. هر روز هم داره به دایره‌ی چیزایی که خوب یا بد بودنشون سلیقه‌ایه اضافه می‌شه. چون تو دوره زمونه‌ای هستیم که تمایل مردم به بحث زیاده، زیاد پشت کامپیوتر می‌شینیم و می‌گیم حالا که حوصله‌مون سررفته چه کار کنیم؟ بحث کنیم. مثلن ممکنه دونفر سر اینکه چه مسکنی برای کمردرد خوبه بحثشون بشه و کار به جاهای باریک بکشه و بیم اون بره که پرده‌های ضخیم احترام فروبیفته، بنابراین یکی تصمیم می‌گیره با پیش کشیدن مبحث سلیقه آب رو آتیش بریزه. اینجوری همه چی موازی پیش میره و کسی متضرر نمی‌شه، احتمال تصادف پیش نمی‌یاد و کار به کشتی گرفتن نمی‌کشه. من می‌گم خیلی خوشم می‌یاد آدما وقتی می‌خوان مترو سوار شن همو هل می‌دن که جا گیرشون بیاد و تو می‌گی آره خب این نظر توئه و سلیقه‌ت اینجوریه ولی سلیقه‌ی من این نیست.

بحث محصول رو جذاب می‌کنه ولی انتقاد قوی‌تر اونو از ریخت می‌ندازه. مراد از بحث سازنده هم بحثیه که باعث نشه محصول تخریب و روانه‌ی سطل زباله شه. این تخریب‌ها خلاف رویه‌ی مصرف‌گرائی و سرمایه‌داریه و دیگه الان ما با این تنوع «تجربه‌ی زیسته»، عبارتی که این روزا مده، نمی‌تونیم چیزی رو زیر سوال ببریم. سرمایه‌داری خیلی زحمت کشیده این چیزا در ما درونی شه و به لطفش سیب‌زمینی پشندیای خوبی شدیم. هر جا کلاهمون داره می‌ره تو هم بدون نیاز به وساطت ارباب سرمایه، با پیش کشیدن بحث سلیقه و تجربه‌ی زیسته کاری می‎‌کنیم که اولن هیچ محصولی برچسب بی‌ارزش نخوره و بی‌مصرف نمونه و بعد هیچ وقتی برای مصرف کردن تلف نشه. هیچ تولیدی بی‌ارزش نیست، شما فقط باید برسونیش به دست آدمی که سلیقه‌ش اینه و این تو تجربه‌ی زیسته‌ش جواب می‌ده. دوران دور ریختن چیزا سر اومده. الان فقط داریم از همه‌چی انباشته می‌شیم. باز جای شکرش باقیه که یه چیزایی قطعیه و هنوز به زهر سلیقه آلوده نشده. کاش اونا رو ازمون نگیرن. خدا رو صدهزار مرتبه شکر که وقتی می‌گم این بادمجونا چقدر موقع سرخ شدن روغن می‌خورن برنمی‌گردی بگی این نظر توئه ولی تجربه‌ی زیسته‌ی من می‌گه بادمجونا تو مصرف روغن خیلی صرفه‌جو هستن.

شنبه

داستان شجریان و دیگران

مرد وسط مغازه‌ی فرش‌فروشی وایساده بود و داشت اون طرف خط، به آقای شجریان سلام می‌کرد. برگشتم نگاش کردم، نمی‌دونم انتظار داشتم کیو ببینم؛ مشکاتیان؟ طرف تلفیقی از علیرضا قربانی و سالار عقیلی بود. گفتم حتمن یکی از شاگرداشه. نمی‌شه کسی زنگ بزنه و با شجریان‌نامی ‌صحبت کنه و اون آدم همون شجریانی که همه می‌شناسیم نباشه. مگه چقدر شجریان تو کل دنیا وجود داره؟ فقط سه‌تا؛ ممرضا و همایون و مژگان. ولی صبر کن ببینم، اگه خود شجریان بود طرف به چه جراتی بهش نگفت استاد و گفت آقای شجریان؟ الان دیگه رایان پسر نوجوانش هم پدرش رو تو خونه استاد صدا می‌کنه. پس حتمن اون نبوده. شاید همایونشون بوده. همایون تا وقتی پدر در قید حیاته، از استاد خطاب شدن محرومه. این لقب تو خانواده‌ی شجریان موروثیه ولی فکر نکنم هیچوقت نصیب مژگانشون بشه.

یکی دوسال بعد از زلزله‌ی بم، شجریان برداشت یکسری خبرنگار رو با خودش برد بم که با هم از پروژه‌ی باغ هنر بازدید کنن. هنوز چیزی ننوشته بودم که استاد بگه چون بلیت کنسرت بهت ندادم علیهم نوشتی یا هنوز اون گندو تو روزنامه نزده بودم. سر کنسرت امریکا، تو صفحه موسیقی روزنامه یه گزارش چاپ کرده بودم درباره‌ی اجرا، عکس گزارش هم سالن خالی اجرا بود با گلیم و چندتا تشکچه و مخده. احتمالن چنددقیقه بعد درها باز می‌شد و جمعیت می‌یومد سالنو پر می‌کرد. به صفحه‌بند گفتم در توضیح عکس بنویسه محل اجرای شجریان در امریکا. گوشش کنسرت رو چیز دیگه‌ای شنید و منم بی‌دقتی کردم و فرداش دیدیم توضیح عکس اینه: محل اسکان شجریان. احتمالن با توجه به اون تشکچه‌ها و بالش‌ها مخاطب شک نمی‌کرد که بعله، استاد تو امریکا همینجا ساکنند.

ولی سفر بم، سفر خوبی بود. شجریان هم در مقام میزبان واقعن سنگ تموم گذاشت. بعضی خبرنگارها باورشون نمی‌شد که با استاد آواز ایران نشستن سر یه میز و نیمرو لای نون بقچه می‌کنن یا ماست می‌ریزن رو برنج. بعضیا در طول سفر پلک نزدن که چیزی از دستشون نره. فکر کنم از اون دوسه روز، بیش از یه میلیارد عکس تهیه شد. خود شجریان رو هم می‌دیدیم که دوربین دوست داره و خیلی پایه‌ی عکس گرفتنه. اگه کسی نمی‌رفت باهاش عکس بگیره فکر می‌کرد از چیزی دلخوره؛ می‌رفت سراغ فرد مذبور و جویای احوال می‌شد و دلجویی می‌کرد. منم باهاش عکس دارم، گذاشتم به‌وقتش رو کنم.

 خیلی بهش می‌گفتن برامون آواز بخون. موقع این درخواست معذب و عرقریزان می‌شدم. دلم می‌خواست با بیل بقایای به جامونده از ارگ رو بریزم تو دهنشون. یعنی چی که استاد برامون آواز بخون؟ اگه استاد به زبون دیگه‌ای تکلم می‌کرد حتمن ازش می‌خواستن که یه کم هم به اون زبون برامون حرف بزنه یا بخونه. مگه سیرکه که راه و بیراه از یکی توقع شیرین‌کاری دارید. برای مردم فرق نمی‌کنه فرد شیرین‌کار یه طفل چارساله‌س یا یه بزرگسال شصت و اندی ساله، هر کی هست و در هر مقام و موقعیتی هست باید بریزه وسط و سرگرم کنه. هربار که این درخواست می‌شد استاد با لبخند و سخاوت خاص خودشون رد می‌دادن، حرفو عوض می‌کردن و یه گوشه از زمین خاکی رو نشون می‌دادن و می‌گفتن اونجا رو نگاه کنید، اونجا قراره کلاس تنبک‌نوازی بشه.

تا اینکه بالاخره یه شب کنار دریاچه مصنوعی که تازه ساخته شده بود آواز خوند. همه پهن شده بودیم رو زمین و من کنارش نشسته بودم. یادم نیست چی خوند ولی شنیدن صداش از اون فاصله‌ی نزدیک، بدون میکروفن و هیچی، سِحر کرد. صداش موجود زنده‌ای بود که تا از دهنش بیرون می‌یومد رشد می‌کرد و بالغ می‌شد و پر می‌کشید. اگه دستتو بلند می‌کردی، حتا می‌تونستی به صدا دست بکشی، می‌تونستی یه کم ازش تو مشتت جمع کنی، چشماتو ببندی و بمالیش به صورتت، یا یه پالتوی گرم و مرغوب واسه زمستون از توش دربیاری. اون موقع بود که تازه فهمیدم میکروفن‌ها چه جنایتی می‌کنن، صدا رو می‌گیرن و یه چیز دفرمه و مچاله تحویل می‌دن. استاد زیاد مایه نذاشت و برامون از اون چهچهه‌های مخصوصش نزد و اصل جنسو بدون شاخ و برگ اضافی تحویلمون داد. وقتی از اونجا بلند شدیم منم به خیل زل‌زنندگانش پیوسته بودم. تصمیم گرفتم همون شب برم پشت در اتاقش تو هتل، گوشمو بچسبونم به در و ببینم خروپف‌هاش چه کیفیتی داره؛ آیا وقتی خروپف‌ها اوج می‌گیره تبدیل به چهچهه می‌شه؟


ولی همراهانمون بسشون نبود، هرکی بهشون زنگ می‌زد، یه دور هم گوشی رو می‌رسوندن به شجریان که با اونور خط چاق سلامتی کنه. یه پسری بود که هر روز یکی از فامیلاش بهش زنگ می‌زدن، اونم بعد از دوجمله گوشی رو تحویل می‌داد به استاد و بعد از نیم ساعت می‌یومد تحویل می‌گرفت. ولی هرگز ندیدم استاد خم به ابرو بیارن؛ تا این حد مردم‌دار و تا این حد رئوف با توده. 

یکشنبه

آینه‌های بی‌در

دمای خیلی کم یا دمای خیلی زیاد بلای بدی سر قیافه‌م میاره. صورتم کج و کوله می‌شه، اجزاش جابه‌جا می‌شه، تو آینه‌هایی که تصادفی سر راهم وجود دارن نگاه می‌ندازم و از خودم می‌ترسم. شال‌گردنو می‌پیچم دور صورتم و تا روی شبکیه بالا می‌یارم و کلاه کاپشن رو می‌کشم رو سرم تا جایی که فاصله‌ش با لبه‌ی شالگردن یه بند انگشت باشه. تو آینه‌ی گرد ایستگاه بی‌آرتی خودمو نگاه می‌کنم و از اینکه کسی با دیدنم جیغ نمی‌کشه تعجب می‌کنم، درست عین یه لاحاف متحرکم. وقتی خیلی سرده اگه صورتمو نپوشونم شبیه کسی می‌شم که روش آب جوش ریختن. پریروز که شال‌گردنمو همراه نبرده بودم، رفتم داروخونه کرم بخرم، طرف به صورتم نگاه کرد گفت وای چی شده؟ گفتم چی شده؟ سرده لامصب.

همیشه از این وضعیت راضی بودم، نفس که می‌کشیدم، می‌خورد به شال‌گردن و برمی‌گشت رو پوست خودم و گرم می‌شدم و خوشم می‌شد - مکانیزم لاحاف کرسی - تا اینکه تو یکی از این آینه‌های سر راهی خودمو دیدم و وحشت کردم. از اون به بعد با اینکه دست برنداشتم از پتوپیچ کردن خودم ولی اعتماد به نفسم تو خیابون کم شده و هر نگاهی که کسی بهم می‌ندازه، فکر می‌کنم از سر تاسفه. لعنت به آینه‌های تصادفی.

اون تو هم که بودم یه بار باهاش مواجه شدم. جلسه‌ی اول در حالی که چشم‌بند داشتم و رو به دیوار نشسته بودم، طرف بهم گفت برای چی موهات بیرونه؟ مگه اینجا جنده‌خونه‌س؟ چادرتو درست کن. چار تا تار مو از زیر شال خودم و چادری که بهم داده بودن اومده بود بیرون. چادره سنگین بود و به کمک کش چشم‌بنده شال رو می‌کشید عقب و موهام پیدا می‌شد. چاره‌ای که کردم این بود که پر شال رو اول چند دور می‌پیچیدم دور گردنم و واسه اینکه محکم‌تر بشه دوطرفشو از کنار شقیقه‌ها می‌دادم پشت گوشم. روش چشم‌بند می‌زدم، بعد چادر می‌نداختم. اینجوری عقب نمی‌رفت و تا شب سر جای خودش وامیستاد. تا اینکه تو اون اتاق آینه‌ای با هیبت خودم روبرو شدم، عین میمون گوشای بل‌بلم از دوطرف زده بود بیرون و شبیه پاک‌باخته‌ها بودم. روزای آخر تو اتاق بازپرس، عکسیو که روز دوم ازم گرفته بودن، دیدم. عکس سه درچاهار پرسنلی، از روبرو و بغل، با شال و چادر و گوشای بیرون‌زده، خیره به دوربین، خیره به روبرو، کبود. 

سه‌شنبه

اسم تو هر اسمی که هست به تخمم

پنجم ابتدایی که بودم یه معلم خوشگل داشتیم که وقتی می‌خندید همه خوشگلیش از بین می‌رفت. دندوناش جلو بود و لثه‌هاش وقت حرف زدن زودتر از دندوناش باهات احوالپرسی می‌کردن. بعد اونچه نباید، اتفاق افتاد. یه روز به‌جای مامانم مادربزرگم که هنوز دوازده سال تا مردنش وقت داشت اومد درسمو پرسید. داییم مجرد بود و می‌گفتن ده سالی هم از وقت ازدواجش گذشته. بنابراین مادربزرگم هر دختر بالغی می‌دید به چشم عروس خودش بهش نگاه می‌کرد. معلمه رو که دید گفت الا و بلا باید بریم خواستگاریش. بعد داییم رو فرستاد که به بهانه درس پرسیدن معلمه رو ببینه. تو یه هفته قشونی از فامیلای ما راهی مدرسه شدن که درسمو بپرسن. خدا می‌دونه که چقدر خودمو زدم به در و دیوار که نکنید، آبروم جلوی معلمه و بچه‌ها می‌ره. جرات نداشتم به مادربزرگم بگم و مشتامو تو دامن مامانم می‌کوبیدم اما مامانمم اختیاری نداشت. همه که پسندیدن قرار شد که مامانم بیاد مدرسه و به معلمه بگه می‌خوان برن خواستگاریش. اسم معلمه نیلوفر بود. گمونم سی‌سالی هم سن داشت. دایی بزرگم اسم معلمه رو که فهمید عاقلانه‌ترین حرفو زد. گفت نیلوفرو که نمی‌یان بدن به عبدالله. و هیچی مثل این دوتا اسم اختلاف طبقاتی و فرهنگی دوتا خانواده رو برملا نمی‌کرد. اما به حرفش گوش نکردن و گفتن اسم فرودسی ‌هم ابوالقاسم بوده. خلاصه مامانم به معلمه گفت و معلمه هم جواب رد داد و قبل از مرحله خواستگاری دائیه رو دیپورت کرد. بعد دیگه شروع کردن ایراد گذاشتن رو معلمه که خوب هم نبود، فکش جلو بود، بدنش چغر بود، صورتش زیادی سفید بود.

اسم نیلوفر واسه کسی که دهه سی دنیا اومده زیادی جلوتر از زمانه بود، فکر کنم اون موقع‌ها اسما تو همین مایه‌های اسم من بود. خیلی دوست دارم به آمار ثبت احوال اون زمان دسترسی پیدا کنم و ببینم چه اسم‌هایی پیشتاز بودن. من که یه عمر به بابام سرکوفت زدم این چه اسمیه رو  من گذاشتی تاحدودی می‌فهمم چرا ملت انقدر تو اسم گذاشتن عجیب و غریب عمل می‌کنن. می‌خوان با اسم بچه سرافراز بشن و مثل فیلمای آخر بیضایی که همه‌ی عقده‌های سی سال رو جمع می‌کنه و به همه‌ی سوالا تو یه فیلم جواب می‌ده، نیت کردن که اسم بچه خیلی از بارها رو از رو دوششون برداره و بچه هم وقتی بزرگ شد مدال بندازه گردنشون. اسم بچه ویترین تفکرات والدینه و باید تا جایی که می‌شه گنده‌گوزانه باشه. مثلن نشون بده که والدین چقدر اهل فرهنگ و کتاب و شاهنامه و ایران آریایی‌ان، چقدر به آنسوی مرزها نظر دارن و مطابق با الگوهای جهانی عمل می‌کنن و بچه‌ رو جهان‌وطن می‌دونن یا چقدر معتقد به ائمه‌ی اطهار و معصومینن یا جلوجلو برملا کنه که والدین از تیره‌ی اعیان و اشرافن. یه عده هم خیلی زبل و بلان و تلفیقی کار می‌کنن. ولی هرچقدر فعل و انفعالات اسمگذاری برام قابل درک باشه باز با شنیدن یه اسمایی جفت می‌کنم. آخه چرا اسم بچه‌تو می‌ذاری آرت‌من؟ بچه با این اسم چه جوری می‌خواد فردا که بزرگ شد تو اجتماع سر بالا کنه. شایدم تا اون موقع اسم انقدر دغدغه نباشه و بچه‌مدرسه‌ای‌ها و جوانان از مسخره کردن اسم هم کشیده باشن بیرون و کرده باشن تو یه چیز دیگه.

دیگه مثل قدیم نمی‌شه سره رو از ناسره تشخیص داد و به کشف و شهود رسید. من تو این بازار مکاره پشت کسایی رو می‌گیرم که طرفدار اسمای ساده‌ان، بار گنده نمی‌ندازن رو دوش اسم و آپولو هوا نمی‌کنن.