یکشنبه

من خوبیتو می خوام وگرنه به من چه




جلوی سینما آفریقا ایستاده بودم و برای تاکسی ها دست بلند می کردم -می خواستم بروم تخت طاووس- اما کسی نمی ایستاد. بیشتر از یک ربع منتظر بودم و کلافه بودم که راه به این راحتی و خوبی نمی روید پس کدام گوری می روید؟ خوب بود می گفتم شهر ری؟ گفتم شهر ری. ترمز کرد. پرسید دربست؟ گفتم نه. گفت از اینجا که نمی برنت. گفتم مستقیم چطور؟ جوابم را نداد. گاز داد رفت. هیچ کس حواسش به ظلمی که یک بعدازظهر گرم زمستانی گوشه ی خیابان نازل شده بود و داشت شهروندی را لت و پار می کرد، نبود. دلم می خواست جلوی مردم را بگیرم و برایشان توضیح دهم و ازشان بپرسم که آیا باورشان می شود یا نه. سریع قضیه را شخصی کردم. گفتم اینها با من لج کرده اند، احتمالن از قیافه ام، لباسهایم یا طرز ایستادنم خوششان نمی آید. می خواهند اشک مرا درآورند یا شاید هم منتظرند التماس کنم و به سر و صورتم بزنم. واقعن اشکم در این موقعیت ها درمی آید. هیچ اتفاقی هرچقدر بد، تکانم نمی دهد ولی کافی است برخلاف انتظارم وقتی می گویم مستقیم هیچ ماشینی ترمز نکند. پیش آمده که گریه هم کرده ام چون این دیگر تهش است؛ آخر خط: روزنامه توقیف می شود و بیکار می شوم، صاحبخانه عذرم را می خواهد، کیف پولم را گم می کنم، با مادرم که به دکتر التماس کرده عملش نکند تلفنی دعوا می کنم و هوار می زنم عمل نکنی می میری، کیسه ی آشغال هایی که برداشته ام از خانه ببرم بیرون وسط هال پاره می شود و آب و تفاله و سوپ و قرمه سبزی، گلیمی را که تازه شسته ایم در آغوش می کشند و بعد از همه ی اینا هیچ ماشینی هم مستقیم نمی برد.

خبری نشد. پیاده و بغض کرده راه افتادم سمت تخت طاووس. یک ربع بیشتر طول نکشید که رسیدم.  

با امیلی در خیابان


از سهروردی پیچیدم تو آپادانا که بروم سمت خیابان نوبخت و مثل کفتاری سر جنازه ی کتابفروشی طرح نو برسم و با بیست درصد تخفیف ازش کتاب بخرم. یک ربع به شش بود. هوا خاکستری شده بود و خیابان و مغازه ها رنگ چرک دم غروب را داشتند، خیابان های این ساعت از روز را دوست ندارم، مغازه ها و ماشین ها در تردید روشن کردن یا نکردن چراغ هایشان هستند و نور در تعلیق است ولی نگاهم رفت بالاتر، نوک ساختمان های بلندتر هنوز از نور خورشید، طلایی بود؛ زنده و خوشرنگ و دور. طبق معمول هر روز که تا نشانه ای می بینم مغزم سریع فلاش بک می زند و دوباره همه چیز را از اول مرور می کند، رفتم به پارسال این موقع. از توی هواخوری که دورش را دیوارها گرفته بودند، تنه و برگ های درخت های بلند پیدا بود، چنار بودند؟ احتمالن. نوبت دوم هواخوری روزانه وقتی درباز می شد و دمپایی ها را پا می کردم، اولین چیزی که دنبالش می گشتم خورشید بود تا بفهمم ساعت چند است. خودش را نمی دیدم اما روی شاخه های نوک درخت ها ردش را پیدا می کردم. شاخه ها در نور می درخشیدند؛ نرم ترین صحنه ای که هر روز می دیدم، جیره ی روزانه ام، و سیر نمی شدم. دست و پایم یخ بود اما اگر می شد به نوک درخت ها دست بزنم حتمن گرمم می شد. قدر آفتاب را خیلی بیشتر از قبل و خیلی بیشتر از حالا می دانستم. هواخوری نوبت صبح صورتم را کاملن می گرفتم بالا که نور بهش بخورد، توی قسمت آفتابی راه می رفتم، عقب نشینی آفتاب را موزاییک به موزاییک دنبال می کردم. به خودم دلداری می دادم که چه خوب که در سردسیر زندگی نمی کنیم و وطن آفتابگیر است. تحمل حکومت دیکتاتور در کشوری سردسیر، حتمن رنج مضاعف بود.

چهارشنبه

خودت حتمن خبر داری


داشتیم چی می خوردیم؟ حمید گفت وقتی غذا می ذاری تو دهنت چشمات گشاد می شه. گفتم وا. چشمهاش را همان جوری کرد که بعضی وقتها ادای بابابزرگش را درمی آورد. گفت چون دهنت کوچیکه لقمه رو که می ذاری، صورتت تحمل نمی کنه. یک همچین چیزی. بقیه لقمه ها را کوچکتر و با احتیاط دهنم گذاشتم که بهش ثابت کنم اشتباه می کند. یکی دو روز بعد وقتی پشت میز نشسته بودم و داشتم تنهایی استانبولی می خوردم یک دفعه یادش افتادم. خیلی بد است که من هردفعه قاشقی یا لقمه ای دهنم می گذارم چشم هام از حدقه بیرون بزند. به غذاهایی که با آدم های غریبه خورده بودم فکر کردم. نکند آن دفعه که رفته بودم خانه ی یارو کاردار فرهنگی سفارت فلان هم همین بساط بوده؟ آنجا تقریبن همه غریبه بودند، داشتیم غذا می خوردیم و بقیه حرف می زدند و من مدام با هر قاشق به دهن بردن در سکوت چشم هام از حدقه بیرون می آمده و همزمان با پایین آوردن قاشق به حالت عادی برمی گشته و آنها یواشکی به هم سقلمه می زده اند که نگاش کن. آخی، چرا همچین می شه؟

قاشق را از استانبولی پر کردم و از پشت میز بلند شدم و آرام و با احتیاط در حالی که مواظب بودم دانه ها روی زمین نریزند رفتم جلوی در، روبروی آینه قدی ایستادم و همزمان که به چشم هام نگاه می کردم قاشق را گذاشتم دهنم. گشاد نشد ولی خب قبول نبود چون حواسم بود. چه کار کنم که هم حواسم نباشد هم بفهمم که چشمم را گشاد می کنم یا نه؟ برگشتم یک قاشق دیگر پر کردم و آمدم جلوی آینه. امکانش نیست. مگر اینکه دوربینی بی هوا ازم عکس یا فیلم بگیرد. که چی؟ اصرار دارم همه چیز را خودم به چشم ببینم، شاید هم می خواهم بفهمم عمق فاجعه چقدر است، اصلاحش کنم یا نه و اگر دیدم اوضاع وخیم است، زین پس با قاشق چایخوری غذا بخورم. بعد هم که طبق معمول این جور موقعیت ها، به وضعیت رقت آور خودم آگاه شدم. با شلوارکی که کشش شل شده و تی شرت رنگ و رو رفته و پای بی جوراب و دمپایی و موهای آشفته و قاشقی در دست هی از میز به طرف آینه و بالعکس در رفت و آمد بودم و این وسط پایم هم به لبه ی تیز میز کوتاهی که سر راه بود می خورد و دردم می گرفت و می گفتم آخ.
  

دوشنبه

تقلای مصرف کردن

یک دهه قبل هرجایی که کار می کردم دفترچه تلفن اولین و مهمترین ابزار کار خبرنگار بود. مدرک دانشگاهی و سابقه کار و قلم خوب همه در کنار آن معنا می گرفت. کامپیوتر تازه راهش را به محیط کار باز کرده بود، اینترنت هنوز تبدیل به همچین غولی نشده بود و آدم ها را جز با تلفن زدن بهشان یا داشتن آدرسشان نمی شد پیدا کرد. تولید خبر تقریبن جز از راه دسترسی مستقیم به منبع خبر ممکن نبود. کپی پیست کشف یا اختراع نشده بود. جمع کردن شماره تلفن آدم های مهم و کسانی که از آنها خبری درمی آمد و نوشتن باوسواس این شماره ها توی دفتری مقاوم و خوش اندازه یکی از کارهای هرروزه و پراهمیت خبرنگار محسوب می شد و بعد از آن کار سخت دیگری در پیش داشتی: محافظت از این دفتر ارزشمند.

دفترچه تلفن سرمایه ی خبرنگار بود و اگر گم می شد دارایی اش به باد می رفت. گم شدن دفتر و غیب شدن آن اتفاقی متداول بود، چون هرکسی راضی نمی شد شماره ی فلان آدم مهم را به دیگری بدهد. اغلب دادن یک شماره تلفن از خورجین خودت به خبرنگار دیگری باعث از دست رفتن یکی از منابع خبرت می شد. منبع خبر را این جوری می شد از گزند در امان نگه داشت و تصاحب کرد. زیاد پیش می آمد که شماره های اشتباه به هم می دادیم. طرف بعد از ده بار شماره گرفتن می آمد و می گفت این که اشتباهه و جواب می شنید ئه اشتباهه؟ من همین یه شماره رو ازش دارم. در نبود هم، دفترهای همدیگر را دید می زدیم و تندتند شماره ها را برای خودمان می نوشتیم.  یواشکی برمی داشتیم کپی می کردیم و روز بعد می گذاشتیم سر جایش. کپی ها را هزار سوراخ قایم می کردیم. روزی می آمد که لو می رفتیم. صاحب دفترچه کپی ها را روی دست بلند می کرد و به این و آن نشان می داد و پشت بندش از حال می رفت. آدمی که بی چک و چانه دفترش را در اختیار بقیه می گذاشت خیلی کمیاب بود. در محل کار به عنوان پهلوان شناخته می شد. کسانی که دفترچه شان را دزد زده بود در تحریریه با یک نگاه قابل شناسایی بودند. شبیه کسانی که بمب وسط خانه شان خورده، بی پناه و بی خانمان، ملتمس و چشم به دست دیگران.

پیش آمده بود که خبرنگار به منبع خبرش بگوید که جز او با هیچ کس دیگری از فلان نشریه یا خبرگزاری صحبت نکند، قسم داده بود و قول گرفته بود. بعضی ها هم قبول می کردند. می گفتند من به خانوم یا آقای فلانی قول دادم که هرخبری داشتم فقط به اون بگم، نه نه نمی تونم با شما صحبت کنم، خواهش می کنم ادامه ندید، دارید کاری می کنید مرتکب خیانت بشم. خواهش می کنم گوشی رو بذارید و گرنه مجبور می شم خودم قطع کنم.

دفترچه تلفنم را هنوز دارم. پر است از شماره های  آدم های مرده، شماره های شش رقمی، کدهای قدیمی. شماره ها را با خودنویس فرد اعلا نوشته بودم، از عجایب که نداده بودم طلاکوبشان کنند. 


(ندا چند سال پیش گزارشی درباره اش نوشته بود.)

چهارشنبه

"شاید فراموشی، مثل یک برف مهربان همه چیز را کرخت کند و بپوشاند. ولی آنها جزئی از من بودند. آنها منظره های من بودند."

دوشنبه

که دیگه داره دیر می شه



همیشه این ویدئو را خیلی جدی گرفته ام. مثل کسی که قهرمان فیلم برایش واقعی می شود و می آید توی زندگی اش. توی این ویدئو نه صدای قشنگش برایم مهم است نه چیزی که می خواند. نمی دانم دارد نقش آدم متنفر را بازی می کند یا واقعن بدش آمده. نفرت انگار به خوردش رفته، به خورد ابروهایش، چشم ها و لب هایش، دستها و استخوان ترقوه اش. در هر حرکت گردنش، در هر خط پیشانی اش پیداست. خیلی ساده روبروی من نشسته، حرف می زند و دستانش را تکان می دهد و راوی بی نظیر داستان کوتاهی می شود که وقتی به آخرین جمله اش می رسم دوست دارم برگردم و ازش بخواهم دوباره بخواند تا همراهش تحقیر شوم و بدم بیاید و پوزخند بزنم و از خشم به خودم بلرزم. داستانی که اگر روای اش هرکسی جز او بود، این قدر هولناک نبود. چه بازی ای می کند با من.

برای احساسی که به گوگوش دارم جوابی پیدا نمی کنم. خیلی وقت ها که بهش فکر می کنم چیز بزرگ مبهمی را از دست رفته می بینم. شاید چون زیبا بود، صدای خوبی داشت، آهنگ های قشنگی خوانده بود، ادا و اطوار و لباس هایی که می پوشید به دلم می نشست. شاید چون این همه سال از جلو چشمهام کنار رفت و وقتی دوباره پیدایش شد که آدم دیگری شده بود. بخش گنده ای از زندگی اش، جوانی و قشنگی صورتش پنهان از چشم من رفته بود و دیگر برنمی گشت. نشد سیر نگاهش کنم. شاید چون فکر می کنم در این جبری که گریبان مرا هم گرفته و تا عمرم تمام نشود، ول کنم نیست، تباه شد. با خودش تنها ماند، نه زیبایی اش به کمکش آمد، نه صدایش. نجات دهنده ای نبود. مثل باغ مصفایی که سوخت، مثل رود پرآبی که از وسط شهری می گذشت و یک دفعه خشک شد. بعد هی سعی کردند با لگن و کاسه تویش آب بریزند و پرش کنند و با دست بهش موج بدهند. معلوم است که گوگوش هم باید پیر شود و صدایش را از دست بدهد و لباس هایی که من دوست ندارم بپوشد و موهایش را جوری درست کند که در سلیقه من نیست. اگر گوگوش همه ی زندگی اش هم جلو چشم من بود این اتفاق ها می افتاد. همه ی غمم آن دو دهه ای است که از زندگی اش دزیده شد. سرخورده ی آدمی که آمده بود وسایلش را جمع کند و برگردد ولی به اجبار ماندگار شد و نشست کرد. فردی برجسته از خانواده بزرگ تباه شدگان که ما باشیم.

جمعه

ماشین حمل جنازه


ماشین آتش نشانی که با اون یال و کوپال و سر و صدا رد می شه، مردم وامیستن دورشدنش رو تماشا می کنن. انگار اگه به ماشینه نگاه کنن می فهمن کجا آتیش گرفته و جریان چیه. درمورد ماشین نعش کش هم همینه. من خودم زل می زنم به راننده. می خوام از صورتش بفهمم کی اون پشت خوابیده. نعش کش. چه اسمی. آیا همونجور که به نعش آدم مهما می گن پیکر، اسم ماشین هم به پیکرکش تغییر می کنه؟ شده نعش کش رو کنار خودم تو ترافیک یا پشت چراغ ببینم و همینجور که دارم نگاه می کنم حس کنم یه بویی هم داره از سمت ماشینه می یاد اما تاحالا ماشینو تو پمپ بنزین ندیده بودم. اصلن فکر نکرده بودم نعش کش و ماشین آتش نشانی بنزین لازم دارن.

امروز وایساده بودیم بنزین بزنیم و یه نعش کش مشکی سمند هم تو لاین بغل بود. راننده ش کنار پمپ وایساده بود و تو دستش شلنگ بود و داشت با متصدی جر و بحث می کرد. صداشون خیلی محو می یومد چون من تو ماشین بودم و شیشه هم بالا بود. هی راننده هه یه جمله ی ثابتی رو داد می زد. می گفت صد تومنمو بده. میانسال بود، صورت استخونی شیو شده با فکلای مشکی. البته از اونجا که من نگاه می کردم. شاید اگه جلوتر می رفتم یه ته ریشی نمایان می شد و موها هم به جوگندمی تغییر می کرد. اورکت ارتشی تنش بود با شلوار جین گشاد سرمه ای و کفش کتونی سفید. قدش کوتاه بود. من همه ش به فکر محتویات ماشین بودم. گفتم امکان نداره وقتی نعشی اون تو هست این وایسه بنزین بزنه و جر و بحث هم بکنه.

معلوم بود متصدیه حوصله جروبحث نداره اما این ول کن نبود. طرف رو هل داد و هرچی پول تو دست یارو بود ریخت زمین. از اینور و اونور بقیه همکارا ریختن. متصدیه پهن شده بود رو زمین پولا رو جمع می کرد و همکارا مواظب بودن کسی پولا رو نقاپه. ولی نعش کشه داشت ادامه می داد. هی با دست می زد به متصدیه. من درو باز کردم پیاده شدم. امیر گفت کجا؟ گفتم توالت. سروصدا و سرما خیلی بیشتر شد. می خواستم برم در پشت نعش کش رو باز کنم و یه نگاهی توش بندازم. نمی دونم چه کرمیه که به دیدن مرده انقدر علاقه دارم. ولی به جاش رفتم توالت. از اول هم به قصد توالت از ماشین پیاده شدم و اون فکر خیلی فانتزی از ذهنم گذشت. وقت برگشتن دیدم دارن کتک کاری می کنن و مردم در حال سوا کردنن. یکی نمی دونم از کجا داد زد بیا برو سوار شو جنازه ت بو گرفت. همه ی حرفا حول محور جنازه بود. متصدیه  با همون دستی که توش پر اسکناس بود ماشینو نشون داد و گفت جنازه تو با ماشین خودت می برم بهشت زهرا. چه غلطا، ریقونه. نمی دونم چرا بیخود طرف نعش کشه رو گرفته بودم. در حالی که به وضوح تقصیر اون بود. سر صدتا تک تومنی دعوا راه انداخته بود.