یکشنبه

بعدش چایی خوردیم

داشتیم ناهار می‌خوردیم. هنوز در مرحله‌ی سوپ بودیم. سوپ خوشمزه‌ای بود؛ شیر و جو. می‌خواستم یک ملاقه‌ی دیگر بریزم که پشیمان شدم. برنج را در همان ظرفی که سوپ را خورده بودم ریختم. ظرف دیگری هم نبود. صاحبخانه با ما احساس نداری می‌کرد و حتمن فکر کرده بوده همه موافقیم که ظرف بیشتری کثیف نشود. تکه‌های مرغ بزرگ بودند. با چنگال کمی از گوشتشان کندم و توی بشقابم گذاشتم و رویش آب مرغ ریختم. صاحبخانه گفت چرا یه تیکه کامل برنمی‌داری؟ گفتم نمی‌تونم بخورم. بقیه هم تقریبن داشتند همین کار را می‌کردند. فکر کردم دارد صحنه‌ی آش و لاش شدن مرغ‌ها را با خشم تماشا می‌کند و درمورد بی‌فرهنگی ما به قطعیت می‌رسد. چون بعضی عقیده دارند که غذا تا آخرش باید آراسته بماند و ریخت‌وپاش نداشته باشد. ولی کسانی که این دغدغه را دارند نباید تکه‌های مرغ را کوچکتر بگیرند؟ شاید هم کار ما اشتباه است که تکه‌ی درسته را نمی‌گذاریم توی بشقابمان و ترس دور ریختن داریم. اما در آن صورت هم فکر می‌کنند مویی، سنگی توی غذا پیدا شده که بقیه‌اش را نمی‌خوریم، یا خوشمان نیامده، یا این روشی برای اعتراض است. شاید هم باید ظرف واسطه‌ای وجود داشته باشد. تکه‌ی بزرگ مرغ را بگذاری توی آن ظرف و با یک چنگال واسطه ازش جدا کنی و بگذاری توی ظرفت و با چنگال خودت مشغول شوی. این همه تلاش برای اینکه خدای نکرده چیزی دهنی نشود و دهنی شدن مثل نفرینی سفره را به خود آلوده نکند. به صاحبخانه نگاه کردم ولی سرش توی بشقاب خودش بود. به خانواده‌ی ما می‌گویند جوجه‌خوراک، کم‌خوریم و تا یک ساعت بعد از تمام شدن غذا داریم جواب پس می‌دهیم که چرا کم خوردیم و دست روی قرآن می‌گذاریم که علت کم‌خوری بدمزه‌گی غذا نبوده.


تمام مدتی که داشتیم غذا می‌خوردیم مامانم سوپ می‌خورد. یک ملاقه یک ملاقه برای خودش می‌ریخت. نگران بودم غذای همه تمام شود و او غذایش را شروع نکرده باشد. پیشش نشسته بودم. یواش بهش گفتم دیگه سوپ نخور، برنج بکشم؟ نمی‌دانم چرا یواش گفتم. حتمن ترسیدم به حساب دله‌بازی بگذارند. ولی صاحبخانه‌ای که اینهمه با ما ندار است چرا باید همچین فکری کند؟ مامانم گفت می‌ری یه آب به این بزنی؟ بشقابش را آورد بالا. گفتم سوپی بشه بدت می‌یاد؟ گفت آره. بلند شدم رفتم سمت ظرفشویی و صاحبخانه با صدای بلند آدرس کابینت بشقاب‌ها را داد و گفت یه دونه از همونجا بردار، دستتو خیس نکن. بشقاب را آب زدم و برگشتم برای مامانم برنج ریختم. اینهمه سال کنارش غذا خورده بودم و برایش غذا کشیده بودم و از این قانون شخصی‌اش خبر نداشتم. فکر می‌کردم فقط از قاشق دهنی ما بدش می‌آید. به بی‌عاطفگی متهم می‌شد که دهنی بچه‌هایش را نمی‌خورد. بهش می‌گفتند تو دیگه چه‌جور مادری هستی؟ بابام از دهن ما می‌گرفت و می‌گذاشت توی دهن خودش و به مادرم عاطفه یاد می‌داد و به ما یاد می‌داد دل‌شکسته شویم. مادرم عین خیالش نبود و توضیحی هم نمی‌داد و در جواب تعجب بقیه لبخند می‌زد و به گفتن "خوشم نمی‌یاد دیگه" بسنده می‌کرد و بعد هم کار خودش را می‌کرد. حالا می‌دیدم از بشقاب سوپی خودش هم بدش می‌آید و راحت می‌گوید بدم میاد همان‌طور که راحت به ما می‌گفت قاشق دهنی‌تونو نزنید تو بشقاب من و علاقه‌ای برای تبدیل شدن به یک مادر استاندارد نداشت. 

شنبه

اسم شریفتون؟

صداقت محبوبه. اگه رئیس‌جمهوری کارشو بکنه ولی صداقت نداشته باشه منفورتر از اونیه که به‌رغم کم‌کاری صادق باشه. تو این کتابی که دارم می‌خونم نویسنده میگه صداقت و صمیمیت تو دوسه قرن اخیر تبدیل به ارزش شده و قبلش به حساب نمیومده. مثلن اگه یه مسلمون در راه اسلام جون خودشو می‌داد نمی‌گفتند آفرین بهش که همچین عقیده‌ی محکمی داشت، اونو موجود بدبخت و نادون و گمراهی می‌دونستن که به‌خاطر مهملات و اباطیل مرده. مردن در راه آرمانی غلط و این واقعیت که امثال این آدما صادقانه و صمیمانه پایبند اعتقادشون بودن فرقی در احوالشون به‌وجود نمی‌آورد. اونچه مهم بود برحق بودن و در راه درست قدم گذاشتن بود وگرنه که صداقت رو بذار در کوزه.

تو یه کتاب دیگه، نویسنده صداقت رو صفتی روستایی می‌دونه و محبوب مغزهای ساده‌ی بی‌دست‌انداز. اگر یکی مومنانه کاری اشتباه انجام بده (مثل خیلی از تکالیف مذهبی) محق‌تر از کسیه که اعتقادی به کاری که میکنه نداره. اولی همه‌چیش در معرض دیدمونه و دستش برامون روئه و فریبمون نمیده، درحالی که دومی عملکردش مبهمه، ما ابهام دوست نداریم و ازش فراری‌ایم و نسبت به کسی که بدین‌وسیله فعالیت عادی ذهنمونو مختل کنه و برای دونستن حقیقت ما رو به زحمت بندازه نفرت می‌ورزیم. جماعتی دارن تلاش شبانه‌روزی می‌کنن ثابت کنن داعشیا صداقت ندارن، از فلانجا پول می‌گیرن، بابا اینا اروپایی‌ان، انگلیسی رو سلیس حرف می‌زنن، به اون خوبی کلیپ میسازن، با این لباسای نارنجی و قرمز که تن قربانیا می‌کنن جهان رو مسخره کرده‌ن، صداقتشون کجا بود.

خیلی از عیبا رو میشه با صداقت پوشوند و پشتش قایم شد. طرف دیگه تو رابطه‌ش با پارتنرش متمدن شده و یاد گرفته نپرسه دیشب کجا بودی که جواب منو ندادی، ولی می‌تونه با شمشیر صداقت بیفته به جونش و سکوت طرف، بی‌علاقگی به توضیح اینکه دیشب کجا بودمو حمل بر عدم صداقت کنه و کاسه‌کوزه رو به‌هم بریزه. دردش اینه که بدونه طرف دیشب کجا بوده، می‌خواد از همه‌چی سردربیاره، ولی خودشم نمی‌دونه اینو می‌خواد و راه مستقیم رو دور میزنه، اینجوری متمدنانه‌تره. هرچی صادقانه‌تر و صمیمانه‌تر، رام‌تر.

 فراوون دیده بودم زندانیایی که درمقابل بازجو راستشو گفته‌ن به مقام قهرمانی نائل اومدن و مدال شجاعت گرفته‌ن اما کسانی که بازجو رو فریب داده‌ن و بهش دروغ گفته‌ن یا نامه‌ی عفو نوشته‌ن، به این دلیل که در راه آرمان، شجاعت و صداقت کافی نداشته‌ن، از دور رقابت‌ها خارج و حتا گاه به خیانت متهم شده‌ن. مهم راسته نه درست. حالا که نمی‌دونیم درست چیه بذار به راست بچسبیم. 

دوشنبه

دلیلی وجود ندارد که من اینجا باشم و نه آنجا

بنگاه پنج‌شنبه زنگ زد که برم خونه رو ببینم. حال نداشتم همون‌موقع از جام پاشم. گفتم شنبه میام. ازش پرسیدم چندتاخواب داره؟ چندسال ساخته؟ صابخونه همونجا زندگی می‌کنه؟ بهترین جواب‌ها رو داد، همونی که ما می‌خواستیم، تو همون خیابونی که دوست داریم. به این هم فکر کردم که اگه همین الان به خودم تکون ندم، ممکنه از چنگم بره، ولی تو بزنگاه‌های تاریخیِ زندگیم راحت شل می‌کنم و سپر می‌ندازم و درگیر قضاوقدر می‌شم. در این مواقع به موقعیت‌ها جلوه‌ی انسانی می‌دم؛ اگه چیزی واسه منه لازم نیست بدوئم دنبالش، خودش می‌دونه که باید منتظرم بمونه، اونی که قراره به این سرعت از دستم بره و من برای نگه داشتنش تور پهن کنم و رقبا رو کنار بزنم و بهش پنجول بکشم، بذار بره. بنگاه اصرار کرد، گفتم نه، همون شنبه صبح اول وقت میام.

شماره‌ی کوچه رو هم پرسیدم. تو اون خیابون زیاد پیاده‌روی می‌کنم و فهمیدم این همون کوچه‌ایه که ازش چندتا عکس گرفتم. یکی از عکسا رو پیدا کردم و با دقتی مثال‌زدنی بهش خیره شدم. تو عکس سه تا آدم هم پیدا بود، اونا رو زدم کنار تا ساختمونا رو راحت‌تر ببینم. شنبه قراره از در کدومشون رد شم؟ یه بنای سیمانی رو انتخاب کردم، از این ساختمونا که بهش میگن جنوبی، از در یکراست وارد ساختمون می‌شی و اون پشت حیاطه. راه‌پله تاریکه و بوی نم می‌ده. چندتاپله رو می‌رم بالا، دوتا واحد روبروی همه، درشون چوبی ساده‌ی کرم‌رنگه. رو در چشمی داره. مستاجر قبلی خیلی وقته خونه رو خالی کرده. می‌شه راحت توش چرخید و معذب نشد. از در خونه که می‌رم تو، یه راهروی باریکه، توالت اونجاست. چه خوب که در توالت وسط هال باز نمی‌شه، متاسفانه توالتش ایرانیه ولی تمیز و دلبازه. مجبور نیستی کتابی داخلش شی و وقتی حسابی جاگیر شدی بتونی درشو ببندی. بعد می‌رسم به هال که یه مربع پنج‌متر در پنج‌متره. کاناپه‌ی قدِ کشتیمون توش راحت جا می‌شه. گرمای خونه با شوفاژه. کاش پکیج بود ولی حالا اینم بد نیست و بهتر از بخاریه. پنجره‌ی هال رو به کوچه‌س، جلوی پنجره یه هره‌ی پهن هم داره که میشه روش نشست و پاها رو آویزون کرد تو کوچه، ولی ما طبقه‌ی اولیم و ممکنه یکی دیوونه‌تر از خودمون پاهامونو بکشه پرت شیم وسط کوچه. کف خونه موکته؛ سدری‌رنگ، زیر موکت موزائیک. به صاحبخونه می‌گم موکتا رو باید به خرج خودش بشوره و دوباره نصب کنه و اونم حتمن قبول می‌کنه و بعد به حسن‌سلیقه‌ش آفرین می‌گم که موکتو به سنگ و سرامیک ترجیح داده. آشپزخونه اوپن نیست، یه پنجره رو به هال داره، اما جاداره. خیلی دوست دارم تو خونه هم پنجره کار کنن. اتاقا نه تنها رو به خیابون، بلکه رو به خود خونه هم پنجره داشته باشن و بچه‌ها بعضی‌وقتا از لب پنجره با والدین معاشرت کنن. از هال میرم تو آشپزخونه، کابینتای فلزی قهوه‌ای داره. توی سینکو نگاه می‌کنم، دولگنه‌س؛ از معیارهای علمی و مطالعه‌شده برای آشپزخونه‌ی خوب. پنجره داره رو به پاسیو. کاشیاش مغز پسته‌ایه، شبیه آشپزخونه‌ی خونه‌ی قدیمی زن‌عموم. کنار در آشپزخونه باز یه راهرو باز میشه و اتاقا اونجاست، دوتا در روبروی هم. خونه هرچی پرراهروتر، تودل‌بروتر. اتاقا کوچیکه، یکیشون پنجره‌ش رو به حیاطه و اون یکی رو به کوچه. تو یکیشون حمومه و تو اون یکی کمددیواری، هردو موکت‌شده. جز توالت و حموم همه‌جا با نور طبیعی روشن می‌شه. من این خونه رو می‌خوام. باید پاشم شبونه برم ببینمش و قرارداد ببندم. ولی خیلی دیره. خیلی دیر بود. زل زدن به عکس رو پایان دادم و صبر کردم تا شنبه.


شنبه صبح اول وقت صبحونه‌مو خوردم و زنگ زدم به بنگاه. برخلاف تصورتون بنگاهی زن بود. گفتم بیام؟ گفت بدو بیا. وقتی رسیدم داشت با تلفن صحبت می‎‌کرد و چای می‌نوشید. با دست اشاره کرد که بشینم. بنگاه یه کوچه با خونه‌ی مورد نظر فاصله داشت. میز با صفحه آگهی‌های همشهری فرش شده بود. گوشی رو گذاشت و گفت اتفاقن داشتم برای شما هماهنگ می‌کردم. می‌مردی تو همین فاصله هماهنگ کنی؟ گفت یه‌ربع باید صبر کنی که بتونیم کلید بگیریم. گفتم پس من می‌رم بانک و برمی‌گردم. پاشدم اومدم بیرون و جلوی مغازه‌های اسباب‌بازی فروشی و کارت پستال‌فروشی وقت تلف کردم. سر یه‌ربع برگشتم تو. منو که دید گوشی رو برداشت و شماره گرفت. گفت ببخشید معطل شدی. سر تکون دادم. اونور به گوشی گفت من الان خدمت می‌رسم کلید بگیرم. چی؟ ولی ما هم اینور مشتری داریم براش. آخه کِی؟ از طرف کدوم بنگاه؟ باشه مرسی، خدافظ. گوشی رو گذاشت و اومد به من توضیح بده که به سکوت دعوتش کردم. گفتم همه‌چی رو می‌دونم ولی باز توضیح خودشو داد که خونه رو یه بنگاه دیگه پنج‌شنبه اجاره داده. لبخند کجی زد و گفت شرمنده و منظورش از اون قیافه‌ای که برام درست کرد این بود که نگاه نکن دارم به زبون می‌گم شرمنده، خودت داری می‌بینی که شرمنده نیستم چون بهت اصرار کرده بودم. کاش حداقل می‌ذاشت خونه رو ببینم تا اون تصویری که درست کرده بودم به هم بریزه و دُز خودخوری کمتر بشه، اینجوری خیلی سخته. پرسیدم خیلی خونه‌ی خوبی بود؟ گفت من خودم تازه جابجا شدم وگرنه حتمن مشتریش بودم. کاش یه‌کم به خودم رحم می‌کردم و حداقل این سوالو نمی‌پرسیدم. 

یکشنبه

ولی آه

هفته‌ی پیش مستند ویوین مایرو دیدم که امسال نامزد اسکار شده بود ولی اسکارو بهش ندادن. قبلن درباره‌ش یه چیزایی خونده بودم و صفحه‌ش رو تو فلیکر دیده بودم ولی این مستند هم کلی چیز تازه داشت. ویوین مایر؛ زنی بود که هشتادوسه سال در گمنامی زندگی کرد و درست همون سالی که مرد کشف شد: سال 2009. پرستار بچه بود و یه دوربین دولنزه‌ی رولی فلکس همیشه دور گردنش بود و همه‌ی سال‌های زندگیش داشت از همه‌چی عکس می‌گرفت؛ بیشتر از صدهزار تا عکس، ولی با عکسا چی‌کار می‌کرد؟ نگاتیوا رو ظاهر می‌کرد و تو کارتن و چمدون نگه می‌داشت و به کسی نشون نمی‌داد. یه جوون خرشانس به اسم جان مالوف یه‌سری از این نگاتیوا رو تو حراج خیلی ارزون خرید و فهمید که با یه نابغه‌ی عکاسی طرفه، رفت بقیه‌ی نگاتیوا و چیزای بجامونده از ویوین مایر رو هم که یه کوه می‌شدن پیدا کرد و سایت زد و نمایشگاه گذاشت و کتاب چاپ کرد و فیلم ساخت و با آسانسور از کوه بالا رفت. تو این فیلم هم افتاد دنبال اینکه بفهمه ویوین مایر کی بود و چی می‌گفت و چرا در عکاسی نابغه بود ولی پرستاری بچه می‌کرد یا چرا پرستار بچه بود ولی عکاسی می‌کرد؟ چرا با این‌همه عکس درخشانی که گرفت کاری نکرد و گذاشت در گمنامی و فقر بمیره؟

ویوین مایر به چشم من که اینهمه عاشق بروز دادنم یه پیامبر بود. هیچی تو دستم نیست ولی با همون هیچی واسه خودم رسانه و تریبون دارم و مدام پشت میکروفنم. کی می‌تونه همچین گنجی داشته باشه و از نشون دادنش خودداری کنه؟ موقع تماشای فیلم مدام چشمای خیسمو با آستینم پاک می‌کردم و خودمو کوچیک و حقیر می‌دیدم. بدترین کاری که میشه با فیلم کرد همین همذات‌پنداری آنی‌یه و منم تمام مدت مشغولش بودم. هرکی مثل من نباشه و توان انجام کاری رو داشته باشه و انجامش نده برام تبدیل به قهرمان میشه. همیشه آدمایی که می‌تونستن بکنن ولی نکردن پیشم عزیز بودن. خودمم نمی‌دونم چه فضیلتی توش هست، شاید یه قدرت فوق بشری، قدرتی که هیچ‌وقت دست من بهش نمی‌رسه انقدر خواستنیش می‌کنه. تو این مستند دیدم برای بقیه هم همین‌طوریه. بزرگترین سوال فیلم این بود که آخه این زن چرا همچین کرد؟ چرا این‌همه عکس و فیلم رو مخفی کرد؟ آدمایی که می‌شناختنش گفتن اون یه زن عادی نبود، اسرارآمیز و غیر اجتماعی بود. راوی هم هی این ماجرا رو پررنگ کرد و انقدر زندگی طرفو زیرو رو کرد و آشناها رو سوال‌پیچ، که ما جوابمونو گرفتیم. که همچین کسی هرگز نمی‌تونه عادی باشه، سالم باشه. آدمی که سرمایه‌ش رو دفن می‌کنه حتمن مشکل روانی داره. فیلم هم با آوردن چاهارتا فکت آبکی بهمون چپوند که آره، اون یه آدم مشکل‌دار بود و به دیوونه‌ها می‌موند و دیگه برای همه مسجل شد که این موجوداتی که ما می‌بینیم موارد استثنایی‌اند و اگه درمان می‌شدند الان داشتن نمایشگاه پشت نمایشگاه افتتاح می‌کردن و امضا می‌دادن و جایزه می‌گرفتن. وقتی تکلیف این آدم هم مشخص شد، نفس‌ها رو با فشار بیرون دادیم و به زندگی برگشتیم و بر تولید و آپلود اصرار ورزیدیم و هر آدمیو هم که دیدیم اسمارت‌فن دستش نیست و شناسه‌ی دیجیتال نداره و حتا بنا نداره از این نداشتن و نبودن و وارد بازی نشدن کردیت بگیره و بهش مفتخر باشه و مدام بقیه رو با یادآوریش بیچاره کنه، سوار اتوبوس کردیم فرستادیم امین‌آباد.


نمی‌خواستم نقد تقبیحی کنم و خدا میدونه چقدر از این فاز بیزارم، یعنی درحالی که دارم یه گهی رو می‌خورم مدام اعلام کنم خاک تو سرم که دارم همچین گهی می‌خورم و وای دوراز جونتون چه گه بدی هم هست، تا بدین‌وسیله نشون بدم حواسم جمعه و گول نخوردم. بیشتر از اینکه بخوام علاقه‌ی خودم و مردم به تولید به منظور خودنمایی رو تقبیح کنم، شیفته‌ی این امکانم که شل کنم و بذارم از کفم بره، مثل اون خدابیامرز. 

گاز و گرسنگی و گلوله

آخرین موهای فرد متوفی هم یه روز صبح به جورابای یکی از ساکنین خونه چسبید و باهاش از در خارج شد. با اینکه موهاش می‌ریخت، خیلی می‌ریخت و به همه‌جا و همه‌چی می‌چسبید دیگه هیچ‌جای خونه نمی‌شه پیداشون کرد. دیگه وقتی داری پلو رو سوار قاشق می‌کنی که بفرستی بالا، لای اون همه سفیدی، یه رشته‌ی خیلی نازک سیاه نمی‌بینی. رشته رو نمی‌کشی بیرون و تو هوا تکون نمی‌دی و با اخم‌وتخم دست از غذا خوردن نمی‌کشی. موها همه از این در رفتن بیرون و مسافر شهر شده‌ن. شاید یکی‌شون تو یه رستوران خودشو به غذای یه غریبه پیچیده باشه، دعوا راه افتاده باشه، مدیر رستوران سر آشپز بدبخت داد کشیده باشه، هیچ‌کس مسئولیت مزاحمی ‌رو قبول نکرده باشه که یه جای دیگه‌ی این شهر خیلی عزیزه، دنبالش می‌گردن تا برای یادگاری برش دارن و ازش مراقبت کنن. از همه‌ی چیزای دیگه براشون واقعی‌تره، به متوفی نزدیک‌تره، اشک‌آورتره.

عوضش یه جای دیگه‌ی دنیا، اون همه موی بی‌کس‌وکار داره تو موزه‌ی آشویتس نگهداری می‌‌شه. تو سایت موزه عکساش هست. یه تپه‌ی بزرگ از موی آدمایی که هفتاد سال پیش اونجا کشته شده‌ن، تو اتاقای گاز از پا دراومدن یا با گرسنگی کشیدن و شلیک گلوله از بین رفته‌ن. دوتُن مو روی هم تلنبار شده و مسئولای موزه ناراحتن که نمی‌شه از پوسیدگی نجاتشون داد و چندوقت دیگه این سند هم که زنده‌ترین سنده از بین می‌ره. عکس‌های نمای نزدیکشون رو هم میشه دید. ترسناکن، ما که دنبال یه تار مو بودیم که باهاش مغموم‌تر شیم، حالا به هزاران هزارتاشون رسیدیم و وحشت کردیم. انگار هیچ‌وقت مال هیچ آدمی نبوده‌ن. مستقل و بی‌خاصیت. دسته‌های بزرگ پشم گوریده‌ان که به‌مرور زمان تغییر ماهیت و جنس داد‌ه‌ن. چرا نگهشون داشتن؟ چون می‌دونن ما دیگه از عدد نمی‌ترسیم، با شیش میلیون کشته کنار می‌یاییم ولی وقتی به دوتن مو می‌رسیم میخکوب می‌شیم. هی باید برامون شاهدهای نامعمول رو کرد. کوه عظیم کفش‌هاشون رو بهمون نشون داد، عینکای بدون شیشه، دندونای مصنوعی، عروسکای شکسته‌ی بچه‌ها، قوطی‌های خالی کنسرو. دیگه خیلی سخت شده ترسوندن ما. امروز میشه ما رو با تصویر آدمی ‌که تو قفس داره زنده زنده می‌سوزه ترسوند ولی فردا دیگه از اینم عبور کردیم. دنیا داره ملتمسانه همه‌ی برگاشو رو می‌کنه. به نفعشه که وحشت کنیم، تنها سرمایه‌شه.  

پنجشنبه

راه تکرار بر خطر باز است

تا دیروز اکبرآقا اگر اشتباهی می‌کرد اشتباهش را گردن نمی‌گرفت. می‌گفت تاحالا از پدرم هم عذرخواهی نکرده‌ام از شما بکنم؟ او را به دادگاه می‌کشاندی، همه‌ی اموالش را مصادره می‌کردی و به خاک سیاه هم می‌نشاندی، محال بود زیر بار برود. اعتراف کردن برایش سنگین بود. چون دیده بود که مردم برای اعتراف به درون اتاقکی می‌روند و پرده‌ها می‌افتد و جوری که جز کشیش هیچکس دیگری نشنود، به گناهانشان اعتراف می‌کنند تا هم سبک شوند و هم دیگر مرتکب نشوند و تازه کشیش هم آنها را نمی‌دید، فقط صدایشان را می‌شنید. دیده بود که سر سجاده به زمزمه از خدا طلب مغفرت می‌کنند و راه توبه پیش می‌گیرند یا که هرچه جلوتر آمده بود دیده بود مردم دنبال روانشناس خوب، روانشناسی که محرم اسرار باشد می گردند تا اعتراف کنند و درمان شوند. اعتراف کردن راهی برای خلاص شدن، برای پاک شدن بود. انگار دوباره دکمه‌ی شروع را بزنی. نمی‌گذاشتی مردم بویی ببرند. اصلاً اینکه کسی پیش مردم به گناهش اعتراف کند، کراهت داشت. در احکام دین هم نکوهش شده بود. چون اولاً آن را موجب از بین رفتن آبرو و ارزش انسان می‌دانست و درثانی فقط خداوند را شایسته‌ی آن معرفی می‌کرد.

ولی رسم روزگار عوض شد. دیگر اعتراف راه نیست، خود هدف است و با صدای بلند، جوری که همه بشنوند انجام می‌شود و اگر کسی نخواهد بشنود، چانه‌اش را بالا می‌گیری، مجبورش می‌کنی به چشمهایت نگاه کند و دوباره هرآنچه گفته‌ای تکرار می‌کنی. اگر اعتراف کنی بابت شجاعت و جسارتت تبریک می‌شنوی، بابت خودشناسی و فروتنی‌ات حلقه‌ی گل به گردنت می‌اندازند، بابت صداقتت اشک به چشم‌ها می‌آوری. و چون به مقصد رسیده‌ای، دیگر آن گناه یا اشتباه را هرچقدر هم تکرار کنی کسی در صداقت و شجاعت و همه‌ی صفات خوبی که به‌یکباره با اعتراف کردن نصیبت شده شک نمی‌کند. همین که نسبت بهش آگاهی کافی است. برای تکرارش مُجازی و راه را بر هر اعتراضی می‌بندی. اگر کسی بگوید چرا فلان کار بد را انجام می‌دهی ماهرانه آن اعتراض را به اطلاع‌رسانیِ صرف تقلیل می‌دهی و می‌گویی من که خودم گفته بودم انجام می‌دهم، نگفته بودم؟ اعتراف به اشتباه، معصومت می‌کند، شائبه‌ی غیر ارادی بودن و بدون دخالت دست بودن می‌دهد. امروز اکبرآقا که یک بار از دهانش نشنیده بودی بابت چیزی عذر بخواهد وقتی خانه‌اش را کوبید که چندطبقه بسازد، بنر به چه بزرگی کنار بساط ساخت‌وسازش گذاشت و از اهالی محل بابت اینکه چندماهی قرار است مزاحمت ایجاد کند و سروصدا راه بیندازد «پوزش» خواست. این را از شهرداری یاد گرفت. دیده بود شهرداری از چهار سال پیش به این طرف (پنج سال پیش جرأتی برای این کار نبود) هرجا را که حفاری می‌کند و هر راهی را که بند می‌آورد و هر آزمون و خطایی که برای کریه‌تر شدن صورت شهر انجام می‌دهد، از همان روز اول این بنر را جوری که جلو چشم باشد علم می‌کند و قال قضیه را می‌کند و مردمداری و روابط عمومی و به فکر حق‌الناس بودن را به رخ می‌کشد و همه‌ی اینها با کمترین هزینه‌ی ممکن انجام می‌شود. با یک عذرخواهی ساده خودت را بیمه کن تا دیگر هیچ خطری تهدیدت نکند. بدین‌وسیله راه را بر انبوه اعتراض‌ها می‌بندی. عذرخواهی می‌کنی و هورا می‌شنوی و لازم نیست هیچ تاوان دیگری بپردازی. هرچه خلاقانه‌تر عذرخواهی کنی بیشتر طرفدارت می‌شوند. چی از این بهتر؟ آن معترضان اندکی هم که می‌مانند شرمنده‌ی خلق‌وخوی نساز و خودخواه و متکبر خودشان می‌شوند. عذر خواستن یعنی اعتراف به اشتباه و نشانه‌ی حسن نیت، و این پدیده آنقدر تازه است که وقتی از زبانت می‌شنوند هلهله سر می‌دهند و از بقیه هم می‌خواهند کلاهشان را بالا بیندازند که در این مملکت این یکی نوبر است: «تاحالا در طول تاریخ چندهزارساله دیده بودی یک مقام مملکتی اینطوری عذرخواهی کند؟ همین یک قدم برای شروع خوب است. توقع داشتن زیادش هم ضرر دارد.» و دیگر دنباله‌ی ماجرا را نمی‌گیرند، پایکوبان و شلنگ‌انداز با شروع تازه‌ای که از پس این اعتراف نصیبت شده، رهایت می‌کنند. شاید ماندند و مسیر را هم برایت گلباران کردند. فکر می‌کنند خیلی فرق است بین کسی که اعتراف نمی‌کند و عذر نمی‌خواهد و کار خودش را می‌کند با کسی که اعتراف می‌کند و عذر می‌خواهد و باز کار خودش را می‌کند. این شروع، ادامه‌ی راه قبلی است، فقط توقف کوتاهی داشته تا واکسینه شود و جان دوباره‌ای بگیرد. 




اینو برای شرق نوشته بودم. امروز که روزنامه رو باز کردم دیدم چاپ نشده. پرس‌وجو کردم و گفتن مسئولان سانسور روزنامه فکر کردن این نوشته علیه شهرداریه و نشده متقاعدشون کنن که این مطلب علیه شهرداری نیست و کلیه. شهرداری خط قرمز روزنامه‌س. حتا نمی‌شه بهش متلک انداخت. چرا؟ روزنامه توقیف می‌شه؟ بده بستون‌ها قطع می‌شه؟ منو بگو که می‌خواستم درباره‌ی شهرداری مفصل بنویسم. اینکه خودش رو صاحب شهر می‌دونه و هرجا رو دلش بخواد می‌زنه خراب می‌کنه. کلی پول و نیروی انسانی صرف می‌شه تا پله‌های ولیعصر رو کاشی‌کاری کنن، دوسال بعد همه‌ی چیزی رو که ساختن خراب می‌کنن چون طرح تازه‌ای برای صرف پول و نیروی انسانی به دفتر رسیده. شهرداری منطقه می‌گه به کاشی‌ها دست نزدیم فقط چندتایی جا‌به‌جا شدن. کوریم نمیبینیم؟ هرچندماه یه دفعه، ایستگاه‌های اتوبوس رو تخریب می‌کنن و یه دست ایستگاه نو جاش می‌ذارن و تا بیای بهشون عادت کنی اونم خراب کردن و یکی دیگه ساختن. هی مجسمه‌های مختلف تو میدون و پیاده‌رو علم می‌کنن و برمی‌دارن. کف پیاده‌روهای ولیعصر رو به خیال خودشون خوشگل کردن ولی به چه قیمتی، همه‌ی چنارها خشک شدن، فقط تک و توکی باقی مونده که اونا هم مرگشون نزدیکه. چقدر درخت قطع شد؟ اینا اختلاس نیست؟ اینهمه پول خرج کردن و دوباره خراب کردن و باز ساختن اختلاس نیست؟ فقط دزدیدن پول نقد اختلاسه؟ چرا درباره‌ش نوشته نمی‌شه؟ چون شهرداری خط قرمزه. 


شنبه

بهار سلام

من دوباره سر و کله‌م پیدا شد. قبلن بهت هشدارش رو داده بودم. از وقتی نامه‌ی قبلی رو فرستادم، شروع کردم این نامه رو ذهنی برات نوشتن. چندوقت پیش دیدم جای قنادی نوبل، کله‌پزی باز شده. گفتم اینو حتمن برای بهار بنویسم. بامزه‌گی هم بکنم و بگم نوبل شده کله‌‌سرا، مهدی بیا مهدی بیا. تصورت کردم که داری این جمله رو می‌خونی و می‌خندی. و همزمان تصورت کردم که این جمله رو می‌خونی و اجزای صورتت هیچ‌تکونی نمی‌خوره. فکر کردم نکنه بگی خب به من چه که نوبل شده کله‌پزی. ولی این خبر رو به مهوش جون بدم هرگز این حرفو نمی‌زنه. شاید تو هم نزنی. خبر ندارم اصلن مشتری قنادی نوبل بودی یا نه. درباره‌ش باهات حرف نزدم ولی با مهوش جون فراوون قنادی‌ها رو بالاپایین می‌کردیم. باید براش بنویسم، که وقتی اومد بیرون کمتر با خیابون میرزای شیرازی غریبگی کنه. چه خیال خامی. قنادی نوبل هیچی، ولی احتمالش قریب به‌یقینه که پله‌های خیابون ولیعصر اونجور که برای من خواستنی‌اند، برای تو هم باشن. قریب به‌یقین رو الکی گفتم، هیچ مطمئن نیستم. اونا رو شهرداری کنده و خراب کرده، پله‌های به اون بی‌آزاری رو، و نمی‌دونم قراره باهاشون چی کار کنه. می‌گن می‌خواد به جاشون پله برقی بذاره. من که خوشم نیومد و شاکی شدم از اینکه باز گشتن یه چیز خوب تو این شهر پیدا کردن که بزنن دخلشو بیارن. می‌خواستم خبر تولد هشتاد و شیش سالگی چاچا رو هم بهت بدم. تولدش شونزده آذر بود. حتا به سرم زد بهش ایمیل بزنم. براش بنویسم پشت سرش چیا گفتیم و چه‌جوری دست گرفتیم. ازش تشکر کنم که از اون سر دنیا بفکرم بود، اشک بریزم و حلالیت بطلبم. 

اینا رو می‌خواستم برات بنویسم و چیزای دیگه. تا اینکه روز دانشجو اومد و دیدم کلی عکس ازت اینور اونور گذاشتن. هی اسم ازت آوردن. بهت گفتن زندانی شجاع، شجاع‌ترین زندانی. احساس کوچیکی و فاصله کردم. گفتم من این وسط، بین این‌همه آدمی‌ که عکس تو رو گرفتن بالای سرشون و اسمتو داد می‌زنن چی کاره‌ام؟ جایی برام نیست. این نامه به چه درد می‌خوره وقتی این آدما هستن و تو اینا رو داری و تا وقتی اینا رو داری منو لازم نداری. انگار حرف زدن من با تو، به لازم داشتن یا نداشتن تو بسته باشه. خاک تو سرم. بعد یاد اون روز افتادم. که مریم از مرخصی اومده بود و داشت تعریف می‌کرد که کیا سلام رسوندن. تو گفتی خوش به حالتون یکی بهتون سلام رسونده، ما که هیچی. اینو به شوخی گفتی. نمی‌دونم اصلن ته مایه‌ی جدی داشت یا نه ولی من خیلی درگیرش شدم. چون خودمم دلچرکین بودم. احساس سرخوردگی می‌کردم از اینکه آدما حرف زدن با من رو قطع کردن، موکولش کردن به وقتی که بیام بیرون. به جاش اینور و اونور ازم یاد می‌کنن. انگار خودم وجود ندارم، برام مزار درست می‌کنن و می‌شینن سرش شیون می‌کنن. تا وقتی اون توئم زنده نیستم و وقتی از اونجا بیام بیرون زنده می‌شم و می‌شه دوباره اومد سراغم. مگه اون تو نمی‌شد؟ این‌همه راه برای ارتباط گرفتن بود. می‌شد نامه بنویسن برام، می‌شد به خانواده پیغام بدن، متوقعانه‌ترش اینه که بعضی روزای ملاقات همراه خانواده باشن، دلگرمی بدن که هستیم پیشتون، ولی نمی‌کردن. خوش‌بینانه‌ش اینه که به ذهنشون نمی‌رسید. ولی چرا به ذهنشون نمی‌رسید؟ مگه این مهمترین چیز برای من نبود؟ اینکه احساس مردن نکنم؟ احساس نکنم یه دریا فاصله دارم با بیرون، که قعر چاه نیستم و چیزایی که دارم با اون تو بودن از دست می‌دم، اینهمه نیست. 

یکشنبه‌ها از راحله می‌پرسیدم فلانی پیغامی‌ نداد؟ می‌گفت نه نداد ولی یه چیزی فلان‌جا برات نوشته بود. می‌دونم که فقط برای من اینجوری نبود. مریم هم دلشکسته بود. دوستش ازدواج کرده بود و جشن عروسی گرفته بود و مریم می‌گفت چرا برام کارت عروسی نفرستاد؟ چرا هیچ پیغامی بهم نداد؟ چون نمی‌تونستم برم نباید دعوتم می‌کرد؟ برای تو چه‌جوری بود؟ اصلن بعد پنج سال بهش فکر می‌کنی؟ شاید این درگیریای اوایل باشه، اوایلی که آدم تنش اون توئه و ذهنش بیرون، از این خونه به اون خونه و از این خیابون به اون خیابون و از این آدم به اون آدم سرگردونه، و طول می کشه اینا دوتا به هم برسن و آروم بگیرن. منم که تقدیرم این بود از اوایل جلوتر نرم. شاید بعدش اون بخش همیشه منتظر که معلوم نیست کجای بدنمه از کار می‌افتاد و این چیزا فراموش می‌شد. عادت، مثل یه مادر مهربون که هیچ تندی و تیزی خراشنده‌ای برای بچه‌ش نمی‌خواد، منو تو بغلش می‌گرفت و انقدر تکونم می‌داد تا خوابم می‌برد. 

نمی‌دونم تو با این چیزا کنار اومدی یا نه، یا اصلن دغدغه‌ت بود؟ کاش می‌شد درباره‌ی همه‌ی اینا باهات حرف بزنم. نه تو نامه، رو در رو، اونجوری که اون پایین می‌نشستیم و هر کی از بالا می‌دید فکر می‌کرد حرف خصوصی می‌زنیم و می‌گفت بیام پایین؟ مزاحم نیستم؟ 

بهار
بعضی‌وقتا فکر می‌کنم اینکه من اومدم اون تو واسه این بود که تو رو بشناسم. و اینکه این قدر سریع اومدم بیرون واسه این بود که تو رو شناخته بودم، قلابت بهم گیر کرده بود و دیگه اون تو ماموریتی نداشتم. حیف که خیلی طول کشید باهات رفیق شم، بس که گوشت‌تلخی و منم کم گوشت‌تلخ‌بازی درنیاوردم. با اینکه احتمالن خیلی‌ها اون تو فکر می‌کردن بی‌حوصله و از جمع گریزونی، سرزنده‌ترین بودی، چه وقتی والیبال بازی می‌کردی، وقتایی که سرت تو کتاب و دیکشنری بود و دنبال کلمه‌ی دقیق می‌گشتی، وقتایی که آماده می‌شدی برای ملاقات و به خودت می‌رسیدی یا وقتایی که بحث می‌کردی. ادای آدمای کولو درنمی‌آوردی، آدمایی که می‌خوان بگن هیچی براشون مهم نیست ولی زور زدن برا فهموندن همین، از همه‌جاشون می‌زنه بیرون. می‌دونی که همه‌جا پر شده از اینا؟ امین بهت گفته؟ تو با همه‌ی وجود بحث می‌کردی، عصبانی می‌شدی و اون‌جور بکری که دستاتو تکون می‌دادی که شیرفهم کنی، راهی واسه شل گرفتن نمی‌ذاشت. دستات مثل دوست خیرخواهی که بخواد همه‌چی بی‌ابهام و واضح باشه، ساده‌سازی می‌کرد و تصویر می‌ساخت. که بعضی‌وقتا هم به آدم برمی‌خورد. اینکه مدت‌ها درگیر درست یا غلط بودن چیزی می‌شدی که درست بودنش برا بقیه مسجل بود، واسه من خیلی عزیز بود. مثل اون‌بار که می‌خواستی نامه‌هه رو بنویسی و می‌گفتی چه فایده اگه این نامه فقط بخواد مظلوم بودن این آدما رو ثابت کنه و حس ترحم و دلسوزی بده و حرفش فقط همین باشه؟ اگه تحت ظلم بودن رو از این آدما بگیریم، چیزی می‌مونه که پشتش وایسم و ازش حمایت کنم؟ حواست بود که خودتو بالاتر از سطح گه نگه داری، درگیر وسواس‌های بی‌خود: وسواس جیره‌ی یک اندازه‌ی مواد غذایی، وسواس سابیدن هرروزه‌ی همه‌چی و برق انداختن همه‌جا، وسواس امروز به فلانی محبت نکردم و امروز حال فلانی رو نپرسیدم، ناراحت این ماه هیچی برای کسی نبافتم نمی‌شدی. کسی نمی‌تونست زورکی ازت محبت بکشه بیرون. آسون نبود درگیر عادتای زندان نشدن حتا برای کسی که فقط سه ماه و نیم اون تو بود، چه برسه به تو. 

به روزایی فکر می‌کنم که میای بیرون و اینکه قراره چقدر سرخورده شی و احساس غریبگی کنی. تو خیابون راه می‌ری و کسی از رازت خبر نداره، انگار نه انگار این همه‌سال غایب بودی از همه‌جا، بلافاصله می‌شی مثل همه‌ی صورتای بی‌شکلی که پشت خط، منتظر سبز شدن چراغن. باز وقتی بخوای سوار مترو بشی مردم هلت می‌دن تا برای خودشون جا باز کنن و همه‌ی چیزایی که سالها درگیرشون نبودی و اصلن شاید یادت رفته بود که وجود دارن، دوباره سر و کله‌شون پیدا می‌شه و دوره‌ت می کنن. لحظه‌ای برات صبر نمی‌کنن و واسه‌شون هیچ‌فرقی با بقیه نداری. مردم اینطور وقتا می‌گن بیا اول آرزو کنیم بهار بیرون باشه، بعد به این چیزاش فکر کنیم. بهار بیاد بیرون، حالا مثل همه‌ی ما هم شد، شد. چقدر طول می‌کشه که بشی یکی از ما؟

می‌خوام این نامه رو تو وبلاگم هم بذارم. باهات اینجا هم حرف زده باشم. به چارتا آدم درستی که ممکنه اینجا رو بخونن از تو گفته باشم. که تو فقط زندانی شجاع تو عکسا و یادنامه‌ها و بیانیه‌ها نیستی، یه آدم واقعی هستی. بهترینی. 

به امید دیدارت
مرضیه